آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« اندر ستایش تصویر ! | صفحه اصلی | با بهانه بی بهانه »


یکشنبه 21 مهر 1387
"من کشک بودن را نمی خواهم "


" من توی تنهایی می دانستم در تاریکی چیزهایی هست ، مثل همین الان ، بیرون ، در باران ----چیزهایی هست ، چیزهایی شکسته است ، آدم ها و ترس و قصدهاشان هست ، شاید الان تندتر ببارد این باران ، یا ناگهان و تند واگیرد ----و من نمی دانم .
ای کاش من یا توی تاریکی را درست می دیدم ، یا اصلا خبر نداشتم که تاریکی هست ."
از روزگار رفته حکایت
ابراهیم گلستان

"...از آن دبنگ دو به هم زن سالوس مغز گچ گرفته محروم تا آن ردیف مداوم عوض شونده یک مشت نورسیده نارس ، آن کال های گول خود خورده ، آن کال های کول گول خود خورده ، آی ! این سرزمین چه خواهد شد ---این سرزمین چه خواهد شد با این فساد زودرس ارزان ؟..."
مدّ و مه
ابراهیم گلستان

نوشتن در مورد بعضی آدمها و یا چیزها خیلی سخت است . نه اینکه جسارت بخواهد ویا غیر قابل تصور باشند ، مشکل اینجاست که نمی دانی راجع بهشان چه بگویی . مثل اینکه بخواهی راجع به نور و یا هوا صحبت کنی ، هی باید بگویی : " نور خوب است ، نور لازم است ، نور انرژی ست " خب که چه ؟
کاری به قدیمی ها و کلاسیک ها ندارم ولی اگر بخواهیم ایران معاصر را در نظر بگیرم که از نظر داشتن آدم حسابی ، بسیار در مضیقه است ، دوره ای که دورهء کوتوله های بی مغز است ، ایران امروزی که پر از روشنفکرنماهای بی بته است و کشوری که دارد تمام پیش بینی های ناجور چند تا آدم نابغه را به حقیقت می رساند باید راجع به بعضی ها مثل " ابراهیم گلستان " و یا " صادق هدایت " مثلا بگوییم : " ابراهیم گلستان برای ایران لازم است ، او خوب است ، او انرژی است و ..." خیلی مسخره می شود که کسی از یک چنین نابغه ای اینطور تعریف کند . به خصوص وقتی ببینیم خود گلستان راجع به دوست متفکر و نویسندهء همدوره اش ( هدایت ) گفته : " ...او آدمی بود که در دوره خودش بی نظیر بود . بی نظیری حسن او نبود ، گناه زمانه بود . حسن او در نگه داشتن خودش بود که به رنگ زمانه در نیاید . حسن او این بود که خودش را از دوره اش متفاوت کرده بود اما دوره مستقیم و بلاواسطه اش ، دوره جغرافیایی اش . چیزی که درش بی نظیر بود ، انسانیت و پاکی و درستی اش بود ..."
ابراهیم گلستان ، کشورش و مردمش را خوب می شناسد . به شرایط آنها آگاه است و برای همین می تواند در عین اینکه خود خودش است ولی مردم را خوب بنویسد . جوری که هم درد دارد ، هم تلخ است و هم انکار ناپذیر . امیدهایش واقعی ست و زخم هایش تازه و زنده ....
ما هنرمند و نویسنده کم نداریم ولی نمی دانم چرا هرچه قدر فکر می کنم که بتوانم چند نفر را نام ببرم که ما جماعت را خوب فهمیده اند این چند نفر از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند . گلستان ، هدایت ، حتی در بین جدیدترها ، عطاران ، ابراهیم نبوی و ...یک کمی اصغر فرهادی و گلی ترقی ( این آخریو به زور و پارتی بازی چپوندم و دلم نیومد نباشه ) . بقیه همه از توی دایره خودشان می نویسند . خودشان با خودشان دیالوگ دارند و می نویسند . خودشان با خودشان عکس می گیرند و فیلم می سازند . یا دچار سانتی مانتالیسم اند یا روشنفکری غیر ایرانی بی اصل و نصب ،یا ماوراء الطبیعه در پیت را نمایش می دهند و یا پوسته ضد روشنفکرانه با محتوای هیچ ! بقیه را هم که اصلا حیف است به حساب بیاوریم .

