
صندلی عقب نشستم وفقط یک مسافر دیگر جلو سوار است . پشت چراغ قرمز که می رسیم مرد میانسالی که لباس ماموران شهرداری به تن دارد از روی سکوی ما بین خیابان پایین می آید با آرامشی که در آدمهای امروز عجیب به نظر می رسد به راننده لبخندی می زند و شروع به حرف زدن می کند . لال است و ما نمی فهمیم چه می گوید . راننده با استیصال رو به من برمی گردد و می پرسد که این چه می گوید ؟ رو به مرد لال فقط لبخندی می زنم . به نظرم در همین حد دوستی می خواهد . چراغ سبز می شود و از دوست لالم می گذریم . راننده رو به کنار دستیش با لبخند مضحکی می گوید : باور کن سرکار بودیم و طرف اصلا لال نبود ...
یک روز دیگر ، یک ماشین دیگر ، آمبولانسی پشت سر ما بوق می زند و تاکسی که من در آن هستم به آمبولانس راه نمی دهد . اعتراض می کنم و می گوید که اینها را خوب می شناسد ، فقط برای اینکه راه بگیرند وانمود می کنند که مریض می برند ولی دروغ می گویند ...
می گویند یکی از آقایون از سریال نرگس تعریف کرده و گفته درد جامعهء ما را خوب نشان می دهد ... ظهرها سر ساعت نهار توی شرکت همه برای هم نرگس تعریف می کنند و آن را نقد می کنند ...یک بار با یکی از دوستان تصمیم داشتیم گاف های سریال نرگس را بشماریم ولی وقت نداشتیم که همهء قسمتهای آن را ببینیم ...
امروز سر یک کلاس بحث دربارهء بلند مرتبگی یافتن زن و مرد و اینکه کدام به طبیعت آفرینش نزدیکترند و ...بود . یکی از خانمها که اتفاقا با شوهرش توی کلاس شرکت می کند . ناگهان گفت که بله بله اتفاقا دیروزتلویزیون یک فیلم خارجی نشان داد ( که من کشف کردم منظوربرنده جایزه اسکار امسال بوده ) ولی مرد ایرانی توی فیلم خیلی بد اخلاق بود و مرد بودایی خیلی خوش اخلاق بود به هر حال تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ...بعد از اظهارات این خانم من کلا نفهمیدم که چی به چی ربط داشت و چون ایشان جای مادر من بودند خیلی نمی توانستم چیزی بگویم ولی کسانی که فیلم " برخورد " را دیده اند ، می فهمند که اگر کسی بتواند از این فیلم فقط همین نتیجه را بگیرد آن هم در یک چنین بحثی ...
چند روز پیش توی اتوبان ماشین عروسی را دیدم که جزء تزیینش پنج کیلو موز روی شیشهء عقب ، یکی یکدانه آناناس روی دستگیره های در و دو آناناس روی کاپوت جلو بود ...