آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« . | صفحه اصلی | بعضی از همه پارادوکس های من »


چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386
باران لحظه است ، قدرش بدانیم !

تقریبا همه مان از راه رفتن زیر باران لذت می بریم و اگر دغدغه هایی مثل خراب شدن ژل مو، ریختن ریمل روی لپ، خیس شدن کاغذ و جزوه ، سرماخوردگی و ...اجازه بدهد دوست داریم فارغ از همه چیز زیر ریزش باران بمانیم و احساس کنیم که با زمین و آسمان و درخت و سبزه یکی هستیم .
لذت فراوانی که این عمل به ما می دهد چیزی ست میان حس رهایی، آرامش ، عشق و دهش ! برای همینست که هروقت بارانی ست ، هوا دو نفره می شود و عشاق زیر باران بودن را دوست دارند . چون تمام این حس یکپارچگی با هستی چند برابر می شود و لذتی صد چندان ...
و چون باران تمام می شود خیسی می ماند و غم فقدان رحمت و از دست رفتن یکی شدن با هستی ...
عشق ایستادن زیر باران است . پس لحظه است . می بارد و می دهد و تو را با کائنات یکی می کند و بعد می رود تا مزه مزه اش کنی و تا وقتی از اثر این باران خشک نشدی یادت بماند که آن لحظه چه بوده و بالاترین هدیه هستی به تو بوده است .
آنها که گاهی از عشق های پیشینشان احساس ندامت می کنند یا به کسی که روزی و یا شاید فقط لحظه ای عاشقانه دوستش داشته اند می گویند : " دوستت ندارم " ، بعد از بارش باران فقط چاله های گل آلود و کناره های کثیف خیابان را می بینند ، آنها که منت عشقشان را بر سر محبوب می نهند ، چتری به پهنای آسمان روی سر می گیرند تا مبادا قطره ای خدای نا کرده بر سرشان ببارد ، آنها که می ترسند بگویند :" دوستت دارم "، از پشت شیشه ها به باران نگاه می کنند و با حسرت مردمی را می نگرند که در این سهم شریکند ...

یارم به یکتا پیرهن خوابیده زیر نسترن / ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من / ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند....

لیلا | 10:31 PM | وای از روزی که آفتاب از تابیدن نایستد (7)