آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Jon English - Six Ribbons

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
یک دوست قدیمی دوباره می نویسد
انتخاب وبلاگ برتر
تلویزیون نوروزی ( مجید اسلامی )
اسباب خجالت
کاندیداها و برندگان اسکار
ThE WiNnErS
Maharishi Mahesh Yogi Dies at 91
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (24)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (5)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (4)
داستان (27)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« تصویر | صفحه اصلی | **یک نوشته پداگوژیکی »


چهارشنبه 1 خرداد 1387
" تا چهل می شماریم "

هنرجوها همه پراکنده شده بودند ، دختر و پسرهایی که با هم مراودات خاصی داشتند دور از چشم بقیه گوشه ای خلوت گیر آورده بودند ، پچ پچ می کردند و هر از مدتی خطی روی کاغذ اضافه می کردند و یا گوشه ای از طرحشان را با ذغال سیاهتر می کردند ، بعضی ها به فکر فرو می رفتند و همینطور به میزان سیاهی روی کاغذ می افزودند و گاهی فراموش می کردند که مدل طراحی شان مدتی ست محل را ترک کرده و رفته است .
چندین هفته بود که برنامه ء سه شنبه هامان که طراحی فیگور و پرتره داشتیم همین بود . همراه استاد به پارک می آمدیم و از روی مدل های زنده طرح های سریع می کشیدیم . بهد از تمام شدن ساعت کلاسمان ، کارها را روی زمین می چیدیم و به قول استاد " ژوژمان " می کردیم . استعدادم در طراحی بد نبود . همیشه همه چیز طبیعی و به قاعده در می آمد . اندازه ها درست بودند ، برخلاف بعضی از شاگردها مدل چاق و یا لاغرتر نمی شد . کتف ها و یا پاهایش لنگه به لنگه از آب در نمی آمد عقب و جلو بودن اندام را درست می کشیدم و روی هم رفته جزو شاگرد های خوب بودم . ولی هم من و هم استاد می دانستیم که یک جای کارم می لنگد . حس ها را خوب در نمی آوردم و به قول استاد حس دار بودن که بزرگترین مزیت هنر و هنرمند است را هنوز نمی دانستم . یاد گرفتنی هم نبود . خودش باید درست می شد ، که نمی شد .
پیرمرد که آمد برنامه کلاس ما هم تغییر کرد . توی پارک راه می رفت و با همه سلام و علیک و شوخی می کرد . معلوم بود قبلا هم می آمده ولی مدتی ست که پیدایش نبوده . بعدا فهمیدیم قلبش را عمل کرده و به قول خودش صفر کیلومتر شده . به ما می گفت :
- چی می کشید بچه ها ؟ مگه ما پیرمردهای بی ریخت هم نقاشی کردن داریم ؟ مدل از مافکسنی ها بهتر پیدا نکردین ؟
با عصایش به شانه دوستانش می زد و می گفت : چطوری پیرمرد ؟ تو چطوری شکمو ؟ زنت فرعون اجازه داد بیای بیرون ؟ این هفته چند تا بشقاب شکستی کچل خان ؟ ....منو نمی بینی خوشی ؟....
بعد آمد و درست روبروی من روی نیمکت نشست . من لبه جدول سیمانی نشسته بودم و وسایلم را روی چمن های پشت سرم پهن کرده بودم . همان موقع استاد با نگاهی به من فهماند که شروع کنم . با بی میلی شروع به کار کردم و هر لحظه اشتیاقی که در چشمان پیرمرد موج می زد بیشتر وادارم می کرد که ادامه بدهم . در تمام مدتی که داشتم می کشیدمش تکان نخورد ، حتی گاهی شک می کردم که پلک می زند یا نه . کاغذم را که زمین گذاشتم بدون اینکه از من چیزی بشنود ، کمی کش و قوس به بدنش داد و مدل نشستنش را تغییر داد . چند تا طرح که زدم یک ساعتی گذشته بود . گفت : خسته شدی خانوم کوچولو ؟ گفتم نه ، شما خسته شدید ممنونم . می خواهید طرحها را ببینید ؟ با دیدن طرحهایم لبخندی به صورتش نشست : منو جوونتر کشیدی دخترم . دستت درد نکنه . راست می گفت جوانتر شده بود ولی از صورت بشاشش هم خبری نبود . توی نقاشی من کمی اخمو و غمگین شده بود . در این باره اعتراضی نکرد ، برگشت سرجایش و یک مدل دیگر نشست . پرسید : می خواهی بایستم ؟ گفتم : نه شما راحت باشید و بنشینید .
