آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (7)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« . | صفحه اصلی | These are not comments »


پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
شدیدا نوستالژی ام می آید

دقیقا صد و پنجاه روزه بودم که دوستم به دنیا آمد ، فکر کنم من از آن شکل قرمز و چروکی که بچه های نوزاد دارند در آمده بودم که او وارد وضعیت قرمز شد ! ما طبقهء دوم شرقی آپارتمان هشت واحدیمان بودیم و آنها در طبقهء چهارم غربی زندگی می کردند .
تا چندین سال همدیگر را نمی شناختیم و احتمالا وقتی در بغل مامان هایمان بودیم و از راه پله ها پایین می رفتیم همدیگر را دیده بودیم . شاید هم مامان هایمان چند بار سر صحبت را باز کرده بودند و راجع به اینکه کی چقدر غذا می خورد و چه جور می خوابد و چند کیلو است با هم حرف زده بودند ...
به هر حال تا قبل از اینکه خانوادهء ما درگیر یک سری اوضاع اجتماعی – سیاسی شود و در آپارتمان بچه معروف شویم ، خیلی به چشم نمی آمدیم . ولی بعد چون آن موقع همهء مردم با شعور بودند و نمی دانم چه شد که نسل بچه های همان مردم این شدند که الان در خیابانها می بینیم ، همهء همسایه ها توجه خاصی به ما می کردند ، و من و دوستم هم در همین گیر و دار با هم دوست شدیم .احتمالا مامانش این عمل خیر را شروع کرده بود .
به هر حال یادم می آید اولین چیزی که توجهم را جلب کرد رنگ پوست دوستم بود که به وضوح چند والور از من روشن تر بود و من در مقابلش احساس سیاه بودن می کردم . بعد ها این حس کاملا از بین رفت چون که می دیدم او همیشه دامن به پا می کند و جورابهای سفید و روشن می پوشد ، موهای صافش را یک وری شانه می کند و با یک سنجاق سر عروسکی یا گلدار آنها را به شکلی کاملا دخترانه در می آورد ولی من همیشه به خاطر لخت بودن پاهایم موقع دوچرخه سواری ، اطراف قوزک پایم رد روغنی زنجیر چرخ بود ، سر زانو و آرنج ام همیشه زخمی بود ، شلوارک می پوشیدم و موهایم اغلب کوتاه بودند ...خلاصه آنقدر تفاوت فاحش بود که دیگر کاملا احساس می کردم از دو جهان متفاوت آمدیم .من همیشه هپره مپره بودم و او از اول هم خانم بود !
او از خاله بازی خوشش می آمد و من از دکتر بازی !!!! او اجازه نداشت توی کوچه دوچرخه سواری کند و من همیشه به دنبال دوستهای برادرم توی خیابان دوچرخه سواری می کردم . آرام بود و زود لپ هایش گل می انداخت و من بد اخلاق بودم و لجباز . محبتش را کاملا ابراز می کرد و همیشه موقح بازی یا وقتی مادرهایمان ما را به پارک نزدیک محل می بردند دست مرا می گرفت و من همیشه از این کار بدم می آمد و فکر می کردم که خب من که دوستش دارم و او هم مرا دوست دارد ولی چه نیازی هست که بقیه هم این را ببینند . یادم می آید چقدر از این چرخ و فلک هایی سوار شدیم که آقاهه با دست آن را می چرخاند و هر دویمان عاشق این بازی بودیم و وقتی می چرخیدیم برای هم دست تکان می دادیم . یادم هست یک بار آنچنان دستش را گاز گرفتم که جایش تا مدتها ماند ، واقعا نمی دانم چطور دلم آمد دست این چینی نازک زیبا را گاز بگیرم . هیچ وقت با هم قهر نکردیم حتی بعد از آن گاز ! ولی تا دلتان بخواهد بر ضد بقیهء بچه های آپارتمان توطئه می کردیم . مادرهای هردومان معلم بودند و مدرسه که می رفتیم موقع امتحانات به او خیلی سخت گرفته می شد و من طبق معمول آزاد و رها بودم و به همین خاطر بود که مادرم هیچ وقت نمی دانست من چه می کنم و کی امتحان دارم . شاید از همان موقع ها بود که او قید و بندهایی برای زندگیش ساخت و من همینطور دیمی و یلخی و با خیالپردازی های بیش از حد زندگیم را گذراندم . از همان موقع چند تا دوست خیالی و غیر ارگانیک برای خودم داشتم تا موقع امتحانات بقیه بچه ها که نمی توانم با آنها بازی کنم با این دوستانم سر و کله بزنم ، سرم همیشه کمی بالای ابرها بود و این دوستم تنها دوست واقعی زمینی ام بود . به غیر از سالهای دبستان سال اول و دوم دبیرستان را هم با هم بودیم ، بعدها او با وجود ذوق هنری زیادی که داشت مهندس برق شد و من هنوز معلوم نبود چه کاره ام ، معمار، نقاش ، موزیسین ، ...؟او هنر را برای اوقات فراغتش گذاشت و من هنر را برای همه جا و هیچ جای زندگیم . حتی شکل و شمایلش هم زیاد فرقی نکرد و من هر سال یک شکل و قیافه شدم . دوستی می گفت آدمهایی که با بچه گیشان خیلی فرق ظاهری ندارند یعنی خیلی تغییر نکردند و راست هم می گفت : دوست من حالا چینی نازک زیبایی است که فقط بزرگ شده ! و من همیشه برایش دعا کرده ام که زوجی که پیدا می کند کسی باشد که این چینی نازک را نشکند و از او مراقبت کند . در طی این سالها با هم اشک ریختیم ، بی هم اشک ریختیم ! عاشق شدیم ! فارغ شدیم ! درد کشیدیم !از دست دادیم ! شاد شدیم و ...
هردویمان ناخواسته و به زور بزرگ شدیم و امشب عروسی اوست و بعد هم از ایران می رود. از صبح تا حالا همه اش در گذشته سیر می کنم و دلم بدجوری گرفته ...از معدود زمانهایی است که اصلا نمی توانم توی زمان حال باشم و برای همین هم خوشحال نیستم ، ناراحت هم نیستم ولی حس عجیبی است که دلم را می فشارد . حس تمام شدن روزهایی که رفته و هیچ وقت به این وضوح رفتنشان را ندیده بودم . حس بزرگ شدن زوری . حس نوستالژی ...
" پانته آ " ی عزیزم ! از ته دل برایت آرزوی خوشبختی می کنم ! همیشه شاد باشی !

لیلا | 02:15 PM | ترک‌بک (1746) | حالا که اوضاع جوره شما هم نوستالژیتان بیاید ! (43)