آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« هان ؟ | صفحه اصلی | یادمان باشد »


یکشنبه 16 مهر 1385
آدمهای تاثیر گذار

دنیای گل و گشاد بی مزه ای شده . فکر نکنم به هیچ وجه امکانش باشد که آدمهایی مثل آنها که سر راه مولانا و عطار قرار گرفتند برای ما هم پیش بیایند و یک مرتبه همه چیزمان کن فیکون شود . دنیای کند و حوصله سر بری شده . آن موقع ها که دنیا جمع و جورتر بود و آدمها کمتر بودند همه جور معجزه ای رخ می داد . آدمهایی بودند که فقط می آمدند که یک آدمهای دیگر را نجات بدهند و متحول کنند ، ولی الان اگر هم از این آدمها باشند چطور ممکن است بین اینهمه صف و آشغال پیدایشان کرد . گیریم پیدایشان هم کردیم ، لابد به خاطر ازدیاد جمعیت آن استحاله گر باید به داد دل صدها هزار مرید برسد . مثل آن موقع ها نیست که برای هر جلال الدین بلخی یک شمس باشد . الان سر مرشدها خیلی شلوغ است . تازه بعضی آدمها هم که اصلا بدبین شده اند . حتی جنس اصل را هم اگر پیدا کنند آنقدر گیر می دهند به طرف که ثابت کن قلابی نیستی که می گذارد می رود سراغ یکی از آن نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر دیگر ...
یادم می آید یک بار برای زیارت شیخ ابولحسن خرقانی رفته بودیم . خاطره ای که از قبل داشتیم آرامگاهی بود با آرامشی غیر قابل وصف که با خیل عظیم جمعیت جینگول و مرفه بی دردی مواجه شدیم که گویا برای خرید معنویت آمده بودند و ساز و دهلشان و شعرهایی که غلط می خواندند گند زده بود به همهء آرامش مکان . از یکیشان پرسیدیم : از کجا آمده اید ؟ گفتند ما تور عرفانی مهندس هستیم !!!!
من خیلی طول کشید که ملتفت این قضایا بشوم و بفهمم برای دنیای گندهء ما نجات دهنده یا اصلا وجود ندارد و یا اگر هم باشد بسیار نایاب است و ممکن است موقع تقسیم اصلا به ما نرسیده باشد . شاید بشود گفت چیزی که برای ما خیلی مهم تر و واقعی تر است اسمش هست : " آدمهای تاثیر گذار !" حالا ممکن است برای یکی همین تور مهندس تاثیر گذار باشد ، یا خود مهندس یا تیپ مهندس و یا ...ولی مهندس مسلما کسی از آن اهالی را نجات نخواهد داد !
چند تا آدم تاپیر گذار در زندگیتان وجود داشته ؟ برای چند نفر آدم تاثیر گذار زندگی شان بودید ؟
من آدم بیش از حد رویا پردازی بودم . همیشه به آن امر یک لحظه ای در زندگیم امیدوار بودم . البته بهتر است یگویم امور نه امر . یعنی فکر می کردم اتفاقی می افتد ، امری متحقق می شود یا شخصی می آید که باعث می شود من خیلی سریع نقاش بزرگی شوم . یا یک استاد ارجمند می آید و یک دفعه استعدادهای نهفته مرا کشف می کند و از من یک موزیسین می سازد . یا یک قائد معنوی مرا به عرش می رساند و طی یک جریانات سریع متوجه می شوند که من اصلا متعلق به این زمین و آدمهایش نیستم و مرا بر می گردانند همانجا که بودم . یا اگر قرار شد روی همین زمین کوفتی بمانم گنجی پیدا می کنم و تا آخر عمر در رفاه مادی زندگی می کنم . یا به طور معجزه آسایی ( البته از نظر دیگران وگرنه برای خودم که امری کاملا طبیعی تلقی می شد ) جفت الستی و محبوب و معشوق حقیقی ام را بیابم و با هم سیر آفاق و انفس کنیم . یا ببینم آنچه را بقیه نمی بینند و بشنوم آنچه را که نمی شنوند . یا معروف باشم نه مثل محمود ، پیکاسو و یا رامبراند که مثل بایزید و حافظ و مولوی !
در این سالها همه را از دست دادم . یک انسان ایده آل برای دنیای واقع گرا که نه تفکرات سورئال دارد و نه به خودش اجازه می دهد که رویا پردازی کند . همهء رویاهایم را رها کردم جز در دو مورد : خدا و عشق !
همیشه می دانستم که خدایم خیلی به من نزدیک است و شاید دلیلش این بود که همیشه عاشق بودم و می دانستم که هر چه را عاشقانه دوست بدارم یا بخواهم که عاشقانه دوستم بدارد خواهم داشت ...
دیگر به معجزهء عشق امیدوار نیستم و برای همین جان کندن های آخرم است . می دانم که واژهء عشق یک واژهء حقیقی است ولی به فعلیت در آوردن این معنی مجاز است . می دانم که می شود همیشه دوست داشت و دوست داشتنی بود ولی عشق نه ! خیلی دردم می آید از این آخریم رویایم دل بکنم ولی حالا که خوب فکر میکنم و مثل یک دختر منطقی و متین فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید همهء عشق های پیشین ، حال و آینده ام تاثیراتی بوده اند از آدمهای تاثیرگذار زندگیم . آنها که جایشان بیشتر مانده تاثیر گذارتر بودند و آنها که فراموش شدند تاثیرشان مقطعی بوده . کمی دردم می آید ، بعدا سر خواهم شد و فراموش خواهم کرد که امروز به زور می خواسته ام به خودم این چیزها را ثابت کنم چون آن روز ثابت شده اند و دیگر جزو بدیهیات شده اند . شاید هم زیادمقاومت کنم و بیشتر دردم بیاید و دیرتر سر شوم ولی خدا بزرگ است !

لیلا | 09:24 PM | بشمار (24)