آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« تولد | صفحه اصلی | تصویر »


جمعه 30 فروردین 1387
جنگ با " سوء تفاهم "

زنها خصوصا از نوع ایرانی آن این روزها بزرگ ترین دغدغه من شده اند ، شاید بهتر باشد بگویم خودم به عنوان یک زن این روزها بزرگ ترین دغدغهء خودم شده ام . نشانه هایی را می بینم که سابقا نمی دیدم و بعد آنها را در بین زنی که برای خرید به خیابان آمده ، دوستانم ، مادرم ، هنرپیشه یک فیلم ...حتی دختر چهارساله برادرم جستجو می کنم . چندین بار مطالبی را درباره زنان نوشته ام و با اعتراض مواجه شدم خیلی ها گفتند تو یک فمینیست ...هستی ، خیلی ها گفتند چرا بحث زن و مرد را جدا می کنی ؟ ( من نمی دانم اینها واقعا فکر می کنند زنها مثل مردها هستند ) و خیلی چیزهای دیگر ، این مطلب را راجع به خودم می نویسم تا کسی شکایت نداشته باشد و هرکس دلش خواست می تواند در احساسات و فکرهای من سهیم باشد که بسیار به من کمک خواهد کرد . ماجرا از نوروز برای من پررنگ شد . سریال های تلویزیون را کمابیش می دیدم و تنها چیزی را که کاملا پیگیری می کردم سریال " نشانی " ساختهء رامبد جوان بود . سریال بسیار برایم جذاب بود و پر از نکات جالب . خصوصا که نویسنده آن هم یک زن بود ( فلورا سام ) به هرکدام از دوستان و اطرافیانم می گفتنم مسخره ام می کردند و می گفتند این چیه با این بازی های لوس ! یا این آتنه چرا اینجوری حرف می زنه و یا موضوع کلیشه است و ...خوب که بررسی کردم دیدم اکثر این آدمها " پیامک از دیار باقی " را می بینند و دنبال می کنند . سریالی که هم سوژه اش دستمالی بود و هم از گریم بازیگرها گرفته ( شریفی نیا ) تا دو زنه بودن بی دلیل و بی ربط به داستان شخصیت اصلی و بازیهای احماقه زنهای این سریال همه و همه برایم تهوع آور بود . آخر سر هم یکی از همین تحول های بی مزه چپاندند به داستان و والسلام . راستش من یک چنین چیزی را نمی بینم نه به این دلیل که این همه توهین به زنها داشت بلکه به نظرم به شعور انسانی هر آدمی بی احترامی کرده بود . در سریال نشانی همهء رفتارها انسانی بود ، آدمها قرار بود ذره ذره درس بگیرند و داستان روند طبیعی داشت .
البته کلا من نمی دانم چرا هروقت پای زنها به عنوان سوژه وسط می آید همه چیز خراب می شود ، آقای کیارستمی می آید یک فیلمی می سازد ( ده ) که موضوع اصلی آن زنها هستند و تازه شخصیت اصلی داستان هم تقریبا دارد نقش واقعی خودش را بازی می کند ، بعد این فیلم آنقدر شعاری و بی مزه می شود که هزار جای بدن آدم سر می شود ،تا فیلم تمام شود .
مشکلات من از این قرار است :
- قهر کردن : مدام قهر می کنم . این قهر کردن در مواقعی نیست که حتما پای کس دیگری در میان باشد . حتی با خودم هم قهر می کنم . وقتی به جایی می رسم که احساس می کنم حرف زدن بی فایده است و خودم یا طرف مقابلم قرار نیست چیزی را از صحبتهای من بپذیرند و یا حتی بشنوند و وقتی فکر کنم که این کار من بی فایده است " قهر می کنم " . البته برای خودم این کار همان مفهوم قهر کردن را ندارد و فقط سکوت کردن است . اما جدیدا متوجه شدم که این سکوت همان معنی قهر را می دهد .
