
دنیای گل و گشاد بی مزه ای شده . فکر نکنم به هیچ وجه امکانش باشد که آدمهایی مثل آنها که سر راه مولانا و عطار قرار گرفتند برای ما هم پیش بیایند و یک مرتبه همه چیزمان کن فیکون شود . دنیای کند و حوصله سر بری شده . آن موقع ها که دنیا جمع و جورتر بود و آدمها کمتر بودند همه جور معجزه ای رخ می داد . آدمهایی بودند که فقط می آمدند که یک آدمهای دیگر را نجات بدهند و متحول کنند ، ولی الان اگر هم از این آدمها باشند چطور ممکن است بین اینهمه صف و آشغال پیدایشان کرد . گیریم پیدایشان هم کردیم ، لابد به خاطر ازدیاد جمعیت آن استحاله گر باید به داد دل صدها هزار مرید برسد . مثل آن موقع ها نیست که برای هر جلال الدین بلخی یک شمس باشد . الان سر مرشدها خیلی شلوغ است . تازه بعضی آدمها هم که اصلا بدبین شده اند . حتی جنس اصل را هم اگر پیدا کنند آنقدر گیر می دهند به طرف که ثابت کن قلابی نیستی که می گذارد می رود سراغ یکی از آن نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر دیگر ...
یادم می آید یک بار برای زیارت شیخ ابولحسن خرقانی رفته بودیم . خاطره ای که از قبل داشتیم آرامگاهی بود با آرامشی غیر قابل وصف که با خیل عظیم جمعیت جینگول و مرفه بی دردی مواجه شدیم که گویا برای خرید معنویت آمده بودند و ساز و دهلشان و شعرهایی که غلط می خواندند گند زده بود به همهء آرامش مکان . از یکیشان پرسیدیم : از کجا آمده اید ؟ گفتند ما تور عرفانی مهندس هستیم !!!!
من خیلی طول کشید که ملتفت این قضایا بشوم و بفهمم برای دنیای گندهء ما نجات دهنده یا اصلا وجود ندارد و یا اگر هم باشد بسیار نایاب است و ممکن است موقع تقسیم اصلا به ما نرسیده باشد . شاید بشود گفت چیزی که برای ما خیلی مهم تر و واقعی تر است اسمش هست : " آدمهای تاثیر گذار !" حالا ممکن است برای یکی همین تور مهندس تاثیر گذار باشد ، یا خود مهندس یا تیپ مهندس و یا ...ولی مهندس مسلما کسی از آن اهالی را نجات نخواهد داد !
چند تا آدم تاپیر گذار در زندگیتان وجود داشته ؟ برای چند نفر آدم تاثیر گذار زندگی شان بودید ؟
من آدم بیش از حد رویا پردازی بودم . همیشه به آن امر یک لحظه ای در زندگیم امیدوار بودم . البته بهتر است یگویم امور نه امر . یعنی فکر می کردم اتفاقی می افتد ، امری متحقق می شود یا شخصی می آید که باعث می شود من خیلی سریع نقاش بزرگی شوم . یا یک استاد ارجمند می آید و یک دفعه استعدادهای نهفته مرا کشف می کند و از من یک موزیسین می سازد . یا یک قائد معنوی مرا به عرش می رساند و طی یک جریانات سریع متوجه می شوند که من اصلا متعلق به این زمین و آدمهایش نیستم و مرا بر می گردانند همانجا که بودم . یا اگر قرار شد روی همین زمین کوفتی بمانم گنجی پیدا می کنم و تا آخر عمر در رفاه مادی زندگی می کنم . یا به طور معجزه آسایی ( البته از نظر دیگران وگرنه برای خودم که امری کاملا طبیعی تلقی می شد ) جفت الستی و محبوب و معشوق حقیقی ام را بیابم و با هم سیر آفاق و انفس کنیم . یا ببینم آنچه را بقیه نمی بینند و بشنوم آنچه را که نمی شنوند . یا معروف باشم نه مثل محمود ، پیکاسو و یا رامبراند که مثل بایزید و حافظ و مولوی !
در این سالها همه را از دست دادم . یک انسان ایده آل برای دنیای واقع گرا که نه تفکرات سورئال دارد و نه به خودش اجازه می دهد که رویا پردازی کند . همهء رویاهایم را رها کردم جز در دو مورد : خدا و عشق !
همیشه می دانستم که خدایم خیلی به من نزدیک است و شاید دلیلش این بود که همیشه عاشق بودم و می دانستم که هر چه را عاشقانه دوست بدارم یا بخواهم که عاشقانه دوستم بدارد خواهم داشت ...
دیگر به معجزهء عشق امیدوار نیستم و برای همین جان کندن های آخرم است . می دانم که واژهء عشق یک واژهء حقیقی است ولی به فعلیت در آوردن این معنی مجاز است . می دانم که می شود همیشه دوست داشت و دوست داشتنی بود ولی عشق نه ! خیلی دردم می آید از این آخریم رویایم دل بکنم ولی حالا که خوب فکر میکنم و مثل یک دختر منطقی و متین فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید همهء عشق های پیشین ، حال و آینده ام تاثیراتی بوده اند از آدمهای تاثیرگذار زندگیم . آنها که جایشان بیشتر مانده تاثیر گذارتر بودند و آنها که فراموش شدند تاثیرشان مقطعی بوده . کمی دردم می آید ، بعدا سر خواهم شد و فراموش خواهم کرد که امروز به زور می خواسته ام به خودم این چیزها را ثابت کنم چون آن روز ثابت شده اند و دیگر جزو بدیهیات شده اند . شاید هم زیادمقاومت کنم و بیشتر دردم بیاید و دیرتر سر شوم ولی خدا بزرگ است !