آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« الهي مرا آن ده که آن به | صفحه اصلی | یلخی »


چهارشنبه 30 فروردین 1385
شيرين تر از زهرمار، تلخ تر از عسل

" استخوان خوک و دست های جذامی " را خواندم . فکر کنم آخرین کتاب مصطفی مستور باشد .داستان آدم هایی که نقطه ء اشتراکشان اینست که در یک مجتمع زندگی می کنند و گاهی فقط برخوردهای کوچکی در آسانسور ، خیابان و یا جاهای دیگر با هم دارند . ساختار داستان از آن نوع است که من خیلی دوست دارم . مثل " ده فرمان " کیشلوفسکی ، یا نمونهء کلاسیک آن " بینوایان " ، مثل برندهء جایزهء اسکار امسال فیلمcrash و یا فیلم 21 گرم ...
شاید از نظر شما اینها بی ربط ترین مثال های ممکن باشند ولی من داستان پردازی اینگونه را که راجع به اشخاص باشد نه شخص و اینگونه ارتباط های حتی ناچیز و غیر قابل پیش بینی را خیلی دوست دارم . درست عین اتفاقاتی ست که گاهی برای خودمان می افتد و آنگاه با لحنی حاکی از تعجب و حیرت و در حالی که چشمانمان برق می زند می گوییم :" دنیا خیلی گرده " و یا " دنیا خیلی کوچیکه " ...
من منتقد نیستم و قصد نقد آثار ادبی و یا فیلمنامه های برگزیده را ندارم ، چیزی که در کار آخر آقای مستور نظر مرا به خود جلب کرد وجود یکی از شخصیت های کتاب بود : زنی فاحشه که عاشق می شود و از منظر عشقی فرا زمینی فردی عاشقش می شود. در کار قبلی ( روی ماه خداوند را ببوس) نیز یک چنین شخصیتی ، حالا به گونه ای دیگر وجود داشت . البته نوع نگاه آقای مستور به این زن خیلی کلاسیک بود و مرا یاد نگاه داستایوفسکی می انداخت .
"سفر می کنم به دورها
- مثل کرگدنی تنها –
از معبر اندوه تا متن کودکی
تا ملکوت سوسن ...
و بعد
در بارگاه سوسن – این بقایای عشق خداوند-
و در حضور معنویت پیراهنش
روحم را
آتش می زنم ."( استخوان خوک و دست های جذامی )
داستایوفسکی وقتی ماجرای آدمهای پر درد و سیاهی را در " جنایت و مکافات " تصویر می کشد ، تنها نقطهء سفید و روشنی که به چشم خواننده می آید "سونیا " دختری است که برای گذران زندگی اش تن فروشی می کند ولی روحش دست نخورده و پاک است . در داستان مصطفی ( خوشم اومد یهو پسرخاله بشم ) هم خواننده می بیند که هربار سوسن قرار است سوار ماشینی بشود و یا تلفن مشتری را جواب دهد ابراز انزجار می کند ولی در عشقش پاک و خالص و مثل یک کودک دست نخورده است .
می گویند رابطهء جنسی بی ریاترین نوع رابطه است ، ولی به گمانم دروغ می گویند . کاری با این نوع نگاه مقدس مابانه و کلیشه ای ندارم ( منظورم این داستان نویسان عزیز است ) . ولی می دانم که می شود راهبه ای که تا به حال دستش به هیچ مردی نخورده هزار بار گناهکارتر از یک فاحشه باشد . می دانم که انسان ریاکار در هرجا که بخواهد ریا می کند . می دانم که برخلاف چیزی که مردم می گویند می توان جسم را در کنار فردی گذاشت و روحت در کنار دیگری باشد . می توان عاشق بود بدون اینکه هرگز تماسی داشت و می توان یک عمر با کسی خوابید و عاشق نبود ...
متنی که نوشتم بسیار پراکنده و بدون جمع بندی بود . دوست دارم راجع به آن حرف بزنیم ...

لیلا | 07:10 PM | باکره، قدیس، شهید ، ساحره (5)