آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« دفترچه ممنوع و بازی وبلاگی | صفحه اصلی | تولدم ، عید شما مبارک ! »


پنجشنبه 22 اسفند 1387
قطعه های گمشده

توی بند س ی ا س ی به دنیا آمده بود ، یک ساله بود که دیدمش و من 5 ساله هیچی نمی گفت . گفتند : ببرش باهاش بازی کن تا احساس تنهایی نکنه ، با حس بزرگتری دستش را گرفتم و توی خانه را افتادیم به آشپزخانه که رسیدیم انگشتش را به سمت یخچال ساید بای ساید بزرگ سبز رنگ گرفت و انگار که پدیده آشنایی دیده باشد گفت : انباری ! بردمش توی حیاط و از این گل های جعفری بدبو 2 تا کندم ، یکی را به موهایم زدم و دومی را به دستش دادم که یکهو زد زیر گریه ، یادم نیست به خاطر سکوت حیاط ترسیده بود یا از گل ها خوشش نیامد ، یادم نیست چطور گریه اش بند آمد ، یادم نیست کی اسم وسایل خانه را یاد گرفت ...

من ، پانته آ ، بابک و شهرزاد و بقیه که یادم نیست اسمشان چی بود یک بازی شبیه بالا بلندی از خودمان اختراع کرده بودیم ، فقط به جای بالا رفتن از بلندی برای فرار از دست گرگ از این حلقه های هلاهوپ جا به جای حیاط گذاشته بودیم و توی آنها می رفتیم که یعنی دیگر گرگ حق نداشت ما را بگیرد ، اسباب بازی همگانی و در دسترس رنگی . دویدم و خودم را به یکیشان رساندم ، پایم رویش لیز خورد و گرگ بدجنس هم که احساس می کرد مرا پیش از ورود به حلقه گرفته ضربهء محکمی به پشتم زد ، عین یک مصلوب و با قفسهء سینه روی زمین افتادم و همه چیز سیاه شد ، یادم هست که نفسم در نمی آمد و اولین باری بود که مرگ را تجربه می کردم ولی یادم نیست بچه ها کی به سراغ مامانم رفته بودند و گفته بودن : خانم فلانی " لیلا " مرد !

آن روزها قحطی " رنگ " بود . هر چیز رنگی می توانست جذاب ترین پدیده زندگی یک بچه به حساب بیاید ، بلوز شلوارهای خانه که نخی بودند همه گیر شده بود که سر آستین ها و پاچه های آنها نواری دوخته شده بود و روی سینه اش گلدوزی آدمک های چینی بود و دگمه های فشاری داشت . خیلی دوستشان داشتم و به اجبار و فقط برای شستن از تنم بیرون می آوردمشان . اول دبستان بودم و فاصلهء خانه تا مدرسه را که 10 دقیقه ای بود صبح ها پیاده می رفتم . توی مسیر مدرسه بودم ساندویچ نان و پنیر سق می زدم و کمی دیرم شده بود ، تقریبا سر کوچه مدرسه بودم که صدای زنگ در آمد و همان موقع نگاهی به پایین و پاهایم انداختم ، شلوار خانهء عزیز و دمپایی پایم بود ، یادم نیست چطور به سمت خانه دویدم و یادم نیست کی به مدرسه رسیدم ...


13 به در بود و رفته بودیم جایی که کوهکی هم داشت ، شوهر خاله ام و چند نفر دیگر قبل از ناهار رفتند کوه نوردی ، ما در حالیکه بازی می کردیم می دیدیمشان و برایشان دست تکان می دادیم ، موقع ظهر شد و یکیشان برگشت ، گفت شوهر خاله ام کمی م س ت شده و نمی توانند از کوه پایین بیایند . یک جاهایی گیر کرده بودند و خیلی هم انگار هشیار نبودند ، یادم نیست کی پایین رسیدند ولی شب شده بود ، یادم نیست چه موقع به ما بچه ها ناهار دادند ولی یادم مانده که من همیشه از بلندی می ترسیدم ، از همان موقع که چند تا آدم بزرگ را روبرویم می دیدم که گیر کرده اند و پایین نمی آیند ، امسال که شوهر خاله ام فوت کرد یاد آن روز افتادم که خیلی برایش نگران بودم و کاری برایش از دستم بر نمی آمد ...