در گفتاری از فیلم " گنجینه های گوهر " که دربارهء جواهرات سلطنتی و به خواسته محمد رضاشاه ساخته شده گلستان می گوید : " هرگز جلال و جلوه یاقوت ، با فخر و حشمت تاریخ ، بستگی نداشت . هرگز درخشش الماس ، تضمین زنده ماندن ملا نشد . این سنگها ، نشانه نعمت نبود . هر سنگ از میان این همه گوهر ، گویای صفحه ای است از سرگذشت مردم ایران ، تاریخ بی تفاخر سیصد سال در جمله های پر جلای جواهر ..."
ما ملت متظاهر و مغروری هستیم ، هی می گوئیم ما فلانیم ما بهمانیم ، ما تاریخ داشتیم ، ما باهوش بودیم وما زرتشت داشتیم ، ما تخت جمشید داشتیم ، ما داشتیم و داشتیم و همه اش داشتیم ولی حالا هیچ نداریم در میان رتبه بندی های آی کیوی کشورهای جهان ما متوسط آی کیومان 84 است ! یعنی چیزی نزدیک به منگول ! ستون های تخت جمشید همه شبانه مورد نوازش اره برقی های غول پیکر قرار گرفتند و ذره ذره از این خاک رفتند و هیچ کس هیچ نگفت ، نه گفتار نیک دیگر ارزشی دارد ، نه پندار نیکی می شنویم و نه رفتار نیکی می بینیم . درد روشنفکر زمانهء ما اینست که مردمش را حذف می کند . واقعا گلستان ها و هدایت ها چه خوب مردمشان و مردممان را شناختند . حالا هدایت که تاب این شناخت و تحمل آنها را برای بقیهء عمر نداشت و خودش را خلاص کرد ولی گلستان چه خوب نوشت که هیچ چیزاز این تفاخر تضمین زنده ماندن ملت نیست . آنهم ملتی که خودش کمر به قتل خودش و برادرش و تاریخش بسته . تاریخی که حتی نمی توان گفت کجایش تاریخ است و کجایش محض خوش آیند قدرتمندان و سانسور و چه و چه . هر وقت که آمدم کمی با این جور چیزها زندگی کنم دیدم فقط باید با آنها هم خورد و چرخید و همرنگشان شد و چیزی نگفت . این یعنی همان چیزی که از نظر کسی مثل گلستان گناه زمانه بود .
آدم می ماند چه کار کند : زندگی کند که بالطبع مجبور است رنگ بگیرد یا کناری بنشیند ، تنها بماند و خودش برای خودش یک دانه متفکر( فقط به این معنی که گاهی فکر می کند ) به هیچ درد نخور باشد ؟

" ...زمانه بد یا خوب ، ما بد جائی ایستاده ایم ، و بدتر ، اینجا بودن اینجا حالی ست مطلقا مربوط به نحوه و اندازه وجود آدمها . ما آنقدرها هم وجود نداریم . بی بته ایم . بی بته بودن ما را مظلوم کرده است . مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست . حقانیت کافی برای بردن نیست . بردن یک احاطه می خواهد . باید در نفس آقا شد . باید در ذهن روشن بود . باید بود . بی بته بودن ، در واقع ، نبودن است . تا وقتی که کشک توی دکه بقالی باید در انتظار خرید و فروش خود باشی ---بی حق چون و چرا در بها و در مصرف . این از جمله قواعد بازی ست . من کشک بودن را نمی خواهم ..."
مدّ و مه
ابراهیم گلستان

" وقتی می نویسی باید آزاد باشی . باید آگاه باشی . آگاه آزاد باشی در سازندگی ، نه مقید به سبک . این سبک یا آن سبک . پیش از نوشتن باید سبک همان خود تو باشد . وقت نوشتن وقت کشف است چه در حالت جمله و چه حتی در خود چیزی که می خواهی بگویی – در قصه ای که ، در فکری که می خواهی بگویی . اما همه این حرف ها وقتی درست است که اینها برای بیان مطلبی باشد که ساخته شده آن مطلب لازم به گفته شدن باشد ...باید چیزی برای گفتن داشته باشی که به گفته شدنش بیارزد . برای چیزی داشتن باید ببینی ، بخوانی ، بشنوی ، رشد کنی ، ذهنت غنی شود تا حست غنی شود ، تا حست قبراق شود . اگر ذهنت غنی نشود چیزی نخواهد زایید . حرف هایت مال خودت نخواهد بود .حرف هایت تقلید خواهد بود . یا مستقیم و ارادی یا از سر پخمگی ."
ابراهیم گلستان- گفته ها
باید بیارزی که بنویسی و بسازی و بمانی . گاهی وقتها که چیزی می خوانم از آدمهایی که این چنین می ارزند با خودم می گویم دیگر نمی نویسم . مرا چه به نوشتن و آفریدن . حسادت نمی کنم ، حقارت می ورزم ! ولی می بینم که نا خواسته همیشه به جای اینکه برای خوب نوشتن تلاش کنم برای خوب شناختن تلاش کرده ام . اینکه مردمم را خوب ببینم ، خوب بفهممشان و لمسشان کنم . جزئی از آنها باشم . تفریحاتشان ، غر غر کردنهاشان ، غمهایشان و شادیهایشان با مال من یکی باشد و یا لا اقل درکشان کنم . خیلی سخت است که آدم قاطی جماعت باشد و خودش بماند ، رنگ نگیرد . عوام نباشد و با عوام بماند . کاری که من و امثال من نمی توانیم و هنوز نتوانسته ایم بکنیم . جایی که نتوانسته ایم باشیم .نتوانسته ایم کشک نباشیم اگر هم نبودیم جواهری دست نیافتنی و یا چینی با ارزشی شدیم که فقط در ویترین می گذارند و فرقی نمی کند با کشک در این حقیقت که باید در انتظار خرید و فروشش بماند بی هیچ حق چون و چرایی در قیمت و نحوهء مصرف ...

جوابیه و غرنامه ای برای من و الباقی ...

لیلا | 11:27 AM | پرت و پلا می طلبد (6)