- اعتماد به نفس کافی ندارم : مثلا می خواهم به جایی بروم و اگر کسی با یک لحن خاصی از من بپرسد : وا؟! مگه می خوای به اونجا بری ؟ می گویم نه ! اگر توی یک جمع نظر کاملا مخالفی را داشته باشم ، از ترس سفسطه ها و مغلطه هایی که ممکن است پیش بیاید اصلا نظرم را نمی گویم . اگر از یک نفر و یا یک چیز خوشم بیاید و کسی بگوید اه اه فلان کس یا فلان چیز را دیدی عجب گهیه . چیزی نمی گویم حتی اگر کاملا به خودم و نظرم ایمان داشته باشم آن را تنها برای خودم نگه می دارم .
- کلا بی حوصله ام : امیدی به تغییر هیچ چیز ندارم ، پس تلاشی نمی کنم . اگر ببینم یک نفر دارد زیادی چرت و پرت می گوید ، حوصله بحث کردن را ندارم و بنابر این تائیدش می کنم تا بحث فیصله یابد . اگر فکر کنم کسی نمی فهمد می گویم بله حق با شماست و سعی نمی کنم چیزی را به او بفهمانم .
- احساساتم ناقص بیرون می آید : خشم ، عشق ، تنفر ، محبت و ...همه این احساسات با پوششی از تنبلی بیرون می ریزد . تمام قسمتهای باحال و جذاب آن تنها توی دل خودم می مانند و من فقط یک نسخه کپی به درد نخور از آنها نشان می دهم .
- سلامتی جسمانی ام شدیدا در خطر است : اصلا این انگیزه را ندارم که به هیچ کدام از معضلات فیزیکی ام رسیدگی کنم . و فکر می کنم که همین روزهاست که وسط خیابان از هم وا بروم و روی زمین بریزم . آنوقت یکی می آید و با خاک انداز جمعم می کند و موقع تحویلم به منزل می گوید : ببخشید این خانوم پکیده آشنای شماست ؟
- هیچ گونه تغییر و تحول بنیادین را سالهاست در خودم و عقیده ام ندیده ام . نمی دانم این شخصیت های داستانها چطور این قدر سریع و راحت دچار استحاله می شوند . من اگر از کسی بدم بیاید و همهء دنیا جمع شوند و از خوبیهایش بگویند ذره ای در دلم تغییر احساس نمی کنم و بالعکس .
- توان " نه " گفتن ندارم . تا جایی که به یاد دارم همیشه برایم سخت بوده که در جواب خواسته های کسی ( مگر خواسته های ناموسی و بی ناموسی ! ) بتوانم پاسخ رد بدهم .
- خیلی جاها احساس می کنم که آدم های دور و برم دارند از من سوء استفاده می کنند و من چیزی نمی گویم . می دانم که حتی در اکثر مواقع فراموش هم نمی کنم یعنی در حال حاضر کلکسیونی از آنها دارم و خدا به روزی رحم کند که مجموعه ام منفجر شود .
- اوریجینال بودن یا نبودن : من و بیشتر آدمها یک نمونه اوریجینال و خاص هستیم و شبیه و یا کپی شخص دیگری نیستیم . با این وجود در تمام دیالوگ هایم با بقیه خصوصا همجنسانم کاملا این موضوع را نادیده می گیرم . در جمع شبیه همه هستم و در یک دیالوگ دو نفره شبیه شخصی که با او حرف می زنم .
- خیلی چیزهای گند دیگری هم دارم که دقیقا الان به همان علت بی حوصلگی نمی نویسمشان

