آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« تصویر | صفحه اصلی | نوشتن درد دارد ... زیاد ... »


یکشنبه 12 خرداد 1387
**یک نوشته پداگوژیکی

همیشه عاشق کودکان بوده ام و تازگیها از اینکه کمی نسبت به آنها بی حوصله شده ام ، برای خودم احساس نگرانی می کنم . بچه ها از سر و کولم بالا می رفتند و خواسته های غیر معقولی را که جرئت نمی کردند با پدر و مادرشان مطرح کنند به من می گفتند . این روزها شاید بچه ها هم این گارد غیر قابل معاشرتی بودن جدید مرا می بینند و ...بگذریم ...
در تربیت پدر و مادرهای ما وما و بچه های ما و بچه های آنها و ...همیشه یک امر مهم مد نظر بوده وهست و با اصرار هرچه تمام تر تمام کاستی ها و اشتباهات و خوبی ها و اتفاقات را گردن آن انداخته اند : " عشق "
پدر و مادر من عاشق من هستند .پدربزرگ و مادر بزرگم عاشق پدر و مادرم بودند و من عاشق فرزندانم خواهم بود و...
فرض کنید پدرمن ( فرزند ) یک آدم کاملا ماتریالیست است و مادرم یک زن مذهبی – سنتی ...پدر عاشق منست و دوست دارد مثل او فکر کنم ، اندیشیدن آزاد را برایم همان می داند که خودش می بیند . مادر هم همینطور و هیچ کدام قبول ندارند که عشقشان کمتر از دیگری ست و کمتر حق دارند . هرکدام برایم آرزوهایی داشته اند و دارند . پدری دوست دارد فرزندش ثروتمند شود چون خودش نبوده مادر دوست دارد دخترش پزشک شود چون خودش به رشتهء پزشکی علاقه داشته ولی نتوانسته آن را ادامه دهد و همهء پدر و مادرها فرزندانشان را مسئول تحقق بخشیدن به آرزوهایشان می دانند و باور دارند که راه درست همان راهی ست که به آرزوها و خواسته ها و برآوردن کاستی های آنها منجر می شود . این یعنی استفاده کردن از یک شخص دیگر برای رسیدن به خواسته های شخصی خودمان . برای استفاده کردن از یک آدم دیگر می بایست بی رحم و بی منطق بود . و امکان ندارد که آدم عاشق کسی باشد و همزمان هم نسبت به او بی رحم باشد پس ما عاشق خودمان هستیم .
من و شما هم همینطوریم ، مثل پدر و مادرهایمان ، بارها از هم سن و سالهایم شنیده ام که می گویند : دوست دارم بچه ام را جوری بزرگ کنم که فلان جور و بهمان جور باشد ، که فلان کار را دوست داشته باشد ، که فلان جور راجع به فلان چیز فکر کند و ...یکی نیست به آنها بگوید مگر تو کی هستی که تصمیمات به این مهمی بگیری ؟ تو خودت یک تارگت ( هدف ) هستی و هیچ چیز دیگر هم نیستی . فرزند تو هم همین است .هدفی که قرار است کسی و چیزی باشد و تو فقط می بایست مانعی برای این کسی و چیزی شدن نباشی و اگرعاشقش هستی آرزوهایت را بر او تحمیل نکنی حالا چه با عشق باشد چه با زور !
باید عاشق کودک بود ، ولی به خاطر خود عشق ، باید عاشق روح " کودک بودن" شد . زیرا کودک یعنی زندگی . اگر مفاهیم و اعتقاداتت را به کودکت بدهی او را ، این روح زندگی ، را نابود کرده ای ، جای آن که بگذاری بذری که کاشته شده رشد کند ، با انواع و اقسام روشهای آزمایشگاهی و مصنوعی و زشت بذر میوه را به چیزی دیگر تبدیل کردی که ماهیتش نیست وهمهء این کارهای خجالت آور را زیر پوشش " عشق " به فرزندت انجام دادی . عشق یعنی