آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« بنهادم به صبوری که جز این چاره ندارم | صفحه اصلی | آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید ... »


دوشنبه 9 دی 1387
باز هم می خندیم ، حتی به زندگی رفته مان !


"روزی که خرید مادر، کیف مدرسه - قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید - روی که سخت حل می شد، اصل هندسه - دبیر
همدانی، صد کاروان شهید ..."

تا چند سال پیش هر وقت مهمانی یا جمع خوانوادگی بود و چند تا آدم سن و سالدار هم توی جمع بود همه راجع به گذشته شان و اینکه چه طور بود و چه کرده اند و حالا چطور شده حرف می زدند . مقایسه می کردند . از خاطرات زندان و سیاسی بازی و حماقتها و بعضی هم عاشق شدن هایشان می گفتند ، از اینکه با چه پولی چی می شد خرید می گفتند و ...ما جوانها هم گوش می دادیم و هنوز قدری نبودیم که چیزی به این گفتگوها اضافه کنیم . خاطرهء خاصی نداشتیم که اگر هم بود عاشقی های دوران تازه بالغی بود و افسردگی ها و حس درک نشدن ها که بالطبع کسی آنها را در جمع خانواده نمی گفت . گاهی از اینکه چقدر این بزرگترها خاطرهء تکراری می گویند حرصمان می گرفت و گاهی در دلمان بهشان می خندیدیم که چقدر غر می زنند .
الان جوانها توی جمع های خودشان اگر ترقص و الکی خوشی نکنند، می نوشند و می کشند و غر می زنند و از سیاست و روابط بی ن ا م و س ی می گویند. جمع های معمولی تر راجع به کتاب و فیلم صحبت می کنند و دست آخر باز به سیاست می کشد و غر می زنند .
در جمع های خانوادگی اگر مادران گرامی اجازه و مهلت دهند بزرگترها اکثرا گوش می دهند تا جوانها حرف بزنند و به موقعش مچشان را بگیرند. حالا قضیه کمی فرق دارد : وقتی راجع به سیاست حرف می زنیم و مثلا از خ ا ت م ی بگوییم ، بزرگترها می گویند که مغز ما را شستشو داده اند و ما یک سری جوان گول خورده ایم . اگر از پول و گرانی حرف بزنیم با اینکه با ما هم عقیده اند ولی در کنارش یک جوری بهمان می فهمانند که ما بی عرضه ایم و بقیهء مردم بهتر بلدند پول در بیاورند . اگر در باب بچه داری و تربیت بچه هایمان صحبت باشد کلا ما خیلی وضعمان خراب است ، بچه های نسل ما همه لوس و ننرند ( بگذریم ازینکه تا به حال هرچه بچهء لوس دیدم یک جای کار به مادربزرگ و پدر بزرگ بر می گشته )و اصلا بلد نیستیم به تغذیه بچه ها رسیدگی کنیم و بچه های خودشان که ما باشیم چنین و چنان بوده اند . همه مان هم تنبل و بی حالیم و خودشان هم سن ما بودند چه کارها را که در طول یک روز انجام نمی دادند و چه ها که نمی کردند و کجاها که نمی رفتند و چه خوشیها که به زور برای خودشان نمی خریدند.

اینکه بعدها در جمع های خانوادگی ، ما که بزرگترهای جمع می شویم قرار است از چه بگوییم و برای بچه هایمان چه چیزهایی تعریف کنیم معلوم نیست . بگوییم چه کار کردیم ؟ فعالیتهای فرهنگی ؟ سیاسی ؟ علمی ؟ هنری ؟ دوستانمان ؟ بگوییم چطور فکر می کنیم ؟ اصلا نظرمان چیست ؟ نظر ؟ خاطرات جوانیمان که قرار است با آنها شریک شویم کدام است ؟ مثلا فرض کنیم من فرزندعقل رسی دارم که می خواهم از جوانیم برایش بگویم :

- یک دوستی داشتم خیلی با هم صمیمی بودیم همهء زندگیمان با هم می گذشت شبهای تحویل پروژه را تا صبح بیدار می ماندیم و به قول او از 12 شب به بعد کانال من عوض می شد ، ماه زده می شدم و سودا زده و دیوانه و بی ادب... تمام مسافرت های دانشگاهی را با هم می رفتیم آنقدر از این سفرها خاطره داریم . تو دانشگاه اسمشو گذاشته بودن " ...." اسم منم گذاشته بودن " ...." یک باراز صد باری که با شوهرش مشکل پیدا کرده بود یکهفته خانهء ما خوابید. آنقدر صمیمی بودیم که پدر بزرگ من هم توی مراسم عروسیش بود ....
- خب الان کجاست مامان ؟
- نمی دونم چند ساله ازش خبر ندارم !

