آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« **یک نوشته پداگوژیکی | صفحه اصلی | تراژدی و کمدی »


پنجشنبه 30 خرداد 1387
نوشتن درد دارد ... زیاد ...

تو عاشق شدی ، عاشق من شدی خطی به دور این عشق می کشی ، به خودت و دیگران می گویی آن چیزی که آنور خط و توی این مرز بی شکل است عشق من است دوستش دارم و می خواهم داشته باشمش . بعد آن چیز محصور پهن می شود ، گشاد می شود ، کش می آید و دور و دورتر می رود. ولی مرز تو جایی با من نمی آید همان جا مثل کودک لجبازی روی زمین ایستاده و با نوک پایش هم زمین را می کند و جایش را محکم می کند .


بجوشید بجوشید که ما بحر شعاریم
به جز عشق به جز عشق دگر کار نداریم
درین خاک درین خاک درین مزرعه پاک
به جز عشق به جز مهر دگر تخم نکاریم

یادش به خیر استادم قدیمها این شعر را خوانده بود و خواسته بود خوشگلترش کند جای " تخم " خوانده بود: " بذر " ، یکی از این ادبیات دانها ( فکر کنم علی دهباشی ) گفته بود جناب استاد اگر قرار است شعری را خراب کنیم که نکند بچه مدرسه ای ها به آن بخندند همان بهتر که نخوانیمش . البته من به استادم حق می دهم چون احتمالا در زمان شاعر محترم این کلمه مثل الان کاربردی نشده بوده وگرنه او هم یک فکری به حالش می کرد . به هر حال موضوع اینست که در زمان شاعر خود عشق هم اینهمه کاربرد نداشته . آدمهای خاصی می فهمیدندش و می گفتندش ، مثل الان نبوده که خدا زیادش کناد همه ادعا دارند که عاشقانه زندگی می کنند و بعد حاضرند به خاطر مسائلی که بر سر کاغذهای کوچک سبز و آبی و گاها صورتی پیش می آید سر عشق را هم لب باغچه بگذارند و آب نداده ببرند . به هر حال ازمن می شنوی :


برادرانه بیا قسمتی کنیم ای رقیب
جهان و هر چه در او هست از تو یار از من
خداوکیلی عادلانه است . نیست ؟

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر ...


چند تا آدم این جوری سراغ دارید ؟ خود من که همین الان که اینو می نویسم این میز قمار رو ترک کردم و عطایش رو به لقایش بخشیدم . آدم است دیگر ، کمی پول داشته باشد ، غذای خوب ، ماشین و یک خانه ...دیگر هوس این غلطها را نمی کند . اصلا نمی ارزد !؟ همه پشت سرش می گویند ببین شلوارش دو تا شده حالا پانزده تا شلوار هم داشته ها ولی خب حرف مردم را چکار کند . اصلا گیریم حرف مردم هم نبود خود آن " قمار دیگر " سریعا مورد تحلیل و بررسی قرار می گیرد ، در مقابل پول و خانه و تمام موقعیتهای دیگر توی کفه ترازو می رود و صد البته از سبکی به بیرون پرتاب می شود . مگر نه ؟

کلی گویی آفت شعر است
حرف مفت آفت ذهن ( منظورش مسلما امثال من بوده اند )
ذهن الکن ستاره بشمارد
ذهن یاغی ستاره می چیند

نمی دانم چطور می شود این پارادوکس را حل کنم که این ذهن من هم یاغی است و هم محافظه کا ر؟

فاق کوتاه آفت لگن است
آفت جنگ نو گلنگدن است
آفت مزرعه سه تن ملخ است
آفت عشق وصل یا بوسه(دروغ نمی گوید. همه مان می دانیم )
مرده ي يک شبه چو نمره ي بيست
ثلث اول که هيچش ارزش نيست
مرده ي قرن را چنين بنگر
همچو تجديد ناب شهريور
خنده سر داده رند و بازيگوش
بگذار اين رفوزگي هم روش
ذهن شاگرد خنگ فاجعه است
خنگ شاگرد در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است ( یکی می تونه اینو برای من معنی کنه ؟؟)
بعد صد ها هزار سال از خاک ( چون سبزه امید بردمیدن بودی )
چه مهم است پاک يا ناپاک
چه مهم است سبک اسپيس راک
چه مهم است پول يا بي پول
چه مهم است ماله يا شاغول
آفت ذهن همنشين بد است
خواه بنشسته روي مبل سياه
خواه در قاب تلويزيون پيدا
خواه استاده به آسمان چون ماه
حرف صد تا يه غاز تا ابد است
عشق اول فقط يه خاطره است ( خود نامجو اینجایش را با صدای بچه گانه می خواند )
عشق بعدي هماره فاجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
آفت حافظه باکتري دقیق
مثل آب دهان مرده رقيق
خاطره خود کلانتر جان است
بر سرت بشکند هوار شود
مثل زندان ژان والژان است
حافظه نفس را بدراند
صد گيگا بايت را بپراند
نان روز از براي سکس شب است
نان شب هم براي عاشق مست
عشق هميشه در مراجعه است
عشق هميشه در مراجعه است
بعد از اين صد کتاب شعر هم روش
حرف اسکندر و تزار هم توش
همه آيند و باز باز روند
زنده بودن که خود منازعه است
عشق هميشه در مراجعه است
( محسن نامجو – عشق در مراجعه است )

بزرگی می گفت این عشق های ما برای این با وصل و بوسه غزل خداحافظی شان را می خوانند چون ما در عشق زاده نمی شویم . چرا که بعد از وصال دیگر همه چیز ته می کشد . انگار همان لحظه مهم بوده و بعد پر !!!
هرچه تلاش و کوشش هم برای آن لحظه داشتیم زیر سوال می بریم و نمی دانم کلا چه غلطی می کنیم ؟!ولی این که چطور باید دوباره در این عشق زاده شویم هم خود سوالی ست که من جوابش را نمی دانم . ( آنقدر دوست دارم یک عالمه سوال مطرح کنم ، جوابش را هم ندانم و نگویم و بروم پی کارم )

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

این همان کاری ست که عشق با آدم می کند ، ولی معشوق یول راهش را می گیرد و می رود . گندش را می زند و می رود و بعد دیگر آن شخص آن معشوق اهمیتی ندارد ، آن حس اهمیت دارد . اگر قدرش را بدانی و بپوشیش که برده ای وگرنه همینطور لخت مادر زاد دنبال آن معشوق می دوی و گوییم به او رسیدی ؟ لباسی نداری که با آن خودت را بیارایی ! ( بی خود خودت را لوس نکن و تیکه هم نینداز ! همه با لباس زیباترند )

علاقه به بی لباسی برای آنهاییست که آرزوهای فروکوفته دارند و به جای عشق کمی به دکتر نیاز دارند . اینها در کیفیات زیر لباسی جذب می شوند و کیفیات نادیدنی هم هیچ وقت بهشان نمایانده نمی شود تا کجایشان بسوزد . البته من منکر آن کیفیات دیدنی نیستم چون هستند پس نمی شود منکرشان بود ولی خب فقط هستند برای استفاده های کاربردی !

یکی ازین نوشته های پشت کامیونی میگه : موج اگه می دونست که ساحل دستشو اینقدر زود رها می کنه ، هیچ وقت برای رسیدن به اون نفس نفس نمی زد . یعنی اینکه برای اون طرف اینقدر له له نزن . برای عشق بزن !


.
.
.

لیلا | 11:37 AM | من قصه های زیادی دارم ولی حال ندارم ! (49)