
به محض دیدن خانم فروزنده مابین جمعیت ، به یاد کاسه آش شکسته افتادم . نمی دانم خودش هم در فکر کاسه اش است که از آن دور ایستاده و توی این هیاهو بر و بر مرا نگاه می کند یا اینکه هیجان زده شده و می ترسد نزدیک تر بیاید . دو ماهی می شود که کاسهء لعنتی دست من است . می خواستم همان اول پسش بدهم که ماهیتابه از بالای ظرفشویی روی سرش فرود آمد و لبه اش شکست ، بعد هم که هرچه گشتم لنگه اش را پیدا نکردم . به منشی شرکت سپردمش و گفتم :
- ببینم می تونی نمونهء اینو پیدا کنی ؟
- باشه ولی باید دور و بر منوچهری دنبالش بگردم !
وحشتزده پرسیدم :
- مگه قدیمیه ؟
نمی فهمم وقتی این همه ظرف یک بار مصرف جور واجور با رنگهای مختلف و شکل میکی ماوس و گوریل انگوری توی بازار هست،. مردم چه اصراری دارند توی یک چنین ظرفی برای آدم نذری بیاورند !
هر لحظه به تعداد جمعیت روی بام اضافه می شود . دختر نوجوان یکی از همسایه ها با ترس و لرزسرش را از در خرپشته بیرون می آورد و سرک می کشد و بلافاصله زنهای همسایه شروع به جیغ و داد می کنند که وااااااااااای دختر برو تو برو ...زشته... همینطور جملات بی ربط است که پشت سر هم می شنوم . یکی دیگر می گوید : اینها جوانهای ساده ای هستند ... دختر من تا به حال ماهواره هم ندیده ...یکی این بچه ها رو ببره پایین ...
ذهنم را جمع و جورمی کنم و همهء حواسم را به مرد معطوف می کنم که با آرامشی غیر عادی پشت به جمع ایستاده و از روی لبهء بام پایین را نگاه می کند . داد می زنم : یک نفر یک پتویی چیزی برای این بیاورد ...ولی کسی به حرفم گوش نمی کند . هرچه بیشتر تقلا می کنم که خودم را از دست همسایه ها خلاص کنم و به سمت او بروم ، فقط خسته تر می شوم .معماریان ، مچ دستهایم را از پشت گرفته و می پیچاند ، خودش را هم جوری به من چسبانده که یک طوری می شوم . ، همیشه از این مردک بدم می آمده اول از این فامیلیش حرصم می گیرد ، من مهندس معمار باید یک چنین اسم فامیل ضایعی را یدک بکشم و یک مبل فروش باید فامیلش معماریان باشد . بعد هم این مرتیکه یک کم ظرافت توی رفتار و کلامش ندارد ، مثل همین الان که محبتش دارد کار دست من می دهد و مچ دستم را از جا در می آورد .
خانم مهدوی آن طرف درست نزدیک مرد ایستاده و در حالیکه سعی می کند از من روبرگرداند مثل ابر بهار اشک می ریزد .همین هفته پیش بود که با عصبانیت دم در خانه آمد و گفت که تازه شیشه هایش را پاک کرده و آبی که من توی بالکن ریخته ام به شیشه های او پاشیده و کثیفشان کرده ، چندین بار هم تاکید کرد که شما به فکر یک زن تنها نیستید و فقط به مشکلاتش اضافه می کنید .همیشه این تنها بودنش را خیلی توی سر همسایه ها می کوبد و حتی توی جلسات ماهانه هم تکرار می کند که باید هوای او را داشته باشیم . الان هم معلوم نیست به یاد شوهر مرحومش اینقدر احساساتی شده یا ...به هر حال من نمی دانم که شوهرش مرحوم شده یا از دست او فرار کرده ، فقط می دانم که زن تنهایی است با یک پسر بی ادب که همیشه مشغول آسانسور بازی دیدمش .
مرد با آن ظاهر عجیبش همچنان با آرامش ایستاده و به پایین نگاه می کند . نمی دانم اینهمه همسایه چطور خبردار شدند و در عرض چند دقیقه این بالا آمدند . او قدمی به جلو بر می دارد و روی لبهء بام می رود . همانجا می ایستد و به سمت من بر می گردد . دارم پس می افتم . فریاد می زنم : نه... نه ...ن______________ه... و به سمت جلو شیرجه می زنم . همان موقع همسایه ها محکم نگهم می دارند تا جلوتر نروم . نه خانم مهدوی که نزدیک مرد ایستاده است و نه هیچ کس دیگر کاری به کار او ندارند و اصلا برایشان مهم نیست که او روی لبه بام خودش را با نسیم تکان تکان می دهد .
آقای صالحی مثل همیشه بالای منبر رفته و دارد نصیحت می کند . از آن ریش متظاهرانه و تسبیح شاه مقصود واز لحن حرف زدن کتابیش متنفرم . می دانم به کجاها بند است و از کجاها می خورد .
- ... همه ما مشکل داریم . فکر می کنی اگر همه برن واینکار رو بکنن چی می شه ؟ چیزی درست می شه ؟ شاید مثلا خود شما از تنهایی خسته شده باشی ولی اینکه راه حلش نیست ، همهء آدمها تنهان ...
