آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« اندر تلاشهای مذبوحانه برای هنرمند شدن | صفحه اصلی | باز هم می خندیم ، حتی به زندگی رفته مان ! »


دوشنبه 2 دی 1387
بنهادم به صبوری که جز این چاره ندارم

دیروز زنگ زدند گفتند بیا بیمارستان دست پسرت شکسته . با عجله قرص و داروهای قلبشو برداشت و رفت . کمی هم پول از تنخواه برداشت که با خودش ببرد ولی در اثر بی حواسی جا گذاشت . گفتم چرا اینقدر نگرانید آقای کاف ؟ من دو بار تا حالا دستم شکسته . چیزی نیست خوب می شه .
می دانستم این تنها پسر 20 ساله اش خیلی برایش عزیز است . همیشه به همه می گوید : 3 فروند دختر دارم و یک پسر ! می خواهد پول بازنشستگیش را بدهد برایش ماشین بگیرد چون موتور خطرناک است. حقوق خود پسرک را هم نمی گذارد توی خانه خرج کند و برایش جمع می کند . زن و دخترهایش کمی بی عقلند و بابت همین بی عقلی ، زیاد اذیتش می کنند . پسرش تنها سرمایه و امید زندگیش است و می گوید تنها کسی ست که عقلش کار می کند .
از صحبتهایی که راجع به خانه و خانواده اش می کند نیمی راجع به آینده نگری هایی ست که برای پسرش دارد .
امروز صبح که آمدم آقای کاف نیامده بود . فک و فامیلش زنگ زدند گفتند : پسرش داشته با کپسول های بزرگ گاز ، کپسول پیک نیکی را پر می کرده که منفجر شده و ...تکه های فلز ریه و طحال را پاره کرده ...
از صبح تا حالا شده ام آیینه دق شرکت . هیچ کس جرات ندارد با من حرف بزند چون اشکم می ریزد . تنها زنی هستم که بین یک عالمه پیمانکار و کارفرما و سهامدار و کارگر سیبیل کلفت می پلکم و دست به عر زدنم هم که جدیدا خیلی خوب شده و برایشان صحنهء غریبی شده ام . همه می آیند مرا دلداری می دهند انگار فامیل درجه یک من بوده و واقعا انگار فامیل من بوده . جدای تاسف برای همکارم درد بزرگ اینست که چرا مردم توی این مملکت این شکلی میمیرند ؟

آدمهایی هستند که 20 سال است منتظر مردنشان هستیم ، پیرند ، آدمهای بدی هستند ولی نمی میرند .
جوان ها ولی میمیرند و همه هم در اثر اتفاقاتی است که توی عقب مانده ترین جاهای دنیا هم دیده نمی شود . اوردوز کردن با الکل و دراگ ، تصادف های احمقانه برسر بازیهای بچه گانه ، برق گرفتگی هنگام تعمیر کولر ، ترکش خوردن از گاز پیک نیکی ، چاقو خوردن به خاطر غیرت خرکی و ...
نمی دانم چرا اینجا همه چیز این قدر ابلهانه و مبتذل است ؟ سلیقه مبتذل است . نگاه مبتذل است . معاشرت ، روابط ، عشق مبتذل است . کار کردن ، پولدار بودن ، بی پول بودن مبتذل است و مرگ هم مبتذل است !
آقای کاف دیگر سر کار برنمی گردد . زنگ زد و گفت : بهشان بگو من یک ماه دیگر می آیم حساب کتابم را می کنم و می روم ...سعی کردم دلداریش دهم چون همینطور گریه می کرد ولی نشد . سعی کردم بگویم خودت را خانه نشین نکن مرد ! کمرت می شکند ! ولی نشد .
همیشه به من می گفت : چی تند تند می نویسی ؟ می گفتم : هیچی برای دل خودم می نویسم . می گفت : آدم که برای خودش نمی نویسه . من می دونم تو سیاسی می نویسی می فرستی توی اینترنت مردم بخونن ! می خندیدم و می گفتم : نه آقای کاف سیاسی نمی نویسم . می گفت : چرا بعد می آیند کامپیوترت را از اینجا پیدا می کنند می گیرنت منو هم یه فصل کتک می زنند ...
کسی مثل او هیچ وقت هیچ چیزی از اینجا و تاسف من برای خودش نخواهد فهمید . شاید وقتی بیاید دختر بچه ء دست و پا چلفتی را ببیند که فقط زر زر گریه می کند و هیچ کاری از دستش بر نمی آید ولی ماجراهای من و آقای کاف تمام شد . دیگر دور و برم آدمی وجود ندارد که به ریش همه چیز دنیا بخندد . می دانم او دیگر نخواهد خندید ...

لیلا | 09:57 AM | نظرات (31)