آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (7)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« بنهادم به صبوری که جز این چاره ندارم | صفحه اصلی | آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید ... »


دوشنبه 9 دی 1387
باز هم می خندیم ، حتی به زندگی رفته مان !


"روزی که خرید مادر، کیف مدرسه - قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید - روی که سخت حل می شد، اصل هندسه - دبیر
همدانی، صد کاروان شهید ..."

تا چند سال پیش هر وقت مهمانی یا جمع خوانوادگی بود و چند تا آدم سن و سالدار هم توی جمع بود همه راجع به گذشته شان و اینکه چه طور بود و چه کرده اند و حالا چطور شده حرف می زدند . مقایسه می کردند . از خاطرات زندان و سیاسی بازی و حماقتها و بعضی هم عاشق شدن هایشان می گفتند ، از اینکه با چه پولی چی می شد خرید می گفتند و ...ما جوانها هم گوش می دادیم و هنوز قدری نبودیم که چیزی به این گفتگوها اضافه کنیم . خاطرهء خاصی نداشتیم که اگر هم بود عاشقی های دوران تازه بالغی بود و افسردگی ها و حس درک نشدن ها که بالطبع کسی آنها را در جمع خانواده نمی گفت . گاهی از اینکه چقدر این بزرگترها خاطرهء تکراری می گویند حرصمان می گرفت و گاهی در دلمان بهشان می خندیدیم که چقدر غر می زنند .
الان جوانها توی جمع های خودشان اگر ترقص و الکی خوشی نکنند، می نوشند و می کشند و غر می زنند و از سیاست و روابط بی ن ا م و س ی می گویند. جمع های معمولی تر راجع به کتاب و فیلم صحبت می کنند و دست آخر باز به سیاست می کشد و غر می زنند .
در جمع های خانوادگی اگر مادران گرامی اجازه و مهلت دهند بزرگترها اکثرا گوش می دهند تا جوانها حرف بزنند و به موقعش مچشان را بگیرند. حالا قضیه کمی فرق دارد : وقتی راجع به سیاست حرف می زنیم و مثلا از خ ا ت م ی بگوییم ، بزرگترها می گویند که مغز ما را شستشو داده اند و ما یک سری جوان گول خورده ایم . اگر از پول و گرانی حرف بزنیم با اینکه با ما هم عقیده اند ولی در کنارش یک جوری بهمان می فهمانند که ما بی عرضه ایم و بقیهء مردم بهتر بلدند پول در بیاورند . اگر در باب بچه داری و تربیت بچه هایمان صحبت باشد کلا ما خیلی وضعمان خراب است ، بچه های نسل ما همه لوس و ننرند ( بگذریم ازینکه تا به حال هرچه بچهء لوس دیدم یک جای کار به مادربزرگ و پدر بزرگ بر می گشته )و اصلا بلد نیستیم به تغذیه بچه ها رسیدگی کنیم و بچه های خودشان که ما باشیم چنین و چنان بوده اند . همه مان هم تنبل و بی حالیم و خودشان هم سن ما بودند چه کارها را که در طول یک روز انجام نمی دادند و چه ها که نمی کردند و کجاها که نمی رفتند و چه خوشیها که به زور برای خودشان نمی خریدند.

اینکه بعدها در جمع های خانوادگی ، ما که بزرگترهای جمع می شویم قرار است از چه بگوییم و برای بچه هایمان چه چیزهایی تعریف کنیم معلوم نیست . بگوییم چه کار کردیم ؟ فعالیتهای فرهنگی ؟ سیاسی ؟ علمی ؟ هنری ؟ دوستانمان ؟ بگوییم چطور فکر می کنیم ؟ اصلا نظرمان چیست ؟ نظر ؟ خاطرات جوانیمان که قرار است با آنها شریک شویم کدام است ؟ مثلا فرض کنیم من فرزندعقل رسی دارم که می خواهم از جوانیم برایش بگویم :

- یک دوستی داشتم خیلی با هم صمیمی بودیم همهء زندگیمان با هم می گذشت شبهای تحویل پروژه را تا صبح بیدار می ماندیم و به قول او از 12 شب به بعد کانال من عوض می شد ، ماه زده می شدم و سودا زده و دیوانه و بی ادب... تمام مسافرت های دانشگاهی را با هم می رفتیم آنقدر از این سفرها خاطره داریم . تو دانشگاه اسمشو گذاشته بودن " ...." اسم منم گذاشته بودن " ...." یک باراز صد باری که با شوهرش مشکل پیدا کرده بود یکهفته خانهء ما خوابید. آنقدر صمیمی بودیم که پدر بزرگ من هم توی مراسم عروسیش بود ....
- خب الان کجاست مامان ؟
- نمی دونم چند ساله ازش خبر ندارم !