خانم مهدوی گریه اش شدیدتر می شود و از من به صالحی و از صالحی به من نگاه می کند . آنقدر کلافه ام که دلم می خواهد بمیرم و از دست اینها خلاص شوم . تا نیم ساعت پیش زندگیم در آرامش بود ، با روانکاوم که البته بیشتر دوستم هست تا دکتر، یکساعت دیگر قرار دارم و داشتم اصلاح می کردم که سیب آدمم را بریدم ، به سمت آشپزخانه رفتم تا چسب زخم پیدا کنم و داشتم فکر می کردم که اگر قرار باشد یک روز خودم را بکشم آخرین کاری که می کنم این است که رگ بزنم . یکدفعه از در شیشه ای آشپزخانه توجهم به مردی جلب شد که پشت شیشه قدی آشپزخانه ایستاده بود و مرا نگاه می کرد. حتی صورتش را هم نصفه نیمه اصلاح کرده بود . خیلی آرام بود و توی پاگرد پله های فرار که از پشت آشپزخانه واحدها می گذشت ایستاده بود . بعد ناگهان رویش را برگرداند و پله ها را به سمت پشت بام بالا رفت . تازه متوجه وخامت اوضاع شدم ، مرد کاملا لخت و عور بود واصلا واهمه ای از این بابت نداشت ، ناخود آگاه در آشپزخانه را باز کردم و به پاگرد پله فراری که از جلوی آپارتمان من عبور می کرد قدم گذاشتم ، باد سردی وزید و تنم مورمور شد . با همان صورت نیمه تراشیده در حالیکه دمپایی های روفرشی مدام از پاهایم در می آمد دنبالش دویدم .برایم عجیب بود که بالا آمدن مرد را هیچکدام ازهمسایه ها ندیده اند و کسی عکس العملی در مقابل یک آدم کاملا بدون لباس نشان نداده . در همین فکر بودم و یک طبقه از او عقب تر می دویدم که آقای کلهر که داشت جلوی در آشپزخانه اش کباب باد می زد مرا دید و دنبالم آمد . اولش حدس زدم او هم مردک لخت را دیده و بیرون دویده و لی کم کم وقتی می شنیدم به شیشه همسایه ها می کوبد و نام مرا می برد نظرم عوض شد .
به پاگرد هر طبقه که می رسیدم سرعتم کند می شد ، شیشه های ترشی ، گلدان های بزرگ و خالی سفالی ، جارو ، کاسه توالت فرنگی شکسته و ...همه چیزهای بدردنخور و بی ارزشی که فقط اینجا انبار شده بود . بارها توی جلسات ساختمان راجع به این پله ها حرف زده بودم و گفته بودم که چرا همهء چیزهایی را که فکر می کنیم در معرض دید نیست زشت و بد نگهداری می کنیم . ولی کسی گوشش به این حرفها نبود . جلسات ساختمان صرفا برای این خوب بود که دختر پسرهای تازه بالغ و نوجوان یکدیگر را کشف کنند و دور از چشم ما بزرگترها که احمق می پنداشتندمان برای هم چشم و ابرو بیایند . بارها گفته بودم که بیایید و مثل آدمهای عقب مانده و خرافاتی نباشیم ، بیایید شماره پلاک آپارتمان را درست کنیم . می گفتند : ای آقا شما فکر می کنید ما هیچ مشکلی مهم تر از اینها نداریم ؟ می گفتم : نگذارید بچه ها با آسانسور بازی کنند . جوری نگاهم می کردند که یعنی تو زن و بچه نداری و اینجور چیزها را نمی فهمی !
به پشت بام که رسیدم مرد به سمت لبه بام رفت و همسایه ها مرا دوره کردند . نه می گذاشتند برایشان توضیح دهم و نه به مرد توجهی می کردند . حسابی اعصابم را به هم ریخته بودند . آقای کلهر داشت توصیه می کرد که به آتش نشانی زنگ بزنند و صالحی خدا را شکر می کرد که به موقع رسیده اند.
بعضی از همسایه ها طوری مرا نگاه می کنند انگار اولین بار است مرا می بینند و احساس بدی در من ایجاد می کنند سعی می کنم ذهنم را از آنها بگیرم . همزادم روی لبهء بام جوری خود را تکان می دهد که انگار دارد می رقصد . از اینهمه شباهت شگفت زده ام، مثل سیبی هستیم که از وسط دو نیم شده باشد . تا به خودم بیایم به عنوان اختتامیه رقص عجیب و غریبش از پشت بام پایین می پرد. خودم را کمی خلاص می کنم و به اندازه نیم متر جلوتر می روم ، دیر شده است . از همینجا هم معلوم است که مغزش روی کف پیاده رو از هم پاشیده و مردم دوره اش کرده اند .پسر بزرگ آقای معماریان که هرکدام از عضله هایش به اندازهء کف دست من است ، مرا روی دست بلند می کند ، بعد همسایه ها به کمک او می آیند و مرا به حالت افقی از همان پله های فرار پایین می برند، روی کاناپه اتاق پذیرایی می خوابانندم و با پتوی سفری نازکی رویم را می پوشانند ...