***

- نقاشی رو به طور جدی سال 76 یاد گرفتم . اولین معلم زندگیم بود که دوستش داشتم .روش یادگیری ام هم شاگرد و معلمی معمول نبود یک پروژه ای گرفته بود باید در یک ماه 400 تا کار می کشید . شبها تا صبح او کار می کرد صبح می خوابید و من می رفتم خانه شان و تا شب من کار می کردم . مواقعی که هر سه ( او ، شوهرش و من ) بیدار بودیم خیلی خوش می گذشت . اولین آدم بزرگ حسابی هایی بودند که دوست داشتم بنشینم و باهاشان ساعتها حرف بزنم . توی ساعت های تنهایی ام تمام آلبوم های موزیکی که خودشان هم از وجودشان خبر نداشتند از خاک و خل بیرون می کشیدم و گوش می دادم و وقتی بیدار می شدند از اینکه چنین چیزی دارند شگفت زده می شدند . تمام خلاف های کوچک زندگیم ( پارتی های عجیب غریب و خوردن و نوشیدن و...) اولین بار با آنها بود
- الان کجا هستند ؟ لابد معلمت آدم معروفی شده ؟
- نمی دانم . خبری ندارم .
- تو چرا نقاشی نمی کنی ؟
- نمی دونم حسش نیست ...

"روزی که رفت از یاد- روزی که ماند در یاد - تا باد چنین باد داد و بیداد ، که تا باد چنین باد ..."

***

طبعا خاطرات سیاسی خانواده برای جلوگیری از گند زدن بچه توی مدرسه سانسور می شود ...

"روزی که خط کش تصویری شکست میانهء تنبیه – روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود – روز درک تضاد ، تبعیض ، تفاخر ، تمجید ..."

***

- همیشه دوست داشتم سینما بخوانم . یک بار به یک کانون فیلم نیمه زیر زمینی راه پیدا کردم ، نیمی شان سال بالایی هایم بودند و نیمی دوستانم شدند و بعد از آن تمام تفریح زندگیم همان هفته ای یکبار بود که 40 نفر جمع می شدیم ، فیلم می دیدیم و نقد می کردیم حتی شعبه هم داشتیم . خوبی اش این بود که بحث ها به همه جا می کشید و منحصر به فیلم نبود . جمع خیلی خوبی بود .
- الان با کدام یک از این 40 نفر ارتباط داری ؟
- فقط با بابات !

***


- هر سال محل کارم را عوض می کردم و با همهء همکارانم رفیق می شدم و بعد از بیرون آمدن باهاشان معاشرت می کردم .
دوستان راهنمایی ، دبیرستان ...با همه شان دوره داشتیم . بچه هایشان از تو بزرگترند ...
هر جور کلاس جادو جنبلی و هنری که فکرش را بکنی رفته ام ، ولی از هیچ کدام هیچ استفاده ای نمی کنم . با همهء شاگردها و معلم هایی که توی آن کلاسها با من بودند دوست بودم و رفت و آمد داشتیم

الان سالی یک بار ، تک و توک از بعضی ها خبر می شوم و مثلا توی خیابان یا شهر کتاب می بینمشان ...

***


مامان یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟

- نه عزیزم بگو !
- به نظر من ایراد از تو هستش تو خیلی بی معرفت و تنبلی !
- ...

***



فکر کنم ما به جای اینکه به بچه هایمان بگوییم با این بچه لات های کوچه و همسایه نگرد و فلان کار را نکن باید بگوییم : بچه جان یک وقت از پدر و مادرت یاد نگیری ها !
پ . ن .جملات داخل گیومه مربوط به آهنگ " دهه شصت " محسن نامجوست !
پ . ن 2 . من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟

لیلا | 10:51 AM | سراب بود ، سراب ناب بود (106)