آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« | صفحه اصلی | دریاب دمی که زندگانی طی شد »


پنجشنبه 22 تیر 1385
کلکسيونر يا مايه دار

بچه که بودم آدمها را راحت دسته بندی می کردم و از روی همین دسته بندی هم ارتباطاتم را پایه گذاری می کردم .بچه های صاف و روراستی که هر چیزی داشتند در طبق اخلاص می گذاشتند ، بهترین نوع دوست بودند . بچه های کلکسیونر که اسباب بازی هایشان ، دانسته هایشان و حتی احساساتشان را جمع می کردند و به کسی نشان نمی دادند که بدترین نوع بودند و بچه هایی که هر حرف بدی بهشان می زدی می گفتند خودتی و هر چیز خوبی را می گفتند خودمم ! اینها نوع بی آزار ولی بی مزه ای برای دوست شدن بودند.
بزرگتر که شدم انواع آدمها زیادتر شدند ولی باز هم می شد در همان دسته بندی قدیمی قرارشان داد . آدمهای صاف و روراست . آدمهای کلکسیونر و آدمهایی که دائم منم منم می زنند و یا عیب و ایرادهای آدمهای دیگر را به رخشان می کشند .
کلکسیونر ها و آدمهایی که به جمع کردن و احتکار چیزها علاقه دارند خودشان به چند دسته تقسیم می شوند : 1-آدمهایی که اشیائ زینتی و چیزهای زیبا را جمع می کنند مثل : پروانه های خشک شده ، وسایل عتیقه و چیزهای صرفا خوشگل و بی ارزش .2- آدمهایی که چیزهای با ارزش جمع می کنند که باز هم دو نوعند : آدمهایی که جنس با ارزش جمع می کنند مثل : سکه ، تمبر ، پول ، ماشین ، فرش و ...آدمهایی که دانش جمع می کنند ، شعر حفظ می کنند ، اطلاعات عمومی زیاد و به درد نخور دارند مثل اینکه فلان پادشاه فلان کشور چقدر ثروت داشته و کشورش چقدر جمعیت داشته و خلاصه هر چیزی را می دانند که نمی دانی چرا باید بدانند و دانستنش به چه دردی می خورد . آدمهایی که دانش جمع می کنند تا چند سال پیش فقط از همین نوع بودند . ولی چند وقتی است که علوم خفیه ، دانش های متافیزیکی و ماورایی هم به این گونه علوم و علاقمندی های آدم های کلکسیونر اضافه شدند .
معرفت انباشته تنها به درد آشپزی می خورد چرا اگر قرار بود همه چیز را همه بدانند و از آن استفاده کنند دنیا با این همه آدم بدخواهی که داشت تا به حال ترکیده بود . و این که اینگونه افراد آنقدر به آگاهی هایشان متکی و متعصب می شوند که چشمشان به روی بزرگترین و قدرتمندترین عامل انسانی یعنی عشق بسته می ماند .تعصب تنها راه نجات انسان از تردیدها و شک هایی ست که همواره در کار بر انگیختن روح انسانند . و همیشه اینگونه افراد مدعی به خاطر فراموشی دانسته های پیشینیان و یا بدعت گذاری های عجیب و غریب ، همان مدعیان باقی می مانند که نه هر که سر بتراشد قلندری داند .
خدا می داند که ما هنر مندان عرصهء زندگی هستیم . روزی چکشی به دستمان می دهند تا از سنگ تندیسی بیرون کشیم و روزی مداد و قلم مو می دهند تا بر بوم طرحی بزنیم. بیهوده است که چکش را بر بوم بزنیم و مداد را بر تندیس .
در این دسته بندی کلان ، آدمهای نوع سوم آنهایی هستند که به جای " من نه منم ، نه من منم " می گویند : " منم منم " ! این نوع آدمها با چند تا هدیهء کوچک که خدا به آنها بخشیده ، آنقدر سرشان گرم می شود که خدا هم می گوید اینها که به همین راضی اند بگذار تا آخر عمر به همین ها دل خوش کنند و عمر و وقت بگذرانند . اینگونه آدمها فکر می کنند تمام قله های دانش و آگاهی را در نوردیده اند غافل از اینکه : هر که را اسرار عشق آموختند / مهر کردند و دهانش دوختند ...
برای هر چیزی زمانی وجود دارد و زمانی که هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشیم همه چیز را به دست می آوریم . پس بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند ، رهایشان کنیم ، آزادشان کنیم ، خالی شویم . منتظر نباشیم چیزی را به ما برگردانند . منتظر نباشیم از ما تقدیر و تشکر کنند ، نبوغمان را کشف کنند ، عشقمان را درک کنند . درها را باز کنیم و غبار بتکانیم ! دیگر آن کسی نباشیم که بودیم و کسی بشویم که هستیم . آموخته ها و اندیشه ها و آگاهی ها و مایملکمان را همه جا با خود نکشانیم ! به خدا که سنگینند و آنجا که لازم باشد رهایشان کنیم آنقدر دلبسته شان شده ایم که دیگر رها کردنشان غیر ممکن است . آگاهی قرار است تغییر بدهد و تغییر کند . آگاهی کوله پشتی سفرمان نیست .
گفت که سرمست نه ای / رو که از این دست نه ای / رفتم و سرمست شدم / وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای / در طرب آغشته نه ای / پیش رخ زنده کنش ، کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی / مست خیالی و شکی / گول شدم هول شدم / وز همه بر کنده شدم
گفت که تو شمع شدی / قبلهء این جمع شدی / شمع نیم ، جمع نیم / دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری / من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش ، بی پر و پرکنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک / کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
مرده بدم / زنده شدم / گریه بدم / خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

لیلا | 07:06 PM | رو که ازين دست نئي (59)