***

- نقاشی رو به طور جدی سال 76 یاد گرفتم . اولین معلم زندگیم بود که دوستش داشتم .روش یادگیری ام هم شاگرد و معلمی معمول نبود یک پروژه ای گرفته بود باید در یک ماه 400 تا کار می کشید . شبها تا صبح او کار می کرد صبح می خوابید و من می رفتم خانه شان و تا شب من کار می کردم . مواقعی که هر سه ( او ، شوهرش و من ) بیدار بودیم خیلی خوش می گذشت . اولین آدم بزرگ حسابی هایی بودند که دوست داشتم بنشینم و باهاشان ساعتها حرف بزنم . توی ساعت های تنهایی ام تمام آلبوم های موزیکی که خودشان هم از وجودشان خبر نداشتند از خاک و خل بیرون می کشیدم و گوش می دادم و وقتی بیدار می شدند از اینکه چنین چیزی دارند شگفت زده می شدند . تمام خلاف های کوچک زندگیم ( پارتی های عجیب غریب و خوردن و نوشیدن و...) اولین بار با آنها بود
- الان کجا هستند ؟ لابد معلمت آدم معروفی شده ؟
- نمی دانم . خبری ندارم .
- تو چرا نقاشی نمی کنی ؟
- نمی دونم حسش نیست ...

"روزی که رفت از یاد- روزی که ماند در یاد - تا باد چنین باد داد و بیداد ، که تا باد چنین باد ..."

***

طبعا خاطرات سیاسی خانواده برای جلوگیری از گند زدن بچه توی مدرسه سانسور می شود ...

"روزی که خط کش تصویری شکست میانهء تنبیه – روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود – روز درک تضاد ، تبعیض ، تفاخر ، تمجید ..."

***

- همیشه دوست داشتم سینما بخوانم . یک بار به یک کانون فیلم نیمه زیر زمینی راه پیدا کردم ، نیمی شان سال بالایی هایم بودند و نیمی دوستانم شدند و بعد از آن تمام تفریح زندگیم همان هفته ای یکبار بود که 40 نفر جمع می شدیم ، فیلم می دیدیم و نقد می کردیم حتی شعبه هم داشتیم . خوبی اش این بود که بحث ها به همه جا می کشید و منحصر به فیلم نبود . جمع خیلی خوبی بود .
- الان با کدام یک از این 40 نفر ارتباط داری ؟
- فقط با بابات !

***


- هر سال محل کارم را عوض می کردم و با همهء همکارانم رفیق می شدم و بعد از بیرون آمدن باهاشان معاشرت می کردم .
دوستان راهنمایی ، دبیرستان ...با همه شان دوره داشتیم . بچه هایشان از تو بزرگترند ...
هر جور کلاس جادو جنبلی و هنری که فکرش را بکنی رفته ام ، ولی از هیچ کدام هیچ استفاده ای نمی کنم . با همهء شاگردها و معلم هایی که توی آن کلاسها با من بودند دوست بودم و رفت و آمد داشتیم

الان سالی یک بار ، تک و توک از بعضی ها خبر می شوم و مثلا توی خیابان یا شهر کتاب می بینمشان ...

***


مامان یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟

- نه عزیزم بگو !
- به نظر من ایراد از تو هستش تو خیلی بی معرفت و تنبلی !
- ...

***



فکر کنم ما به جای اینکه به بچه هایمان بگوییم با این بچه لات های کوچه و همسایه نگرد و فلان کار را نکن باید بگوییم : بچه جان یک وقت از پدر و مادرت یاد نگیری ها !
پ . ن .جملات داخل گیومه مربوط به آهنگ " دهه شصت " محسن نامجوست !
پ . ن 2 . من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟

لیلا | 10:51 AM | ترک‌بک (0) | سراب بود ، سراب ناب بود (25)