آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« پرواز | صفحه اصلی | وطن برای تو یعنی چه ؟ »


جمعه 26 مرداد 1386
آرزوهای بزرگ

هشت – نه سالم که بود ، یک شب در یکی از این مهمانی های آنچنانی فامیل بودم . طبق معمول هیچ علاقه ای به بازی کردن با بچه ها نداشتم و کنار دست دوتا پیرمرد زهوار در رفته نشسته بودم که نه حوصلهء پایکوبی داشتند و نه میگساری...
آنکه کنار دستم نشسته بود ، بعد از مدتی ناگهان دست مرا گرفت و گفت : " کوچولو پیانو می زنی ؟ " گفتم نه و کمی از حرکت او ترسیدم . ولی او لبخندی زد و به پیرمرد کنار دستیش گفت : " این بزرگ که بشه هنرمند میشه ! "
آن موقع ها از بازی های دسته جمعی فراری بودم . از قایم موشک بدم می آمد و به نظرم ابلهانه بود که آدم خودش را جایی پنهان کند تا یکی بیاید پیدایش کند . دوست داشتم اگر پنهان می شدم نه کسی دنبالم می گشت و نه اصولا دلم می خواست پیدا می شدم . درست بر خلاف وقتی که بزرگ می شویم و دوست داریم هر روز کسی پیدا شود و ما را پیدا کند ! از بازی های رقابت جویانه هم منزجر بودم و اعتماد به نفس کافی برای بازی های زورآزمایی را هم نداشتم . در عوض دوست داشتم قصه بگم ...
همیشه قصه های عجیب و غریب سر هم می کردم و دور و بریهای همسن و سالم را با آن سر کار می گذاشتم . البته قصد آزار نداشتم ولی چقدر پیش آمد که مادران بچه های فریب خورده شکایت پیش مادرم بیاورند ...راستش آنقدر موجود عجیب و غریب در ذهنم بود که فقط با من ارتباط داشت و نه با هیچ کس دیگر و خودم آنقدر آنها را باور داشتم که حتی لحظه ای شک نمی کردم که دارم بچه ها را اذیت می کنم و یا می ترسانم . " اولدوز وعروسک سخنگو " را هم که خواندم ، کاملا امر مشتبه شد که این قضیه خیالی نبوده ...بگذریم از اینکه الان هرکدام اگر یک بچهء اینطوری ببینیم پیش دکتر می بریمش ...
به هر حال همانطور هم که آن پیرمرد گفت همیشه آرزو داشتم یک هنرمند بشوم و بزرگترین اشتباهم شاید این بود که یک معمار شدم ! شاید یک معمار در جاهای دیگر دنیا یک هنرمند محسوب شود ولی مسلما در کشور ما اینگونه نیست ، تا به حال از مقولهء سینما گرفته تا نقاشی و مجسمه سازی و ساز و آواز و منبت و ...همه را امتحان کرده ام تا بلکه احساس کنم کمی هنرمندم . ولی هنوز که هنوز است این احساس را ندارم و اگر این یک آرزو بوده باشد از نظر من برآورده نشده ( و به نظرم در مقولهء آرزو فقط نظر خود آدم مهم است )
از وقتی بچه بودم و بچه های دیگر در مقابل پذیرش موجودات خیالی من واکنش نشان می دادند و یا از من فرار می کردند و یا مرا دروغگو خطاب می کردند ، آرزو داشتم روزی این امر لا اقل برای خودم واضح و محقق شود . می دانم که چه این جهان یک وهم بیش نباشد و ما همه خیال خود و یا دیگری نباشیم و چه حق و حقیقت باشد ، کسان دیگر ، چیزهای دیگر ، حقیقت های دیگر ، خیال های دیگر ، رویاهای دیگر ، جاهای دیگر و ...هم هستند که به اندازهء خود ما حقیقت و یا خیالی بیش نیستند .
آرزو داشتم ببینم ، معادله های طبیعت را آنطور که می خواهم بسازم و در جهانی نیک زندگی کنم . آرزو داشتم عشق حقیقی را ببینم ، نه عشقی که مجنون را مجنون کند ، بلکه عشقی که شفا دهد . نه عشقی که برای خود بخواهد که عشقی که برای خود عشق بخواهد . عشقی که ببخشد ، عشقی که نمیرد ، عشقی که رها کند .
آرزو داشتم اگر خدایی هست ، لمسش کنم . آرزو داشتم اگر حقیقتی هست با پوست و خونم احساسش کنم چرا که چشم هم دریچه ایست که می تواند تقلب کند .
بعد هنر را رها کردم و دنبال یادگیری علوم خفیه و سری و معنوی رفتم . هرچه بیشتر آموختم بیشتر گم شدم . روزی سر یکی از این کلاسها استادم فهمید که من نقاشی می کنم و بعد گفت : " اگر من نقاشی بلد بودم یک لحظه هم سر این کلاس نمی نشستم ! " می دانید خوب است که هر از مدتی کسی پیدا شود و آدم را کمی قلقلک بدهد تا یادش بیاید که برای چه کجاست ! ولی خوب نیست آدم را پشت و رو کنند و اینجوری با آدم رفتار کنند ...
به هر حال هرچه فکر می کنم می بینم معنی این قسمت دوم آرزویم این بود که " جادوگر " باشم . البته اصلا بد فکر نکنید . منظورم جادوگری ست که شفا باشد ، حقیقتی بالاتر باشد ، خود طبیعت باشد ، ... و خود حقیقتی را بسازد که دیده نمی شود .
آرزو داشتم حرف که می زنم سخن حق باشد ، حتی اگر این کلام سالی یک بار باشد نه مثل الان که همیشه حرف می زنم و همیشه هم از جنس لاطائلات است !
آرزو داشتم ! آرزو داشتم ...خیلی آرزوهای کوچک و بزرگ داشتم که یا بی ناموسی هستند و یا خیلی شخصی !!! ولی آرزو دارم که هیچ آرزویی نداشته باشم . آرزو دارم ........ باشم !

لیلا | 10:54 AM | fill in the blank (10)