
صورتش آنقدرها زیبا نبود که وقتی کسی ببیندش محو تماشایش بشود و یا دست و پایش را گم کند ، ولی روی هم رفته قشنگ بود و به دل می نشست ، خیلی کمتر از سنش می نمود ، مهربان بود و رفتار ظریف و آرامی داشت .اینها همه ظاهر قضیه بود ولی واقعیت این بود که به نظرم او جادویی در نگاهش داشت که مردها را به خود جذب می کرد . اگر می خواستی از روی شرح شکل و شمایل ظاهری او پی به راز و رمز جادوییش ببری امکان نداشت موفق بشوی .
قضیه شکست عاطفی من مربوط به چندین سال پیش است ، وقتی که دیدم شیطنت و زبان بازی معمول من در خصوص زنان در مورد او کاری از پیش نمی برد و خانم دکتر متاهل به زندگیش پایبند است ، برای اینکه دیگر با تصویر عذاب دهندهء وضعیتم روبه رو نشوم دندانپزشکم را عوض کردم و الان چندین سال است که ندیدمش . یادم می آید که به من می گفت کار ما دو نفر خیلی شبیه است و هر دو آرت اند ساینس کار می کنیم . آن روزها به نظرم حرف چرندی زده بود چون یک مهندس معمار حتما یک آرتیست است ولی یک دندانپزشک نه ! ولی وقتی عدم موفقیت خودم و جادوی جذابیت او را در نظر می گیرم از ته دل تایید می کنم که سایر دکترها به کنار ولی او خیلی هنرمندتر از من است .
دوست و همکار قدیمم که خبر آورد خانم دکتر از همسرش طلاق گرفته دوباره به فکر افتادم که به بهانه ای پیشش بروم ، یک روز تمام نشستم و فکر کردم ، هر از مدتی جلوی آیینه می رفتم و دهانم را باز می کردم و دندانهایم را وارسی می کردم و نتیجه این شد که نه دندان خرابی پیدا کردم و نه پرکردنی که خالی شده باشد . به خاطر مصرف سیگار و الکل هر از مدتی سعی می کردم دندانهایم را به دکترم نشان دهم و چون معمولا دکتر هم عیب و ایرادی در آنها پیدا می کرد ، تصمیم گرفتم به همین بهانه هم که شده پیش او بروم .
صورتش تغییر زیادی نکرده است و حتی به نظر شاداب تر می نماید البته چند چین نازک کنار چشمهایش افتاده است که به نوعی شیرینی خاصی هم به او می بخشد ، آن هم فقط وقتی پیدا است که از روی صندلیش خم می شود تا دهان آدم را نگاه کند. مانند سابق وقتی عینکش را پایین می آورد و نوک بینی اش می گذارد و با آن نگاه عجیبش بر اندازم می کند دست و پایم را گم می کنم .
مدتهاست که روزها را فقط با کار سر می کنم و حتی فرصت این را ندارم که یک رابطهء جدید را شروع کنم و برای همین است که همانند پسران تازه بالغ از اینکه زنی اینقدر فاصله اش با من کم است دست و پایم را گم می کنم و بوی عطرش که به مشامم می خورد حالم را دگرگون می کند .
با لبهء آیینه اش به یکی از دندانهای انتهایی ام می زند و می پرسد درد می کند ؟ دهانم باز است برای همین با پلک زدن و تکان دادن سر به او می فهمانم که فقط کمی درد می کند . به دستیارش دستور می دهد که یک عکس از دندان من بگیرد و خودش توی این مدت ازدر انتهایی اتاق بیرون می رود .
عکس را که می بیند می گوید بهتر است دندان عقلم را بکشم ، ریشه هایش از درون پوسیده اند وفاسد شده اند برای همین زیاد درد احساس نمی کنم . رضایت می دهم و دست به کار می شود . امیدوارم همینطور با عجله نخواهد کارم را تمام کند و به هوای مریض بعدی مرا از مطبش بیرون کند .دوست دارم بعد از اتمام کار کمی با او صحبت کنم و مثل قدیم راجع به خودمان و زندگیمان حرف بزنیم . شاید هم فرصتی پیش بیاید و در همین دیدار پیشنهادم را مطرح بکنم ...درد امانم را می برد و خیالاتم را به هم می ریزد . از ته حلقم صدایی در می آورم که بداند چقدر درد دارم . می گوید که بی حس کرده ولی چون دندان خیلی به حلق نزدیک است نمی تواند بیشتر از این آمپول بی حسی بزند و به کارش ادامه می دهد و در حین کار مدام می گوید که دهانت را بیشتر باز کن . دستش را تا مچ توی حلقم احساس می کنم و از ساییده شدن دستکشهای نازک پلاستیکی اش به دندانهای جلویی ام چندشم می شود . احساس می کنم نفسم بالا نمی آید و دستهای خانم دکتر تمام حفرهء دهانم را پر کرده . بوی دستکشها و بوی عطر او ملغمه ای شده که حالم را بد می کند . بار دیگر با عصبانیت می گوید که دهانم را باز کنم و من صدایی ناشی از بیچارگی از حلقم در می آورم .
ناخنهایم را در کف دستم فرومی کنم تا احساس درد بر تهوع چیره شود . چشمانم را می بندم و سعی می کنم به موضوع دیگری فکر کنم . از من می پرسد که نور اذیتم می کند ؟ چشمانم را باز می کنم و می بینم که همینطور که لبخند می زند دندان مفلوکم را هم به من نشان می دهد .
دوباره چشمانم را می بندم و فکر می کنم که این لبخند و توجه او علامت دیگری ست برای اینکه من باید پیشنهادم را مطرح کنم .اعتماد به نفسم بار دیگر بازگشته است و جمله بندی هایم را در ذهن مرور می کنم...
تا به خودم بیایم بالاتنه ام تکان شدیدی می خورد و با اینکه سعی می کنم جلوی آن را بگیرم ولی با شدت بالا می آورم. ناهار به همراه بچه های شرکت دیزی خورده بودیم .