از اینکه بخواهم پیرمرد بیچاره را سرپا نگه دارم ، وحشت کردم چون در طول مدتی که می کشیدمش هیچ تکانی نمی خورد و فقط با لبخند نگاهم می کرد . لبخندی که معذبم نمی کرد و برایم آشنا می نمود .
بچه ها توی پارک مدام در حال تغییر جا بودند و از آدم های مختلف طراحی می کردند . من نشسته بودم و فقط از پیرمردی طرح می کشیدم که لبخند می زد و زیر لب شعر می خواند . کم کم داشت به جمعیت اطراف این جمع دو نفره اضافه می شد ، استاد دستش را زیر چانه اش گرفته بود و متفکرانه از من به پیرمرد و از او به من نگاه می کرد ، چند نفر دیگر هم شروع به کشیدن دوست من کردند . یکی از پسرها زیر لبی گفت : انگار مجسمه است ، تکان هم نمی خورد .
پیرمرد از خود خلاقیت نشان می داد و دائم مدل را تغییر می داد ، چندین بار هم ایستاد و به عصایش تکیه زد .
ساعت کلاسمان که تمام شد . بچه ها دوره اش کردند . استاد از او تشکر کرد و به گوشه ای کشاندش . هفته بعد به پارک نیامدیم ، مدل خودش آمد . کلاسمان همان کوچه پشتی پارک بود و از این جهت پیرمرد زیاد به زحمت نمی افتاد . وارد که شد با من مثل یک دوست قدیمی سلام و علیک کرد : چطوری هستی خانوم ؟ ! تو بازاریاب من بودی ، دستت درد نکنه ! با تعجب اطرافم را نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم منظورش منم گفتم که ممنونم ولی اسمم هستی نیست . به روی خودش نیاورد و روی صندلی وسط کلاس نشست .
قرار شده بود که بچه ها هرکدام مبلغی بگذارند و روزانه به او حقوقی بدهند . پیرمرد محتاج به نظر نمی رسید ، ولی از اینکه بعد از سالها بازنشستگی شغلی پاره وقت پیدا کرده بود ، خوشحال بود . بعدها یک بار به من گفت که سرگرمی و درآمد جدیدش را مدیون منست که روز اول آنقدر خوب و جوان کشیدمش . همیشه صحبتهایش شرمنده مان می کرد . به طرز اغراق آمیزی محبت می کرد و خوش رو بود . بین ساعت های کلاس که استراحت می کردیم و چای می خوردیم ، برایمان خاطره تعریف می کرد . اسم بعضی هایمان را یادگرفته بود و برای بعضی هم خودش اسم گذاشته بود ، مرا همچنان هستی صدا می کرد و من هم بعد از مدتی دیدم چه کاری ست که هی پیرمرد را آزار بدهم و بگویم که اسمم را اشتباهی یاد گرفته است . بگذار همین جور صدایم کند . بچه ها هم روزهای دیگر و حتی وقتی پیرمرد بود هستی صدایم می کردند و می خندیدند . گاهی شعر می خواند و معلوم نمی شد که خطاب به چه کسی ست .
