

تا چند سال پیش هر وقت مهمانی یا جمع خوانوادگی بود و چند تا آدم سن و سالدار هم توی جمع بود همه راجع به گذشته شان و اینکه چه طور بود و چه کرده اند و حالا چطور شده حرف می زدند . مقایسه می کردند . از خاطرات زندان و سیاسی بازی و حماقتها و بعضی هم عاشق شدن هایشان می گفتند ، از اینکه با چه پولی چی می شد خرید می گفتند و ...ما جوانها هم گوش می دادیم و هنوز قدری نبودیم که چیزی به این گفتگوها اضافه کنیم . خاطرهء خاصی نداشتیم که اگر هم بود عاشقی های دوران تازه بالغی بود و افسردگی ها و حس درک نشدن ها که بالطبع کسی آنها را در جمع خانواده نمی گفت . گاهی از اینکه چقدر این بزرگترها خاطرهء تکراری می گویند حرصمان می گرفت و گاهی در دلمان بهشان می خندیدیم که چقدر غر می زنند .
الان جوانها توی جمع های خودشان اگر ترقص و الکی خوشی نکنند، می نوشند و می کشند و غر می زنند و از سیاست و روابط بی ن ا م و س ی می گویند. جمع های معمولی تر راجع به کتاب و فیلم صحبت می کنند و دست آخر باز به سیاست می کشد و غر می زنند .
در جمع های خانوادگی اگر مادران گرامی اجازه و مهلت دهند بزرگترها اکثرا گوش می دهند تا جوانها حرف بزنند و به موقعش مچشان را بگیرند. حالا قضیه کمی فرق دارد : وقتی راجع به سیاست حرف می زنیم و مثلا از خ ا ت م ی بگوییم ، بزرگترها می گویند که مغز ما را شستشو داده اند و ما یک سری جوان گول خورده ایم . اگر از پول و گرانی حرف بزنیم با اینکه با ما هم عقیده اند ولی در کنارش یک جوری بهمان می فهمانند که ما بی عرضه ایم و بقیهء مردم بهتر بلدند پول در بیاورند . اگر در باب بچه داری و تربیت بچه هایمان صحبت باشد کلا ما خیلی وضعمان خراب است ، بچه های نسل ما همه لوس و ننرند ( بگذریم ازینکه تا به حال هرچه بچهء لوس دیدم یک جای کار به مادربزرگ و پدر بزرگ بر می گشته )و اصلا بلد نیستیم به تغذیه بچه ها رسیدگی کنیم و بچه های خودشان که ما باشیم چنین و چنان بوده اند . همه مان هم تنبل و بی حالیم و خودشان هم سن ما بودند چه کارها را که در طول یک روز انجام نمی دادند و چه ها که نمی کردند و کجاها که نمی رفتند و چه خوشیها که به زور برای خودشان نمی خریدند.
اینکه بعدها در جمع های خانوادگی ، ما که بزرگترهای جمع می شویم قرار است از چه بگوییم و برای بچه هایمان چه چیزهایی تعریف کنیم معلوم نیست . بگوییم چه کار کردیم ؟ فعالیتهای فرهنگی ؟ سیاسی ؟ علمی ؟ هنری ؟ دوستانمان ؟ بگوییم چطور فکر می کنیم ؟ اصلا نظرمان چیست ؟ نظر ؟ خاطرات جوانیمان که قرار است با آنها شریک شویم کدام است ؟ مثلا فرض کنیم من فرزندعقل رسی دارم که می خواهم از جوانیم برایش بگویم :
- یک دوستی داشتم خیلی با هم صمیمی بودیم همهء زندگیمان با هم می گذشت شبهای تحویل پروژه را تا صبح بیدار می ماندیم و به قول او از 12 شب به بعد کانال من عوض می شد ، ماه زده می شدم و سودا زده و دیوانه و بی ادب... تمام مسافرت های دانشگاهی را با هم می رفتیم آنقدر از این سفرها خاطره داریم . تو دانشگاه اسمشو گذاشته بودن " ...." اسم منم گذاشته بودن " ...." یک باراز صد باری که با شوهرش مشکل پیدا کرده بود یکهفته خانهء ما خوابید. آنقدر صمیمی بودیم که پدر بزرگ من هم توی مراسم عروسیش بود ....
- خب الان کجاست مامان ؟
- نمی دونم چند ساله ازش خبر ندارم !
"روزی که رفت از یاد- روزی که ماند در یاد - تا باد چنین باد داد و بیداد ، که تا باد چنین باد ..."
طبعا خاطرات سیاسی خانواده برای جلوگیری از گند زدن بچه توی مدرسه سانسور می شود ...
"روزی که خط کش تصویری شکست میانهء تنبیه – روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود – روز درک تضاد ، تبعیض ، تفاخر ، تمجید ..."
- همیشه دوست داشتم سینما بخوانم . یک بار به یک کانون فیلم نیمه زیر زمینی راه پیدا کردم ، نیمی شان سال بالایی هایم بودند و نیمی دوستانم شدند و بعد از آن تمام تفریح زندگیم همان هفته ای یکبار بود که 40 نفر جمع می شدیم ، فیلم می دیدیم و نقد می کردیم حتی شعبه هم داشتیم . خوبی اش این بود که بحث ها به همه جا می کشید و منحصر به فیلم نبود . جمع خیلی خوبی بود .
- الان با کدام یک از این 40 نفر ارتباط داری ؟
- فقط با بابات !
- هر سال محل کارم را عوض می کردم و با همهء همکارانم رفیق می شدم و بعد از بیرون آمدن باهاشان معاشرت می کردم .
دوستان راهنمایی ، دبیرستان ...با همه شان دوره داشتیم . بچه هایشان از تو بزرگترند ...
هر جور کلاس جادو جنبلی و هنری که فکرش را بکنی رفته ام ، ولی از هیچ کدام هیچ استفاده ای نمی کنم . با همهء شاگردها و معلم هایی که توی آن کلاسها با من بودند دوست بودم و رفت و آمد داشتیم
الان سالی یک بار ، تک و توک از بعضی ها خبر می شوم و مثلا توی خیابان یا شهر کتاب می بینمشان ...
مامان یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟
- نه عزیزم بگو !
- به نظر من ایراد از تو هستش تو خیلی بی معرفت و تنبلی !
- ...
