آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (7)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« . | صفحه اصلی | بعضی از همه پارادوکس های من »


چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386
باران لحظه است ، قدرش بدانیم !

تقریبا همه مان از راه رفتن زیر باران لذت می بریم و اگر دغدغه هایی مثل خراب شدن ژل مو، ریختن ریمل روی لپ، خیس شدن کاغذ و جزوه ، سرماخوردگی و ...اجازه بدهد دوست داریم فارغ از همه چیز زیر ریزش باران بمانیم و احساس کنیم که با زمین و آسمان و درخت و سبزه یکی هستیم .
لذت فراوانی که این عمل به ما می دهد چیزی ست میان حس رهایی، آرامش ، عشق و دهش ! برای همینست که هروقت بارانی ست ، هوا دو نفره می شود و عشاق زیر باران بودن را دوست دارند . چون تمام این حس یکپارچگی با هستی چند برابر می شود و لذتی صد چندان ...
و چون باران تمام می شود خیسی می ماند و غم فقدان رحمت و از دست رفتن یکی شدن با هستی ...
عشق ایستادن زیر باران است . پس لحظه است . می بارد و می دهد و تو را با کائنات یکی می کند و بعد می رود تا مزه مزه اش کنی و تا وقتی از اثر این باران خشک نشدی یادت بماند که آن لحظه چه بوده و بالاترین هدیه هستی به تو بوده است .
آنها که گاهی از عشق های پیشینشان احساس ندامت می کنند یا به کسی که روزی و یا شاید فقط لحظه ای عاشقانه دوستش داشته اند می گویند : " دوستت ندارم " ، بعد از بارش باران فقط چاله های گل آلود و کناره های کثیف خیابان را می بینند ، آنها که منت عشقشان را بر سر محبوب می نهند ، چتری به پهنای آسمان روی سر می گیرند تا مبادا قطره ای خدای نا کرده بر سرشان ببارد ، آنها که می ترسند بگویند :" دوستت دارم "، از پشت شیشه ها به باران نگاه می کنند و با حسرت مردمی را می نگرند که در این سهم شریکند ...

یارم به یکتا پیرهن خوابیده زیر نسترن / ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من / ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند....

لیلا | 10:31 PM | ترک‌بک (0) | وای از روزی که آفتاب از تابیدن نایستد (26)