عیشی ست مرا با تو ؛ چونان که نیندیشی
حالی ست مرا با تو ؛ چونان که نپنداری
هیچ سوء ظنی به انسانها در نگاهش نبود و انگار آدمی بود از دوران خیلی خیلی دور و به دور از استرس های دوران ما ، تا وقتی که از زندگیش چیزی نگفته بود باورمان نمی شد که زندگیی مثل سایر مردم داشته باشد . برعکس بقیهء آدمهایی که مدل می شوند از اینکه او را بی قواره و زشت بکشند ، رنجیده نمی شد . به همه چیز لبخند می زد و بیش از حد آرام بود .
می خواست با این حقوقی که از ما می گیرد برای نوه اش دوچرخه بخرد. سه تا بچه داشت و یک نوه . می نالید که این چه رسمی ست که جوانهای این زمانه بچه دوست ندارند و کمتر بچه دار می شوند . زنش حقوق بازنشستگی هر ماهش را یکجا می گرفت و به صورت هفتگی به او پول می داد ، به قول خودش نمی گذاشت ولخرجی کند .خرج کردن برای نوه را هم اصلا لازم نمی دانست می گفت وظیفه پدر و مادر بچه است که برایش قاقالی لی بخرند و لوسش کنند ولی پیرمرد می گفت از عروسش دل خوشی ندارد و برای همین سر چیزهای دیگر خالی می کند . می گفت عروسم یک سالی ست که کمتر می گذارد بچه پیش ما بیاید چون اعتقاد دارد که مادر بزرگش حرفهای بی معنی به بچه یاد می دهد و تربیتش را خراب می کند . و پدر بزرگ هم لوسش می کند . شاید هم راست می گفت ، این را خود پیرمرد اقرار کرد . گفت که نوه اش از او دوچرخه خواسته و به کس دیگری نگفته ، لابد می داند که پدر بزرگ از هر جایی که شده برای او دوچرخه گیر می آورد ولی مامان و بابا چون می خواهند از ایران بروند وسیله جدیدی برای او و خانه شان نمی خرند .
این هم یکی دیگر از غصه های پیرمرد بود ، می خواستند تنها نوه اش را از پیشش ببرند و او را تا آخر عمر از دیدنش محروم کنند . پسرش گفته بود که ناراحت نباش پدر جان ، دعوتنامه می فرستیم و تو و مادر هم پیش ما می آیید ، ولی پیرمرد می دانست که او هم مثل آن دوتای دیگر می رود و دیگر نمی بیندشان .
می گفت از پیش ما که به خانه می رود زنش می گوید : پارک بهت ساخته ها ! لپهات گل انداخته . راست هم می گفت ، از پیدا کردن اینهمه دوست جوان و به قول خودش هنرمند خوشحال بود و به زنش هم نگفته بود که سه شنبه ها به پارک نمی رود . مانند بچه هایی که از داشتن یک راز سرپا بند نمی شوند و ذوق می کنند ، از داشتن این راز به خودش می بالید .
طرحهایمان را که روی دیوار می زدیم تا استاد ببیندشان ، دو دستش را از پشت قلاب می کرد و پشت سر استادمان توی کلاس راه می افتاد . استاد ایراد هایی در مورد نور و سایه ، ابعاد و مقیاس کار می گفت و پیرمرد به موارد حسی ایراد می گرفت ، اینجا شبیه این پیرمرد قوزی ها شدم ، اینجا جوان شدم ...یه پرده گوشت هم آوردی روم ها ! به من هم همیشه می گفت : تو که باز هم منو اخمو و بد عنق کشیدی هستی خانوم !
