
" استخوان خوک و دست های جذامی " را خواندم . فکر کنم آخرین کتاب مصطفی مستور باشد .داستان آدم هایی که نقطه ء اشتراکشان اینست که در یک مجتمع زندگی می کنند و گاهی فقط برخوردهای کوچکی در آسانسور ، خیابان و یا جاهای دیگر با هم دارند . ساختار داستان از آن نوع است که من خیلی دوست دارم . مثل " ده فرمان " کیشلوفسکی ، یا نمونهء کلاسیک آن " بینوایان " ، مثل برندهء جایزهء اسکار امسال فیلمcrash و یا فیلم 21 گرم ...
شاید از نظر شما اینها بی ربط ترین مثال های ممکن باشند ولی من داستان پردازی اینگونه را که راجع به اشخاص باشد نه شخص و اینگونه ارتباط های حتی ناچیز و غیر قابل پیش بینی را خیلی دوست دارم . درست عین اتفاقاتی ست که گاهی برای خودمان می افتد و آنگاه با لحنی حاکی از تعجب و حیرت و در حالی که چشمانمان برق می زند می گوییم :" دنیا خیلی گرده " و یا " دنیا خیلی کوچیکه " ...
من منتقد نیستم و قصد نقد آثار ادبی و یا فیلمنامه های برگزیده را ندارم ، چیزی که در کار آخر آقای مستور نظر مرا به خود جلب کرد وجود یکی از شخصیت های کتاب بود : زنی فاحشه که عاشق می شود و از منظر عشقی فرا زمینی فردی عاشقش می شود. در کار قبلی ( روی ماه خداوند را ببوس) نیز یک چنین شخصیتی ، حالا به گونه ای دیگر وجود داشت . البته نوع نگاه آقای مستور به این زن خیلی کلاسیک بود و مرا یاد نگاه داستایوفسکی می انداخت .
"سفر می کنم به دورها
- مثل کرگدنی تنها –
از معبر اندوه تا متن کودکی
تا ملکوت سوسن ...
و بعد
در بارگاه سوسن – این بقایای عشق خداوند-
و در حضور معنویت پیراهنش
روحم را
آتش می زنم ."( استخوان خوک و دست های جذامی )
داستایوفسکی وقتی ماجرای آدمهای پر درد و سیاهی را در " جنایت و مکافات " تصویر می کشد ، تنها نقطهء سفید و روشنی که به چشم خواننده می آید "سونیا " دختری است که برای گذران زندگی اش تن فروشی می کند ولی روحش دست نخورده و پاک است . در داستان مصطفی ( خوشم اومد یهو پسرخاله بشم ) هم خواننده می بیند که هربار سوسن قرار است سوار ماشینی بشود و یا تلفن مشتری را جواب دهد ابراز انزجار می کند ولی در عشقش پاک و خالص و مثل یک کودک دست نخورده است .
می گویند رابطهء جنسی بی ریاترین نوع رابطه است ، ولی به گمانم دروغ می گویند . کاری با این نوع نگاه مقدس مابانه و کلیشه ای ندارم ( منظورم این داستان نویسان عزیز است ) . ولی می دانم که می شود راهبه ای که تا به حال دستش به هیچ مردی نخورده هزار بار گناهکارتر از یک فاحشه باشد . می دانم که انسان ریاکار در هرجا که بخواهد ریا می کند . می دانم که برخلاف چیزی که مردم می گویند می توان جسم را در کنار فردی گذاشت و روحت در کنار دیگری باشد . می توان عاشق بود بدون اینکه هرگز تماسی داشت و می توان یک عمر با کسی خوابید و عاشق نبود ...
متنی که نوشتم بسیار پراکنده و بدون جمع بندی بود . دوست دارم راجع به آن حرف بزنیم ...