آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« یادمان باشد | صفحه اصلی | پرواز کوتاه »


چهارشنبه 3 آبان 1385
بي اسم


حدود یک سال پیش یکی از دوستان این نقاشي را دید و گفت : " ااااا...فریدا ! " گفتم : " هان ؟!" اون دوست فرمودند که هیچی فریدا رو کشیدی و من گفتم که چی چی هست ؟ بعد یک ماه بعد فیلم را دیدم و البته که دوست عزیز به نقاشی بنده لطف داشتند ولی فیلم شدیدا روی من تاثیر گذاشت و چیزی که خیلی عجیب بود این بود که رویم نمی شد به آدمها بگویم چقدر با این نقاش مکزیکی همذات پنداری می کنم ...
یک آقای متشخصی توی نمایشگاه نقاشي پیش من آمد و با صدایی که به زحمت شنیده می شد و یک عالم غم تویش بود گفت : " خانم . می شه من یه عکس به شما بدم و شما مثل این بکشیدش ؟ " آنقدر شوکه بودم و عکس رنگ و رو رفتهء آن آقا چنان به فضای نوستالژیک آن موقع می افزود که حتی نمی توانستم فکر خندیدن به خودم راه بدهم...
بچهء برادرم آن موقع تازه زبان باز کرده بود ، تمام نقاشی های مرا با انگشت نشان می داد و می گفت : " کلاغ ! " فقط به این کار که می رسید با لحن عجیبی می گفت : " خانومه گول ( گل ) خورده ! "
خواستم کمی از احساسی را که در حال حاضر نسبت به خودم ، زندگیم ، کارهایم و حسهایم دارم بنویسم ، ولی هرکاری کردم نشد . بدترین اتفاقی که برای احساس یک نفر می افتد اینست که غمگین باشد ولی خودش نداند چرا ؟

لیلا | 10:30 PM | نظرات (28)