آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« . | صفحه اصلی | These are not comments »


پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
شدیدا نوستالژی ام می آید

دقیقا صد و پنجاه روزه بودم که دوستم به دنیا آمد ، فکر کنم من از آن شکل قرمز و چروکی که بچه های نوزاد دارند در آمده بودم که او وارد وضعیت قرمز شد ! ما طبقهء دوم شرقی آپارتمان هشت واحدیمان بودیم و آنها در طبقهء چهارم غربی زندگی می کردند .
تا چندین سال همدیگر را نمی شناختیم و احتمالا وقتی در بغل مامان هایمان بودیم و از راه پله ها پایین می رفتیم همدیگر را دیده بودیم . شاید هم مامان هایمان چند بار سر صحبت را باز کرده بودند و راجع به اینکه کی چقدر غذا می خورد و چه جور می خوابد و چند کیلو است با هم حرف زده بودند ...
به هر حال تا قبل از اینکه خانوادهء ما درگیر یک سری اوضاع اجتماعی – سیاسی شود و در آپارتمان بچه معروف شویم ، خیلی به چشم نمی آمدیم . ولی بعد چون آن موقع همهء مردم با شعور بودند و نمی دانم چه شد که نسل بچه های همان مردم این شدند که الان در خیابانها می بینیم ، همهء همسایه ها توجه خاصی به ما می کردند ، و من و دوستم هم در همین گیر و دار با هم دوست شدیم .احتمالا مامانش این عمل خیر را شروع کرده بود .
به هر حال یادم می آید اولین چیزی که توجهم را جلب کرد رنگ پوست دوستم بود که به وضوح چند والور از من روشن تر بود و من در مقابلش احساس سیاه بودن می کردم . بعد ها این حس کاملا از بین رفت چون که می دیدم او همیشه دامن به پا می کند و جورابهای سفید و روشن می پوشد ، موهای صافش را یک وری شانه می کند و با یک سنجاق سر عروسکی یا گلدار آنها را به شکلی کاملا دخترانه در می آورد ولی من همیشه به خاطر لخت بودن پاهایم موقع دوچرخه سواری ، اطراف قوزک پایم رد روغنی زنجیر چرخ بود ، سر زانو و آرنج ام همیشه زخمی بود ، شلوارک می پوشیدم و موهایم اغلب کوتاه بودند ...خلاصه آنقدر تفاوت فاحش بود که دیگر کاملا احساس می کردم از دو جهان متفاوت آمدیم .من همیشه هپره مپره بودم و او از اول هم خانم بود !
او از خاله بازی خوشش می آمد و من از دکتر بازی !!!! او اجازه نداشت توی کوچه دوچرخه سواری کند و من همیشه به دنبال دوستهای برادرم توی خیابان دوچرخه سواری می کردم . آرام بود و زود لپ هایش گل می انداخت و من بد اخلاق بودم و لجباز . محبتش را کاملا ابراز می کرد و همیشه موقح بازی یا وقتی مادرهایمان ما را به پارک نزدیک محل می بردند دست مرا می گرفت و من همیشه از این کار بدم می آمد و فکر می کردم که خب من که دوستش دارم و او هم مرا دوست دارد ولی چه نیازی هست که بقیه هم این را ببینند . یادم می آید چقدر از این چرخ و فلک هایی سوار شدیم که آقاهه با دست آن را می چرخاند و هر دویمان عاشق این بازی بودیم و وقتی می چرخیدیم برای هم دست تکان می دادیم . یادم هست یک بار آنچنان دستش را گاز گرفتم که جایش تا مدتها ماند ، واقعا نمی دانم چطور دلم آمد دست این چینی نازک زیبا را گاز بگیرم . هیچ وقت با هم قهر نکردیم حتی بعد از آن گاز ! ولی تا دلتان بخواهد بر ضد بقیهء بچه های آپارتمان توطئه می کردیم . مادرهای هردومان معلم بودند و مدرسه که می رفتیم موقع امتحانات به او خیلی سخت گرفته می شد و من طبق معمول آزاد و رها بودم و به همین خاطر بود که مادرم هیچ وقت نمی دانست من چه می کنم و کی امتحان دارم . شاید از همان موقع ها بود که او قید و بندهایی برای زندگیش ساخت و من همینطور دیمی و یلخی و با خیالپردازی های بیش از حد زندگیم را گذراندم . از همان موقع چند تا دوست خیالی و غیر ارگانیک برای خودم داشتم تا موقع امتحانات بقیه بچه ها که نمی توانم با آنها بازی کنم با این دوستانم سر و کله بزنم ، سرم همیشه کمی بالای ابرها بود و این دوستم تنها دوست واقعی زمینی ام بود . به غیر از سالهای دبستان سال اول و دوم دبیرستان را هم با هم بودیم ، بعدها او با وجود ذوق هنری زیادی که داشت مهندس برق شد و من هنوز معلوم نبود چه کاره ام ، معمار، نقاش ، موزیسین ، ...؟او هنر را برای اوقات فراغتش گذاشت و من هنر را برای همه جا و هیچ جای زندگیم . حتی شکل و شمایلش هم زیاد فرقی نکرد و من هر سال یک شکل و قیافه شدم . دوستی می گفت آدمهایی که با بچه گیشان خیلی فرق ظاهری ندارند یعنی خیلی تغییر نکردند و راست هم می گفت : دوست من حالا چینی نازک زیبایی است که فقط بزرگ شده ! و من همیشه برایش دعا کرده ام که زوجی که پیدا می کند کسی باشد که این چینی نازک را نشکند و از او مراقبت کند . در طی این سالها با هم اشک ریختیم ، بی هم اشک ریختیم ! عاشق شدیم ! فارغ شدیم ! درد کشیدیم !از دست دادیم ! شاد شدیم و ...
هردویمان ناخواسته و به زور بزرگ شدیم و امشب عروسی اوست و بعد هم از ایران می رود. از صبح تا حالا همه اش در گذشته سیر می کنم و دلم بدجوری گرفته ...از معدود زمانهایی است که اصلا نمی توانم توی زمان حال باشم و برای همین هم خوشحال نیستم ، ناراحت هم نیستم ولی حس عجیبی است که دلم را می فشارد . حس تمام شدن روزهایی که رفته و هیچ وقت به این وضوح رفتنشان را ندیده بودم . حس بزرگ شدن زوری . حس نوستالژی ...
" پانته آ " ی عزیزم ! از ته دل برایت آرزوی خوشبختی می کنم ! همیشه شاد باشی !

لیلا | 02:15 PM | حالا که اوضاع جوره شما هم نوستالژیتان بیاید ! (14)