آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
پیگیری یک داستان خواندنی
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (6)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (36)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« به دون شرح !!! | صفحه اصلی | تلویزیون درد بی درمان »


شنبه 23 شهریور 1387
هر روز به قصه دل من گوش می کنی


فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

نمی دانم چند ساله است ، فکر کنم از من جوانتر باشد . من سنگین از یک وزن خیالی سوار ماشین هستم و توی صندلی آن فرورفته ام و اوسبک و چابک جلوی در یک تعمیرگاه در رفت و آمد است که همدیگر را می بینیم .هر روزم با او شروع می شود و اگر نبینمش انگار چیزی کم دارم . فکر کنم او هم همینطور است می نشیند جلوی در تعمیرگاه و مثل کسانی که شرطی شده اند حوالی آن ساعت به خیابان نگاه می کند تا من بیایم و بگذرم . اوائل برایش جدید بودم ، فقط نگاه می گرد و صبر می کرد من از آنجا عبور کنم ولی مدتی ست لبخند می زند ، حتی گاهی از جایش بلند می شود و از پیاده رو تا لب خیابان می آید که باعث می شود من کمی هول شوم . ولی فاصله مان آنقدر هست که چیزی نگوید ، اصلا شاید او هم حس مرا داشته باشد و دلش نخواهد چیزی بگوید ، فقط دوست دارد سوژه ای را که هر روز از آنجا می گذرد ، نگاه کند.
خیابان و مردمش را زیاد نگاه می کنم ولی اولین بار است که یک آدم گذری برایم عادت هر روزه شده . شاگرد مکانیک است و صبحها تازه مغازه شان را باز کرده که من از او می گذرم . گاهی مشغول خوردن چایی ست و گاهی با چند نفر دیگر روی سکویی نشسته و بعضی اوقات هم تنهاست. خیلی آرام است لیوان چایی اش را با صبر در دستش می چرخاند و می نوشد . خیلی آرام راه می رود و همه چیزش بیانگر صبر و حوصله ایست که من به آن غبطه می خورم . صبحها که از آنجا رد می شوم خیلی عجله دارم و هرروز هم دیرم شده ولی ماشین که از پیچ خیابان رد می شود نا خود آگاه بیصبری را کنار می گذارم و چشمانم با آرامش توی خلوتی خیابان جستجویش می کند . وقتی می بینمش نفسی به راحتی می کشم و تا وقتی از او رد نشدم ، خیلی مستقیم و بدون رودربایستی نگاهش می کنم . بعد هم حرکاتش را در آئینه ماشین دنبال می کنم که پس از رد شدن من به دنبال کارهایش می رود . نمی دانم اسم این رابطه را چه بگذارم او از من هیچ چیز نمی داند نه شغلم نه تحصیلاتم و نه حتی اینکه ازدواج کرده ام یا نه و من هم فقط می دانم که او تعمیرکار ماشین است . شاید او هم ازدواج کرده باشد شاید شاگرد مغازه نباشد وخودش صاحب تعمیرگاه باشد و خیلی شاید های دیگر ولی هیچگونه کنجکاوی ندارم که چیزی از او بدانم . آرامش نداشته ام با دیدنش کمی جبران می شود و روزم را آغاز می کنم .
امروز صبح سردرد داشتم . ماشین که وارد خیابان شد ، حواسم جمع نبود . جلوی در تعمیرگاه که رسیدم ندیدمش و ترسیدم حواسپرتی ام باعث شده باشد دیدن دوستم را از دست داده باشم .سرم را برگرداندم ، اطراف مغازه و انتهای آن چشم دواندم ولی نبود . به جای او یک نفر دیگر ایستاده بود . دستش را به دیوار تکیه داده بود و داشت تند تند حرف می زد . آدم قد بلند و تنومندی بود و شبیه بقیه مردم نا آرام و عصبی به نظر می آمد ...

لیلا | 02:52 PM | ترک‌بک (0) | باید تغییر مسیر بدهم (21)