حرمت ، یعنی به خواست کائنات احترام بگذاری که هر آنچه قرار است بشود ، بشود . اگر عاشق او هستی دخالت نمی کنی . می گذاری خودش بجوید و بطلبد . با بکن و نکن های بی معنیت سر راهش قرار نمی گیری . نباید جریان و روند حرکت او را مختل کنی . خودت عصیان نکردی و نمی گذاری او هم این کار را انجام دهد . در صورتیکه عصیان نشانه هوشمندی ست . کودکی که هرچیزی را به او می گویند گوش می کند ، می پذیرد و کاملا منفعل عمل می کند ذکاوت ندارد . ممکن است این فرزند هوشمند شما به واسطه عصیانگریش مورد احترام بزرگترها نباشد ، خب چه می شود ؟ مثلا آدمی که تو خودت توی دلت فحشش می دهی و از تحمل کردنش در عذابی چه لزومی دارد کودکت احترامش را رعایت کند ؟ بچه ها بد و خوب را می شناسند و تا وقتی که چیزی از خارج بر آنها تحمیل نشود به طور غریزی بد و خوب را از هم تشخیص می دهند . بگذارید خودش انتخاب کند که با چه کسی چطور رفتار کند . رفتار درست را به او یاد بدهید ولی چیزی را که دروغ است به او تحمیل نکنید .
چرا کودک مقلد را جامعه تحسین می کند ؟ چرا کودک باید تاریخ مردان بزرگ را یاد بگیرد و فکر کند که باید مثل آنها باشد ؟ مگر می شود دیگری بود ؟ مگر خود تو می توانستی دیگری باشی ؟ کودک را در دنیایش رها کنید باور کنید " تارزان " بار نمی آید ! هر چیزی را که از جنس عشق است به او بیاموزید و بعد از سر راهش کنار روید . مطمئن باشید یک وحشی غیر متمدن نخواهد شد !
به او احترام بگذارید و آن وقت با عشق و احترام موجب می شوید که راه درست را برود ، وادارش نکنید از روی ترس راه درست را برود . نگذارید معنی ترس را بداند . نگذارید مثل خودتان یک نسخهء کپی شده ناقص از چیزی باشد که برایش خواسته اند .
احترام گذاشتن را به او یاد بدهید ولی نه احترام گذاشتن به جنگجویان و رهبران و سیاستمداران . مگر اینها چه کرده اند جز خشونت ؟ حرمت عاشق و سالک را به او بیاموزید . اینها چیزهایی هستند که او را راه می برند . بگذارید در رویا زندگی کند . مگر ما که به زور به واقعیت برگشتیم رویا نداشتیم ؟ مگر آن موقع لذت بیشتری نمی بردیم ؟ مگر برای یکی از آن لحظه ها دلمان غش نمی رود ؟ پس چرا می خواهیم اینها را به زور از او بگیریم ؟
می گویند رقابت کن ، یعنی این چیزی که هستی نباش و دیگری بشو !او را مقایسه نکن ، ما مسابقهء دو نمی دهیم که یکی جلوتر باشد و یکی عقب تر ، کودک را مجبور نکنید هل بدهد . جاه طلبی و هدف چیزهای ابلهانه ای هستند . ، مذهب خطرناک است چرا که ترس از بهشت و دوزخ چیز بدی ست . میل رسیدن به پاداش و ترس ماندن در بی چیزی هر دو خطرناک و موهشند . بگذارید خودش تمیز بدهد و ببیند . نگذارید با چشمهای شما به دنیا نگاه کند . با قول " اوشو "* ترس ترسناکترین چیزهاست . او را نترسانید تا موجود کاملی بشود !

* این متن را بعد از خواندن یکی از مقالات " اوشو " در مجله تایمز نوشتم . متاسفانه نسخه اینترنتی آن را پیدا نکردم که لینک بدهم .
** لغت پداگوژیکی را از آموزه های ماکارنکو ( استاد مسلم تعلیم و تربیت ) آموخته ام

لیلا | 09:26 PM | پداگوژی یعنی تعلیم و تربیت (17)