
با گروهی از خانم هایی که متوسط سنی شان 50 سال است کلاس موسیقی داریم که هفته ای یک بار و هر بار خانهء یکی از ما تشکیل می شود . یک ساعت قبل از کلاس ، یکی از همین خانم ها کلاس حافظ خوانی را اداره می کند ، غزلی از حافظ می خوانیم و شرح و بحث و تفسیر...هفتهء قبل کلاس خانهء ما بود و به خاطر شکستن پای استاد حافظ خوانی قرار بود این کلاس برگزار نشود . استاد موسیقی مان که آقایی نسبتا معروف هم هست قبل از کلاس به من زنگ زد و آدرس را با من چک کرد . بعد پرسید : " ببینم امروز کلاس حافظ ندارید ؟ " گفتم نه و دلیلش را توضیح دادم ، با خنده گفت : "خوب تو درس بده ! " گفتم : " خیلی ممنونم ، لطف دارین به من ، ولی من نه می تونم نه بلدم ! "
استاد عزیز با جدیت گفت : " آره تو حافظ تدریس نکن ! عبید زاکانی یا ایرج میرزا درس بده !!!!"
مدیر پروژه از توی اتاقش داد می زند : خانم مهندس بیاین لطفا! می روم . می گوید : می خوایم تاور بخریم . می گویم : مبارک است ! می گوید : حساب کن ببین چندتا قسمت اضافه باید بگیریم و ...فکر می کنم که چرا من باید حساب کنم . اصلا تاحالا یک تاور از نزدیک ندیدم و در ضمن این همه آدم توی کارگاه هستند و ...ولی فکرم را بلند نمی گویم . برگه های مربوط به مشخصات تاور را می گیرم و از اتاق بیرون می روم . پشت میزم که می نشینم رئیسم دوباره داد می زند : خانم یک زنگی بزن به این پدر سگ های بتنی بگو اگر امروز فلان کار را نکنند می ری پدرشونو در میاری ! می پرسم : " آقای مهندس ! من میرم پدرشونو در میارم ؟ " با خنده می گه : " آره دیگه ! پس کی بره ؟بگو بهشون میای می زنی لهشون می کنی !!!!!!!"
با دوستم راجع به مشکل او حرف می زنم . کمی نصیحت کننده شده ام و از این لحن حرف زدن خودم بدم می آید . می گوید که می فهمد من چه می گویم . چون من و او خیلی شبیه هم هستیم . حرفم یادم می رود . به میزان شباهت بین دوستم و خودم فکر می کنم که از نظر من صفر است ...
توی یک جمع دوستانه همکلاسی قدیمم را می بینم ، می پرسد:" چه کار می کنی ؟ " می گویم : " توی یک شرکت انبوه سازی کار می کنم " خیلی تعجب می کند و می گوید آخرین چیزی که ممکن است در مورد من به ذهنش می رسید این بود که همچین شغلی داشته باشم ...
خانم مسنی از دوستان رو می کند به من و می گوید که از شخصیت من خوشش می آید چون خیلی خودمم ! وقتی لبخند می زنم و یا ناراحتم واقعا همانطورم و ...فکر می کنم به لحظه های زیادی که جلوی حتی نزدیک ترین کسانم ماسک داشتم می خندیدم در حالیکه غمگین بودم و ...
واقعا بقیه چقدر ما را می شناسند ؟ در این زیاد شناسی و یا کم شناسیشان خودمان چقدر نقش داریم ؟ چقدر چیزی را که به همه شناسانده ایم دوست داریم و چقدر توانایی داریم آن را تغییر دهیم .
مثلا من با اطرافیانم 80 % روراست رفتار می کنم . یعنی 10% آن را احتمالا با جنسی مثل دروغ نمایش می دهم و 10% مابقی را اصلا رفتار نمی کنم و در واقع فرار می کنم .
این من نوعی ، یک دهم زندگیم را اصلا زندگی نمی کنم . حالا یا از ترس عکس العمل های دیگران و یا از ترس خودم . یعنی می ترسم آن بخش از زندگی همه آنچه را برای خودم ریسیدم پنبه کند . چیزی که همه از من تصور می کنند به هم بریزد و یا فرم زندگیم دیگر در قالب جدید نگنجد . آن یک دهمی را هم که دروغ می گویم باز از ترس است . رودربایستی ، ترس از تغییر نظر مردم و یا شیوهء برخورد آنها و ...
تازه همهء اعداد و ارقام هم در خوشبینانه ترین حالت بود و باز شاید با درصدی از خودسانسوری و دروغ .
ولی واقعیت اینست که قانون زندگی اجتماعی حکم می کند که این ماسک ها باشد . فقط برای یک روز سعی کنیم که هرچه را از مغزمان می گذرد ، بیرون بریزیم ، بگوییم و رفتار کنیم . صد در صد یا جنگ می شود یا خیانت . دوستی ها منهدم می شود ، عشق ها خدشه دار می شوند ، رابطه هایی که ساختیم خراب می شود ، رابطه هایی که نباید می ساختیم شکل می گیرد و دنیای خودمان و اطرافیانمان به هم می ریزد .