آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید ... | صفحه اصلی | تصویر س ک س و خشونت »


یکشنبه 13 بهمن 1387
Nothing Interesting

فرض کنید به یک دلیل کاملا غیر مفرح مثل یک عمل جراحی کوچک یا یک جور بیماری یا هر چیز دیگری مدتی ست توی خانه گیر افتاده اید . سابقا هر روز از خدا می خواستید یک اتفاقی بیفتند تا چند روز سر کار نباشید و این می توانست لذت بخش ترین چیزی باشد که خواهانش بودید .
چند روز اول را خانهء مامان جانت سپری می کنی و حسابی دق بالا میاوری . از قبل با مامان بیچاره شرط کردی که حرف زدن از یک سری اشخاص و یک سری چیزها ممنوع است وگرنه می روی خانهء خودتان . مامان طفلک هم با تمام قوا جلوی خودش را می گیرد و حرفی دربارهء آن موضوعات نمی گوید ولی روز سوم پایت را می کنی توی یک کفش که باید بروم خانهء خودمان هرچه خاله و خانباجی و همه اصرار می کنند که بمان نزدیک سی سال همین جا بودی و حوصله ات سر نمی رفت حالا چرا ناز می کنی به خرجت نمی رود و می گویی می خواهم بروم نقاشی کنم و می روی . خانه که میایی دستت هم به بوم و رنگ نمی خورد .
دوست قدیمی ات و همسرش برای عیادت می آیند ، پای تلفن وقتی که صدای گرفته اش را شنیدی در جواب احوالپرسی ات گفت که یک سری درگیری داشته و بعدا برایت توضیح می دهد و تو ذهنت بلافاصله رفت به اینکه : لابد دعواشان شده و کارشان به جاهای باریک کشیده چون این معمولی ترین مشکل اطرافیانت است . وقتی کنارت نشسته و جویای حالش می شوی می گوید مادرش تومور مغزی دارد و باید صبر کنند ببینند رشد می کند یا نه ...
تلویزیون توی خانهء تان روشن نمی شد ، مگر برای دیدن فیلمی که با دستان خودتان خریده بودیدش و دوست داشتید ببینیدش . همهء این سالها ترس از این بود که ماهواره و تلویزیون به یک موجود مصرفی تبدیلتان نکند و دچار مرض ریموت کنترل که خیلی هم شایع است نشوید . بعد از این همه سال رضایت می دهی که بیایند و برایت بشقاب نصب کنند و به طمع مثلا بی . بی . سی پ ر ش ی ا در دام کا م ر ا ن و هو م ن می افتی .
یک ماهی ست دنبال یک دوست قدیمی می گردی . زنگ می زنی انجمن تصویرگران و در جوابت می گویند شماره را به اشخاص نمی دهند مگر اینکه ناشر یا یک همچین چیزی بودی با خودت فکر می کنی که دروغ که خفقان نمی آورد می گفتی از نشر چلچله یا ولوله تماس می گیرم .
خانه پر از کمپوت و آبمیوه است . از بابت این همه تنوع باید خوشحال باشی خصوصا که هله هوله خور هم هستی سابقا آب هویج- پرتقال سن ایچ را خورده بودی و دوست داشتی . مارک دیگری است بازش می کنی و یک لیوان بزرگ برای خودت می ریزی . مزهء زهرمار می دهد نه پرتقال است و نه هویج .
بعد از دو هفته خانه نشینی وقتی می فهمی که کلاس آواز همین نزدیکیها افتاده تصمیم می گیری بروی کلی ذوق زده و خوشحالی که در لحظهء آخر یادت می آید باید 4 طبقه پله بالا بروی و از خیر کلاس می گذری .
سروش می گوید کار دوستمان برای رفتن هنوز جور نشده و توی دلت برایشان خالی می شود و در عوض از یکی از دوستان خودت می شنوی که گرین کارت دوست مشترکی آماده شده و می دانی که این یعنی به زودی طلاق می گیرد .
دلت برای ... که نمی دانستی کیست و می آمد اینجا نظر می داد تنگ شده ، ماههاست که نیامده وبعد شب خواب دانشگاه را می بینی چند نفر آشنا و بقیه بی ربط . دلت می گیرد و با اینکه حاضر نیستی به عقب برگردی دلت برای جوانی پر شور و حالت تنگ می شود .
برادرت پای تز دکترا گیر کرده و برایش سنگ اندازی می کنند . بهش می گویی مثل اینکه این خانواده در زمینهء دفاع کردن از پروژه شان مشکل ژنتیکی دارند و از یادآوری روز دفاعیهء خودت دچار سردرد و تهوع می شوی .
یک سری از دخترهای دور و بر از وقتی خانه نشین شده ای سفارش چارتشان را داده اند و دنبال تاریخ ازدواج می گردند در عوض یک سری از دوستانتان که پسر هستند درگیر طلاق های کمر شکن هستند یا حل کردن موضوعات عشقی سابق و یا پیدا کردن جواب این سوال که اصلا چرا باید ازدواج کرد . تصمیم داری اینها که تکلیفشان مشخص شد ببندیشان به ناف آنها که دنبال شوهر هستند .
دیروز شروین زنگ زد و گفت اگر وقت کرد شب می آید پیشتان . گفتی تو که بدتر از من علافی چرا وقت نکنی ؟ گفت از یازده صبح تا 6 بعد از ظهر توی صف جشنواره فیلم فجر بوده تو و سروش آنقدر برایتان عجیب بود که این روزها هم کسی دنبال اینجور چیزها باشد که پا پی اش نشدید !
یکی از دوستانت زایمان کرده و حال نداری بهش زنگ بزنی . 2 تای دیگر طلاق گرفته اند و می ترسی اگر از حالشان خبر نشوی اینها هم مثل خیلی های دیگر گم بشوند و دیگر ندانی کجایند ولی باز حوصله نداری ...
گلدان کاکتوسم یکهو خشک شد و مجبور شدی بیندازیش دور . وقتی موجود زنده ای توی خانه ات می میرد ، برایش گریه می کنی
3 تا فیلم را توی 10 ساعت دیدی :
" The Curious Case Of BENJAMIN BUTTON"
" Revolutionary Road "
" The Black Baloon "


واقعا یک از یک مشعوف کننده تر و امیدوار کننده تر بودند . تازه آخری که درگیری یک خانواده را با یک پسر جوان مبتلا به یکی از این سندرم ها نشان می داد از همه شان شادتر بود . آدم دلش می خواهد برود بمیرد تازه وقتی می فهمی اولی احتمالا کاندید کلی از جوایز اسکار است به عقل خودت هم شک می کنی .

لیلا | 12:38 PM | نظرات (49)