
همیشه حسها و افکار پنهانی درون ما وجود دارد که از بازگو کردنشان و یا حتی داشتنشان نزد خودمان احساس گناه می کنیم و یا شرم داریم که آنها را برای کسی بگوییم . زوایای پنهانی از شخصیت و روحیه مان که دوست نداریم کسی به آنها دست پیدا کند و آشکار کردن آنها ممکن است ما را شخصیتی بیمار ، دیوانه و یا ترسناک جلوه دهد . کسی که اخلاقیات و یا حتی وجدان برایش هیچگونه اهمیتی ندارد و نزدیک ترین کسانش ممکن است با پی بردن به پنهانیات او ، از دستش فرار کنند .
دانستن این افکار برای خود من جذاب ترین قسمت " کشف خود " است . حتی خوابهایی که ناشی از اینگونه حسهای مخفی هستند گاهی برای خودم هم عجیبند و غیر قابل کشف . گاهی چیزهایی از گذشته به دستم می افتد که کاملا شگفت زده ام می کند : یک یادداشت کوچک که نمی دانم چرا نوشتمش ، جمله ای توی یک کتاب که زیرش خط کشیده ام و لابد در آن زمان با آن همذات پنداری کرده ام و یا دیدن کسی که راجع بهش حسهای عجیبی داشته ام و حالا همه شان دگر گون شده اند . همیشه دوست داشتم دفترچه ای داشته باشم و اینجور چیزها را که همیشه هم در حال تغییرند تویش ثبت کنم ولی از اینکه روزی کسی آن را بخواند وحشت زده می شوم . دیدن این گوشه های تاریک همهء آدمها برایم جذاب است و با اینکه پیش آمده که کسانی در لحظاتی که خیلی صمیمیت وحشتناکی را حس می کردند و چیزهایی را با من در میان گذاشته اند که کاملا آزارم داده ولی باز هم ترجیحم به دانستن این افکار و کشف کنج های مخفی خودم و آدمهای دور و برم است .