آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« به دون شرح !!! | صفحه اصلی | تلویزیون درد بی درمان »


شنبه 23 شهریور 1387
هر روز به قصه دل من گوش می کنی


فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

نمی دانم چند ساله است ، فکر کنم از من جوانتر باشد . من سنگین از یک وزن خیالی سوار ماشین هستم و توی صندلی آن فرورفته ام و اوسبک و چابک جلوی در یک تعمیرگاه در رفت و آمد است که همدیگر را می بینیم .هر روزم با او شروع می شود و اگر نبینمش انگار چیزی کم دارم . فکر کنم او هم همینطور است می نشیند جلوی در تعمیرگاه و مثل کسانی که شرطی شده اند حوالی آن ساعت به خیابان نگاه می کند تا من بیایم و بگذرم . اوائل برایش جدید بودم ، فقط نگاه می گرد و صبر می کرد من از آنجا عبور کنم ولی مدتی ست لبخند می زند ، حتی گاهی از جایش بلند می شود و از پیاده رو تا لب خیابان می آید که باعث می شود من کمی هول شوم . ولی فاصله مان آنقدر هست که چیزی نگوید ، اصلا شاید او هم حس مرا داشته باشد و دلش نخواهد چیزی بگوید ، فقط دوست دارد سوژه ای را که هر روز از آنجا می گذرد ، نگاه کند.
خیابان و مردمش را زیاد نگاه می کنم ولی اولین بار است که یک آدم گذری برایم عادت هر روزه شده . شاگرد مکانیک است و صبحها تازه مغازه شان را باز کرده که من از او می گذرم . گاهی مشغول خوردن چایی ست و گاهی با چند نفر دیگر روی سکویی نشسته و بعضی اوقات هم تنهاست. خیلی آرام است لیوان چایی اش را با صبر در دستش می چرخاند و می نوشد . خیلی آرام راه می رود و همه چیزش بیانگر صبر و حوصله ایست که من به آن غبطه می خورم . صبحها که از آنجا رد می شوم خیلی عجله دارم و هرروز هم دیرم شده ولی ماشین که از پیچ خیابان رد می شود نا خود آگاه بیصبری را کنار می گذارم و چشمانم با آرامش توی خلوتی خیابان جستجویش می کند . وقتی می بینمش نفسی به راحتی می کشم و تا وقتی از او رد نشدم ، خیلی مستقیم و بدون رودربایستی نگاهش می کنم . بعد هم حرکاتش را در آئینه ماشین دنبال می کنم که پس از رد شدن من به دنبال کارهایش می رود . نمی دانم اسم این رابطه را چه بگذارم او از من هیچ چیز نمی داند نه شغلم نه تحصیلاتم و نه حتی اینکه ازدواج کرده ام یا نه و من هم فقط می دانم که او تعمیرکار ماشین است . شاید او هم ازدواج کرده باشد شاید شاگرد مغازه نباشد وخودش صاحب تعمیرگاه باشد و خیلی شاید های دیگر ولی هیچگونه کنجکاوی ندارم که چیزی از او بدانم . آرامش نداشته ام با دیدنش کمی جبران می شود و روزم را آغاز می کنم .
امروز صبح سردرد داشتم . ماشین که وارد خیابان شد ، حواسم جمع نبود . جلوی در تعمیرگاه که رسیدم ندیدمش و ترسیدم حواسپرتی ام باعث شده باشد دیدن دوستم را از دست داده باشم .سرم را برگرداندم ، اطراف مغازه و انتهای آن چشم دواندم ولی نبود . به جای او یک نفر دیگر ایستاده بود . دستش را به دیوار تکیه داده بود و داشت تند تند حرف می زد . آدم قد بلند و تنومندی بود و شبیه بقیه مردم نا آرام و عصبی به نظر می آمد ...

لیلا | 02:52 PM | باید تغییر مسیر بدهم (147)