
درهای شیشه ای کنار می روند وپیرزنی که به زور راه می رود ، در حالیکه زیر بغلش را گرفته اند ، داخل می شود . چند قدم که بر می دارد به نظر می رسد که دیگر توان ندارد . با چشمانی که تجربهء درد در آن موج می زند و نگاهی خالی ، همانجا روی زمین می نشیند . زن و مرد جوانی که او را می آورند ، سعی می کنند باز هم به راه رفتن وادارش کنند ، ولی او جوری روی زمین نشسته انگار اینجا آخر دنیاست ...
اینجا یکی از بیمارستان های خصوصی تهران است ! مردم همه از کنار این جمع سه نفری رد می شوند و می روند . بعضی هم ایستاده اند و با نگاهی حاکی از تعجب به صحنه چشم دوخته اند . هیچ کس نمی پرسد که آیا این سه نفر کمک می خواهند ؟
می گویم : " گران می گیری ! کرایه اش این نیست که تو می گویی ! " می گوید : " همینست ! می خواهی از تاکسی پشت سرمان بپرس ! " می گویم : " نگه دار تا بپرسم " و او بی توجه به مسیرش ادامه می دهد . خانم کنار دستی من خیلی خوش بر و روست و ملاحت طبع بیشتری نسبت به من دارد . با کنجکاوی عشوه گرانه ای می پرسد :" مگر کرایه چقدر است ؟ " راننده هم با لحن چندش آوری پاسخ می دهد : " برای شما که اصلا قابلی ندارد ! هر چقدر دوست داشتید بدهید ! " زن با خوشحالی از این پیروزی نگاهی به من می اندازد و کرایهء حقیقی را تقدیم می کند ! ...
پشت در سی .سی . یو ایستاده ایم که زن جوانی را روی تخت روان می آورند . لولهء اکسیژن در دهانش است و به هوش نیست . مردی که به نظر می رسد شوهر اوست با گامهایی لرزان پشت سر تخت راه می آید و به مسئولین بیمارستان فحش می دهد که نیم ساعت است تخت را در طبقات می چرخانند . چهره اش در این لحظه از نظر من بیننده درمانده ترین چهره دنیا می نماید . دکتر و پرستارها با بی تفاوتی به ناسزاهای او تخت را می برند . منظرهء این صحنه تا صبح فردا جلوی چشمانم جولان می دهد ...
در یکی از میدان های بزرگ تهران ، لباس فرم پوش ها به زور دختری را سوار ماشین گشت می کنند . حالت جانوری را دارند که شکار روز خود را به چنگ آورده و از احساس سیری زبان به دندان می کشد . با نگاهی که به ماشینشان می اندازم متوجه می شوم که ظرفیت نگهداری مفسدین فی الارض و معاندین با امنیت اجتماعی شان تکمیل شده و برای همین هم دارند محل را ترک می کنند .زنان و دخترانی که در خیابان هستند ، نفس راحتی می کشند که امروزشان به خیر گذشته و بدون نگاه کردن به چشمان لرزانی که از توی ماشین گشت در حال مقایسه آن بیرونی ها و پیدا کردن دلیل جرم هستند ، می گذرند . پیاده ها خوشحالند که دیگران آن تو هستند نه آنها ...
زن می گوید : " سه تا بچهء دانشگاه آزادی دارم ، شوهرم دبیر بازنشسته است و خودم خانه دار .شوهرم هر روز از صبح تا شب شاگرد خصوصی دارد تا هزینه این سه تا را در بیاورد . " اینها را پشت در بسته ای می گوید که شوهرش را توی آن اتاق آنژیوگرافی می کنند و هزینهء آن هشتصد هزار تومان است . فکر می کنم که چند تا شاگرد و چند شب بیخوابی می تواند این خرج را جبران کند ... زن شیک پوشی که کنار دستمان است ، فکر می کند که خوش به حال این زن ! سه تا بچهء دانشگاه رو دارد در حالیکه بچه های او همه دیپلم را به زور گرفته اند ... زن فکر می کند که خدا کند شوهرش مشکل جدی نداشته باشد ...خدا کند بیشتر و سالم تر بماند و روزگار به او عمر بیشتری بدهد تا بیشتر عاشق باشند ...خدا کند درد و غمش را نبیند ...
مرد به شیشهء ماشین که تا نیمه پایین آمده ضربه ای می زند . راننده دود سیگارش را تقریبا توی صورت او می دمد . یکی از مسافران می گوید : " اه ! چرا اینها را از توی خیابان جمع نمی کنند ؟ " دیگری می گوید که اینها همه شان یک باند اند و خودشان دست و پایشان را به این شکل در می آورند تا ترحم بر انگیز شوند ... و من فکر می کنم که وای بر من اگر این مرد حقیقت باشد !...
کودک کثیفی کنار خیابان گریه می کند . در چشمانش تنفر از این شهر و مردمانش موج می زند ...
و من فکر می کنم که بلایی که ما این روزها گرفتارش هستیم ، شبیه هیچ روزگار و مردم دیگری نیست . دوستم می گوید : " تو همهء صحنه های ناجور و آزار دهنده را می بینی و فقط ذهنت به دنبال این جور مسائل است . آنها را از یاد نمی بری چون در خیالت به آنها شاخ و برگ می دهی و مدام مرورشان می کنی . " ولی من فکر می کنم این " نا بی تفاوتی "است که هنوز کمی ( فقط کمی ) در من حضور دارد و خدا می داند که چه موقع محو و نابود می شود . فکر می کنم که عذاب الهی عصر ما اینست که روز به روز بی تفاوت تر شویم و جلوی بی تفاوتی چشمان دیگران جان بدهیم و بمیریم ...
خون شدن آبهای روان ، طوفان نوح ها و باریدن ملخ ها از آسمان شاید به مراتب بلاهای بهتری بودند . چون لا اقل مردم می فهمیدند که این عذاب الهی ست و چرا این بلا بر آنها نازل شده ولی در روزگار ما ، نه کسی می داند که دچار چه عذابی ست و نه می داند چرا ؟!...