
نفسم بالا نمی آید ، پوستم خشک شده و احساس می کنم هر لحظه ممکن است ترک بردارد و از هم باز شود ، زانوانم می لرزند و تاب سنگینی ام را ندارند ، پهلوهایم درد می کند و شکمم ...شکمم درد بدی دارد ...
سرم به دوران افتاده و تمام خاطراتم از کودکی تا به امروز از جلوی چشمانم می گذرند . به یاد اولین گریهء زندگی ام می افتم ، به یاد اولین خنده ،به یاد درد ،به یاد عشق ،به یاد ترس و به یاد زندگی ...
درد دارم... شکمم ...شکمم درد بدی دارد ...
تمام تنم خیس شده ، موهایم به هم چسبیده و عرق مثل جوی آبی از جای جای پوستم بر روی زیر انداز می چکد ولی سردم است . گرمایی که از درونم می آید به سطح بدنم نرسیده بخار می شود و مرا در حسرتش می گذارد
... شکمم ...شکمم درد می کند ...
...
غروب شده ، زمان تولد رسیده
فرزندم به دنیا می آید ، فرزندی نتیجهء هماغوشی بی لذت ...دیگر با پلیدی هم آغوش نخواهم شد !
دیگر فرزند نا آگاهی را بارور نخواهم شد!
دیگر با شیطان همخوابه نمی شوم!
باکره می مانم !