پر رنگ شدن ماجرا را گفتم ولی شروعش را نه ! شروع داستان از جایی بود که دو فیلم از" رودریگو گارسیا" که پسر مارکز محبوب ترین نویسنده من و خالق شاهکار صد سال تنهایی ست دیدم . اول فقط انگیزه ام این بود که کارگردان پسر مارکز است و دومین انگیزه این بود که هر دو فیلم در مورد زنان بود .

" Nine Lives " مجموعه ای از داستانهای کوتاه مرتبط است که به صورت اپیزودیک ساخته شده و هرکدام تکهء کوچکی از زندگی یک زن است . هر اپیزود این فیلم یک سکانس غیر منقطع ( بدون کات ) 10 دقیقه ای ست . هیچ حیله ای درکار نیست ولی رودریگو کارسیا همانند پدرش – گابریل گارسیا مارکز – خیلی خوب نوع بشر را می شناسد وهیچ کدام ازاین اپیزود های به هم پیوسته را که تنها ربطشان حضور یکی از افرادی ست که در اپیزودهای قبلی نامی از او برده شده- و بعضا حتی تصویری از او نداشتیم – به هیچ وجه نمی توان زاید دانست و برعکس همهء آنها در ذهن بیننده کاملا واجب و ضروری هستند .
نان و گلهای رز ، با بازی الفیدیا کاریلو ، داستان زنی است که در زندان ، تلاش می کند کیفیت و ماجرای جرم خود را متعادل کند و به دلیل خرابی تلفن نمی تواند با دختر کوچکش صحبت کند .
قضاوت امی ، با بازی امی برنمان ، داستان امی است که در مراسم تشییع جنازه همسر شوهر سابقش شرکت می کند .
ارتباط خطرناک ، بابازی گلن کلوز و داکوتا فنینگ ، داستان یک مادر و دختر است ...
( دیانا ) در مورد زنی حامله که عشق دوران جوانی اش را در فروشگاه می بیند و خاطرات برای او مرور می شود و ...

" Things You Can Tell Just by Looking at Her "، " چیزهایی که با دیدنش می توانی درباره او بگویی " داستان زندگی پنج زن تنها ست ، این فیلم هم اپیزودیک است و تمام داستانها در هم پیچیده است .
از جمله داستان: یک زن که رییس بانک است و با یک زن کولی آشنا میشه و اون سعی میکنه مفهوم عشق واقعی رو بهش یاد بده. ( این کولی ها همیشه در آثار پدر و پسر هستند )
یک زوج لزبین جوان که یکیشون به شدت مریض و در حال مرگ است.
زنی که با پسر نوجوانش زندگی میکند و به صورت اتفاقی با یک مرد کوتوله آشنا میشود...
یک دختر نابینا (کامرون دیاز) که علیرغم زیباییش نمیتواند رابطه ای را برای بلندمدت ادامه بدهد و ..

در این دو فیلم زنان تحت تنشهای عاطفی هستند ، گاهی مسائل خیلی بغرنج است و گاهی ساده . رودریگو گارسیا جنس مخالفش را خیلی خوب می شناسد و او را مورد موشکافی قرار می دهد . همه چیز ملموس وزنانه است . اغراق های عجیب و غریب دیده نمی شود . واقعا برایم عجیب است که ما زنها خودمان هم خودمان را نمی شناسیم . من هرچیز را که به عنوان یک عقیده و یا خاصیت راجع به خودم بیان کنم 90% از سوی طرف مقابل مورد سوء تفاهم قرار می گیرد و برای همین هم بعد از مدتی بی خیال این آشکار بودن می شوم و توی خودم می روم و همهء حلاجی هایم را هم فقط با خودم در میان می گذارم . نمی دانم چطور یک مرد( رودریگو گارسیا ) اینقدر راجع به زنها می داند و ما زنها خصوصا ما ایرانیها علی الخصوص خود من هیچ چیز راجع به جنس خودمان نمی دانیم . حتی چیزهایی هم که راجع به خودم نوشتم ، واضح و تعیین کننده نبود و فقط خودم می فهمم توی کله ام چه خبر است. به نظرم واقعا باید کاری کرد چون مطمئنم که اکثر سوء تفاهمات دنیای بزرگ ما مربوط به ما زنهاست .

لیلا | 07:57 PM | نظرات (397)