آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« تراژدی و کمدی | صفحه اصلی | زوایای پنهان »


چهارشنبه 16 مرداد 1387
رویایم کو ؟



سنگ پر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
آن خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود

هیچ دقت کردین چقدر بیهوده ایم ؟ می بینین چه آسون می آییم و می رویم و هیچ چیزی سبک نمی کنیم و لگد می کنیم و خراب می کنیم ؟ عاشق که می شیم فقط می خواهیم یه چیزاییو ثابت کنیم که طرف بفهمه چقدر براش مایه گذاشتیم و چقدر به نفعشه که به جای ما یه بی شعور دیگه عاشقش نشده . پولدار که باشیم می خواهیم ثابت کنیم که پول داریم و مال ما از مال بقیه بیشتر و بهتره و ...خوشگل که باشیم می خواهیم ثابت کنیم که همهء چشمها تحسینمون می کنه . با فهم و کمالات که باشیم می خواهیم همه بدونن و متر کنن سوادمونو ! معروف که باشیم معروفیتمونو می کنیم تو چشم همه که چشمشون درآد !

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن
"پابلو نرودا"
ترجمه احمد شاملو


در حال مردن بودم ، از دو ماه پیش تا همین دیشب داشتم می مردم ! در خانه تنها مانده بودم و تا صبح نخوابیدم . سه تا فیلم بی ربط پشت سر هم دیدم و باز هم خوابم نبرد . برای اولین بار از 3 سالگی تا الان از تنهایی ترسیدم . همه جا حضوری را حس می کردم که خالی بود و برای تمام لحظه های غمناک و بی مزه و مضحک فیلم ها هم گریه کردم . بلند بلند حرف می زدم و توی خانه راه می رفتم . احساسی داشتم شبیه اینکه دنیایی دیگر در جایی دارد متولد می شود . سرد بود چلهء تابستان زمهریر . بعد همه جا خیس شد . انگار یخهای زمین می شکستند و بالش و تخت مرا خیس می کردند . " چیزی بگو ! پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو ..." و این چیز را شاید گفت . پرسیدم : ما چرامی بینیم ؟ ما چرا می فهمیم ؟ ما چرا می پرسیم ؟
و انگار همین پرسیدن ، قسمت اضافهء ماجراست . هی هم می گوید به تو چه . ما می فهمیم آن قدر نه که بفهمیم چقدر باید بپرسیم و آنقدر نه که" به تو چه " ها سرمان بشود
جالب است که ظرفیتهایمان پر نمی شود . کش می آییم و می رویم آن دورها کز می کنیم . ولی هرچه هم پر باشیم به همان میزان خالی نمی شویم . نمی دانم این همه چیز کش آورکجایمان جا می شود ؟؟؟!!!
• " من : ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
نازی : مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
من : می بینه که چی بشه ؟
نازی : که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر را لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلمه یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه
من : درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
خرمی رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می اید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
نازی
نازی : نازی مرد
من : تا کجا من اومدم؟
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبوده پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی
نازی : نمی شه
کفش برگشت برامون کوچیکه
من : پابرهنه نمی شه برگردم ؟
نازی : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممکن نیست
من : برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم
نازی : رویا را
من : رویا را کجا زیارت بکنم ؟
نازی : در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمی آد
نازی : بشمار تا سی بشمار ... یک و دو
من : یک و دو
نازی : سه و چهار"

زنده ياد حسين پناهي

لیلا | 10:41 AM | ثابت می کنم ، ثابت می کنی ، ثابت می کند ، ثابت می کنیم ، ثابت می کنید ، ثابت می کنند ... (7)