سه شنبه قبل از تعطیلات نوروز که آمد مثل همیشه نبود ، آرام و قرار نداشت و دوست داشت زودتر برود ، پول دوچرخه جمع شده بود و می گفت می خواهم زنم را هم خوشحال کنم و هدیه ای هم برای او در نظر داشت . آن روز در مورد زنش بد نمی گفت و وقتی هم یکی از پسرها متلکی بارش کرد و گفت که زن ذلیل شدین آقای ...فقط چپ چپ نگاهش کرد و رویش را به سمت دیگر کرد . اولین مدلی که نشست چندین بار تکان خورد و گفت که دست و پایش خواب می رود . بچه ها غر می زدند ، و پیرمرد هم کمی معذب شده بود . دفعات بعدی آرامتر شد . استاد صندلی دیگری را نزدیکش قرار داد و پیشنهاد کرد که پیرمرد دستها و سرش را روی پشتی صندلی تکیه دهد تا راحت باشد . با این طرز نشستن صورت و چشمهایش درست روبروی من قرار گرفت ، کمی آرام شده بود ، لبخندی تحویلم داد ، چشمهایش را روی هم گذاشت و گفت : هستی جان بیا و دم سال نویی یه عیدی به من بده و منو خوش اخلاق بکش !
استاد شروع کرد به شمارش : یک ....دو ....مثل همیشه خیلی آرام و با سرعت یکنواخت تا چهل می شمرد و بعد مدل تغییر می کرد . همیشه شمارش که تمام می شد ، خیلی ها اعتراض می کردند که کارشان تمام نشده و استاد هم تذکر می داد که باید سرعتشان را بیشتر کنند . پیرمرد گاهی با دل آنها راه می آمد و مدل را تغییر نمی داد و کمی بیشتر از چهل می نشست ، گاهی هم شوخی اش می گرفت و خیلی سریع قبل از اینکه سی و نه به چهل برسد بلند می شد و توی کلاس راه می افتاد که اینجور مواقع داد بچه ها به هوا می رفت .
سی و پنج ...
سی و شش ...
استاد دارین تندتر از همیشه می شمرین ها ! یواشتر تو رو خدا !
سی و هفت ...
استاد شما که بلند می شمرین ما استرس می گیریم ! مدل هم که امروز عجله داره ...
سی و هشت ...
ا ....برعکس من اصلا صدای استاد رو نمی شنوم ، یکهو می بینم مدل عوض شده
سی و نه ...
اینقدر که احساس میکل آنژ بودن می کنی و شیفتهء نقاشیت می شی
ا ....بی مزه ...
چهل ...
بچه ها ساکت ، پنج تا کار کشیدیم ده دقیقه استراحت و چایی ...
کاغذم را از روی شاسی جدا کردم و به سمت پیرمرد رفتم ، از اینکه بقیه به او بی توجهی می کردند ناراحت شدم و نمی توانستم تحمل کنم آدمها نسبت به کسی که من اینقدر دوستش دارم بی توجه باشند . بله این کشف تازه ام بود .برای اولین بار از کار خودم راضی بودم و این حس جدید توی دلم می پیچید و بالا می آمد و انگار روی کاغذم هم نقش بسته بود ، می خواستم طرح لبخندش را نشانش دهم . چشمانش را بسته بود ولی لبخند سرجایش بود . می دانستم که حتی از پشت پلک هایش هم می بیند و حس می کند که کنارش ایستاده ام .
- پدر بزرگ پدربزرگ ...
خودم هم از اینکه به این شکل صدایش می کردم متعجب شده بودم ، تا به حال هیچ وقت صدایش نکرده بودم ، همیشه او مرا صدا می زد . بچه ها هم اکثرا به اسم فامیل صدایش می کردند . جوابم را نداد . فکر کردم خواب است . پافشاری کردم .
- پدر بزرگ ...
تکانش دادم . بله آرام خوابیده بود و دیگر هم خیال بیدار شدن نداشت ...با وحشت رو به گروه بچه ها برگشتم که بدون توجه به او مشغول خوردن و حرف زدن بودند .تنها یادگارش در دستانم مچاله شد و لبخندش از میان تودهء به هم پیچیدهء کاغذ مرا نگریست .

لیلا | 11:35 AM | ترک‌بک (0) | تا چند شمردی ؟ (22)