آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
یک دوست قدیمی دوباره می نویسد
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (3)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« گلنار | صفحه اصلی | اندر کشفیات شیخ »


چهارشنبه 28 آذر 1386
" بدون شرح "


زنی در فروشگاه از کنارم رد می شود . با کنجکاوی و دقت داخل سبد چرخدار خرید مرا که به جلو هل می دهم نگاه می کند . تعجب می کنم و درون سبدم را با نگاه می کاوم . چیز عجیب و تعجب آوری نمی بینم . خوردنی های معمولی ، مواد شوینده و بهداشتی و ...مردی با زنش و بچه ای که درون سبد نشانده از کنارم می گذرند ، هرسه با هم درون سبد مرا نگاه می کنند ...

پشت چراغ قرمز هستم و در فاصلهء دوری از چهارراه ، بیل بوردی که سر چهارراه نصب است توجهم را جلب می کند ، گربهء سفید و بزرگی که یک تاج جواهر نشان روی سرش است و گردنبند جواهر نشانی هم به دور گردنش دارد. نوشته های روی تابلو را نمی بینم . نزدیکتر که می روم با وجود بوق زدن های ماشین پشتی سعی می کنم متن تبلیغ را بخوانم : " کرم بیرنگ کنندهء موهای صورت و بدن "!!!

توی تاکسی نشسته ام و یک آقای لاغر و سیاه چرده که کیف چرمی قهوه ای روی پایش دارد ، کنارم نشسته . مسیر طولانی ست و پر ترافیک . مدتی که می گذرد احساس می کنم جسم تیزی به پهلویم فرو می رود . جایی ندارم که آنطرف تر بروم . آقای متشخص را نگاه می کنم . حالت تهوع می گیرم . تا انتهای مسیر آرنج آقای متشخص توی پهلویم است و چون باور نمی کنم که ممکن است استخوان آرنج جزو نقاط حساس جنسی کسی باشد ، چیزی هم نمی گویم .


از عابر بانک پول می گیرم ، همهء آنهایی که پشت سرم ایستاده اند سرک می کشند تا پول گرفتن مرا تماشا کنند . با تعجب نگاهشان می کنم ، شاید خیلی دوست دارند رمز مرا ببیند ، چندتاییشان می پرسند : درست است ؟ کار می کند ؟
می گویم بله و ادامه می دهم . همچنان همه سرک می کشند .

نمایشگاه بین المللی مبلمان داخلی ، بیشتر آدمهایی که از کنارم می گذرند ، صدای بلند موزیک گوشی همراهی که در دستشان دارند را با خودشان اینور و آنور می برند . فکر می کنم لابد همهء این موبایل ها هدفون هم دارند ...

توی رستوران نشسته ایم و غذا می خوریم . چهارتا دختر کم سن و سال تر از من روبرویم نشسته اند . دائم مرا به یکدیگر نشان می دهند و می خندند . چندین بار سرتاپایم را نگاه می کنم تا مطمئن شوم سس یا غذا روی خودم نریخته باشم . به همراهم می گویم می خواهم سر میز این دخترها بروم و چیزی به آنها بگویم . می گوید ولشان کن : به تخ...ت ...مردم دیوانه اند ...!!!


همکارم عکس عروسی اش را آورده و پنجاه بار با اصرار سوال می کند که : من سر ترم یا شوهرم ؟ هربار ما ملاحت می گویم : به هم می آیید ، یا خوشبخت باشید و یا خیلی خوب شده بودی ...دروغ می گویم چون مانند زنهای خیابانی درستش کرده اند و خیلی زشت شده ...آنقدر سوالش را تکرار می کند که می گویم تو خیلی سرتری . می پرسد : یعنی شوهرم خیلی زشته ؟!

آبدارچی شرکتمان باید هرروز صبح زودتر از بقیه بیاید تا در را باز کند و نظافت کند ، هر روز کمی دیر می رسد چون صبحها مسافر کشی می کند و عصرها کارت بنزین از کارمندان گدایی می کند . عصر که می روم رئیسم می گوید فردا تحویل کار داریم کجا می روی ؟ می مانم و بیشتر کار را انجام می دهم . چون می خواهد برود می آید و می گوید فردا هفت و نیم صبح اینجا باشید تا کار را تمام کنیم و چندین بار به آبدارچی هم تاکید می کند . آبدارچی فردا تا یک ربع به نه نمی آید و وقتی از او سوال می کنم می گوید من دیروز با اکراه گفتم که زود می آیم در حقیقت دلم نمی خواست زود بیایم ، تازه آقای رئیس وقتی داشت به شما می گفت زود بیایید به شما چشمک زد !

یک کوچه نزدیک خانه مان است که در یک جایی هم باریک می شود و هم یک دکل برق فشار قوی درست از وسط آن سر در آورده . همیشه وقتی با یک آشنا هستم او را از آنجا می آورم تا جاذبه های توریستی محل مان را نشانش دهم . امروز که از آنجا رد می شدیم . دیدم خیابان به کلی بسته است چون یک ماشین درست همان وسط ایستاده . هرچه بوق زدیم نرفت تا جاییکه متوجه شدیم راننده ندارد . یکی از مغازه دارها بیرون آمد و گفت دور بزنید و برگردید . این ماشین را چند روز است اینجا گذاشته اند و رفته اند .

برای اولین بار از این تاکسی های " ون " سوار می شوم . یک جایی نزدیک به آخر خط به راننده می گویم که پیاده می شوم . راننده اول نیش ترمزی می کند و درون آیینه اش موقعیت مرا بررسی می کند ، پیش خودش حساب می کند که دست کم چهار یا پنج نفر باید از ماشین پایین بیایند تا من بتوانم پیاده شوم و تا مقصد هم پنج دقیقه ای بیشتر نمانده . با حساب اینکه به استهلاک ماشین و بنزین و وقت تلف کردنش نمی ارزد پایش را روی گاز می گذارد و تا ایستگاه انتهایی می رود ...

لیلا | 10:47 PM | ترک‌بک (0) | اینجا ایران است (27)