

حدود یک سال پیش یکی از دوستان این نقاشي را دید و گفت : " ااااا...فریدا ! " گفتم : " هان ؟!" اون دوست فرمودند که هیچی فریدا رو کشیدی و من گفتم که چی چی هست ؟ بعد یک ماه بعد فیلم را دیدم و البته که دوست عزیز به نقاشی بنده لطف داشتند ولی فیلم شدیدا روی من تاثیر گذاشت و چیزی که خیلی عجیب بود این بود که رویم نمی شد به آدمها بگویم چقدر با این نقاش مکزیکی همذات پنداری می کنم ...
یک آقای متشخصی توی نمایشگاه نقاشي پیش من آمد و با صدایی که به زحمت شنیده می شد و یک عالم غم تویش بود گفت : " خانم . می شه من یه عکس به شما بدم و شما مثل این بکشیدش ؟ " آنقدر شوکه بودم و عکس رنگ و رو رفتهء آن آقا چنان به فضای نوستالژیک آن موقع می افزود که حتی نمی توانستم فکر خندیدن به خودم راه بدهم...
بچهء برادرم آن موقع تازه زبان باز کرده بود ، تمام نقاشی های مرا با انگشت نشان می داد و می گفت : " کلاغ ! " فقط به این کار که می رسید با لحن عجیبی می گفت : " خانومه گول ( گل ) خورده ! "
خواستم کمی از احساسی را که در حال حاضر نسبت به خودم ، زندگیم ، کارهایم و حسهایم دارم بنویسم ، ولی هرکاری کردم نشد . بدترین اتفاقی که برای احساس یک نفر می افتد اینست که غمگین باشد ولی خودش نداند چرا ؟