آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (7)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« اندر تلاشهای مذبوحانه برای هنرمند شدن | صفحه اصلی | باز هم می خندیم ، حتی به زندگی رفته مان ! »


دوشنبه 2 دی 1387
بنهادم به صبوری که جز این چاره ندارم

دیروز زنگ زدند گفتند بیا بیمارستان دست پسرت شکسته . با عجله قرص و داروهای قلبشو برداشت و رفت . کمی هم پول از تنخواه برداشت که با خودش ببرد ولی در اثر بی حواسی جا گذاشت . گفتم چرا اینقدر نگرانید آقای کاف ؟ من دو بار تا حالا دستم شکسته . چیزی نیست خوب می شه .
می دانستم این تنها پسر 20 ساله اش خیلی برایش عزیز است . همیشه به همه می گوید : 3 فروند دختر دارم و یک پسر ! می خواهد پول بازنشستگیش را بدهد برایش ماشین بگیرد چون موتور خطرناک است. حقوق خود پسرک را هم نمی گذارد توی خانه خرج کند و برایش جمع می کند . زن و دخترهایش کمی بی عقلند و بابت همین بی عقلی ، زیاد اذیتش می کنند . پسرش تنها سرمایه و امید زندگیش است و می گوید تنها کسی ست که عقلش کار می کند .
از صحبتهایی که راجع به خانه و خانواده اش می کند نیمی راجع به آینده نگری هایی ست که برای پسرش دارد .
امروز صبح که آمدم آقای کاف نیامده بود . فک و فامیلش زنگ زدند گفتند : پسرش داشته با کپسول های بزرگ گاز ، کپسول پیک نیکی را پر می کرده که منفجر شده و ...تکه های فلز ریه و طحال را پاره کرده ...
از صبح تا حالا شده ام آیینه دق شرکت . هیچ کس جرات ندارد با من حرف بزند چون اشکم می ریزد . تنها زنی هستم که بین یک عالمه پیمانکار و کارفرما و سهامدار و کارگر سیبیل کلفت می پلکم و دست به عر زدنم هم که جدیدا خیلی خوب شده و برایشان صحنهء غریبی شده ام . همه می آیند مرا دلداری می دهند انگار فامیل درجه یک من بوده و واقعا انگار فامیل من بوده . جدای تاسف برای همکارم درد بزرگ اینست که چرا مردم توی این مملکت این شکلی میمیرند ؟

آدمهایی هستند که 20 سال است منتظر مردنشان هستیم ، پیرند ، آدمهای بدی هستند ولی نمی میرند .
جوان ها ولی میمیرند و همه هم در اثر اتفاقاتی است که توی عقب مانده ترین جاهای دنیا هم دیده نمی شود . اوردوز کردن با الکل و دراگ ، تصادف های احمقانه برسر بازیهای بچه گانه ، برق گرفتگی هنگام تعمیر کولر ، ترکش خوردن از گاز پیک نیکی ، چاقو خوردن به خاطر غیرت خرکی و ...
نمی دانم چرا اینجا همه چیز این قدر ابلهانه و مبتذل است ؟ سلیقه مبتذل است . نگاه مبتذل است . معاشرت ، روابط ، عشق مبتذل است . کار کردن ، پولدار بودن ، بی پول بودن مبتذل است و مرگ هم مبتذل است !
آقای کاف دیگر سر کار برنمی گردد . زنگ زد و گفت : بهشان بگو من یک ماه دیگر می آیم حساب کتابم را می کنم و می روم ...سعی کردم دلداریش دهم چون همینطور گریه می کرد ولی نشد . سعی کردم بگویم خودت را خانه نشین نکن مرد ! کمرت می شکند ! ولی نشد .
همیشه به من می گفت : چی تند تند می نویسی ؟ می گفتم : هیچی برای دل خودم می نویسم . می گفت : آدم که برای خودش نمی نویسه . من می دونم تو سیاسی می نویسی می فرستی توی اینترنت مردم بخونن ! می خندیدم و می گفتم : نه آقای کاف سیاسی نمی نویسم . می گفت : چرا بعد می آیند کامپیوترت را از اینجا پیدا می کنند می گیرنت منو هم یه فصل کتک می زنند ...
کسی مثل او هیچ وقت هیچ چیزی از اینجا و تاسف من برای خودش نخواهد فهمید . شاید وقتی بیاید دختر بچه ء دست و پا چلفتی را ببیند که فقط زر زر گریه می کند و هیچ کاری از دستش بر نمی آید ولی ماجراهای من و آقای کاف تمام شد . دیگر دور و برم آدمی وجود ندارد که به ریش همه چیز دنیا بخندد . می دانم او دیگر نخواهد خندید ...

لیلا | 09:57 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (37)