راهنمایی را در مدرسه فرزانه های تهران گذراندم ، یادم هست که مثل دبیرستانی ها ، فیزیک ، شیمی ، زیست داشتیم و معلم فیزیک یکی از این سالها مان با معلم دینی مشترک بود ، سر کلاس فیزیک بودیم که من و یک همنام و چند نفر دیگر برای فرار از درس و با سوء استفاده از یکی بودن معلممان بحث را به " جبر " و " اختیار " و مسائل احمقانهء دیگر کشاندیم ، یادم نیست چه چیزهایی می پرسیدیم و یادم نیست معلم بیچاره چه جوابمان می داد ، فقط یادم هست که گریه کرد و ما بی خیال شدیم و از او هم قول گرفتیم که مسئله همانجا پیش خودمان بماند ، فردایش همه مان را دفتر خواستند و مسئله تعلیق و تعهد و اینها مطرح شد ، پدر و مادرها همه آمدند و عذرخواهی کردند ولی از خانهء ما کسی نیامد ، پدر گفته بود که هر گندی بزنم مسئولیتش پای خودم است و برای همین مسئول و خاطی شناخته شدم و برای توجیه بیشتر از طرف مدرسه بردندم پیش ح د ا د ع ا د ل !!!یادم نیست توجیه شدم یا نشدم ولی یادم ماند که فقط قول مادر پدر خودم قول است و نه هیچ آدم بزرگ دیگری ...

خانهء خاله و دختر خاله ام دو آپارتمان جداگانهء کنار هم بودند و خانهء خاله از این مهمانی های زنانه یا ختم انعام یا یک همچین چیزی بود ، من و پسرخاله ام را که آن روزها شهرهء شیطنت بود فرستادند تا از خانهء دختر خاله صندلی بیاوریم ، صندلی ها را دوتا دوتا توی آسانسور می گذاشتیم و با مشقت می آوردیم این یکی خانه ، یادم نیست چرا ما دوتا بچه را برای این کار فرستاده بودند ولی یادم هست که آخرین سری صندلی ها را می آوردیم و مهمان های خودی همه رسیده بودند و خانه شلوغ بود ، توی آسانسور بودیم که جناب پسرخاله یکهو به فکر شیرین کاری افتاد و دو دستش را محکم روی در آسانسور کوبید ، درها کنار رفتند و دیوار آجری بیرون زد و بعد هر دگمه ای را زدیم آسانسور راه نیفتاد ، یادم نیست چه کسی از ساکنان ما را پیدا کرد ولی یادم هست که خیلی اون تو ماندیم و هیچ کس از فامیل یاد ما نیفتاد ...

خانهء عمه ام درندشت بود و وقتی مهمان ها توی میهمان خانه جمع بودند کسی یاد بچه ها نمی افتاد که تمام کمد 4 در بزرگ رختخواب تشک عمه را بیرون می ریختند و بازی می کردند ، بعد هم که ما را با آن وضعیت پیدا می کردند عمه ام آنقدر صبور و آرام بود و آنقدر بچه ها را دوست داشت و یکی یکی همه چیز را جمع می کرد و سر جایش می گذاشت که ما هم اصلا تنبیه نمی شدیم تا دفعهء بعد کارمان را تکرار نکنیم . یک روز فقط من و پسر عمه بودیم و بقیه توی حیاط بودند ، گفت بیا برویم توی کمد نقش عروس داماد را بازی کنیم ، قبول کردم و با هم تشک ها را پله کردیم و توی کمد رفتیم ، به قله که رسیدیم از نیت شومش که احتمالا در حد ماچ کردن صورت اینجانب بود پی بردم ، گفتم من بروم آب بخورم و برگردم ، بیرون که آمدم در کمد را رویش قفل کردم و پیش بقیه به حیاط رفتم ، یادم نیست کی برگشتیم ولی یادم هست که پسر عمه ام را دیدم که آب دستش می دهند و صورتش از گریه خیس و کبود است ، یادم نیست برای این کارم تنبیه شدم یا نه و یادم نیست اصلا لو داد که من این بلا را سرش آوردم یا نه ...

از فرزانه های تهران شوتم کردند بیرون ، خیلی ها را آن سال بیرون کردند که احتمالا در میزان باهوشیشان و مسائل دیگر شک بود و یکیشان هم دختر 8 ساله ای بود که همکلاسی ما ( سوم راهنمایی ) بود یادم نیست بقیه چه کار کردند ولی من چند تا مدرسه همان دور و بر رفتم ( مثل نرجس و ...) و ثبت نامم نکردند ، یکی می گفت کارنامهء پرورشی نداری ، یکی می گفت معدل 19 به بالا نداری و ...من هم لج کردم و گفتم دیگر مدرسه نمی روم ، مادرم صبح تا شب غصه می خورد که ببین بچه هایی که مردم راجع بهشان چطور فکر می کنند در واقع چطوری اند !!! آخرهای تابستان بود که اسمم را توی یک مدرسه پر جمعیت نوشتند ، جایی که تمام تصورات مرا از زندگی و آدمها عوض کرد ، یادم هست که یکی از همکلاسیهایمان بعد از مدتی دیگر مدرسه نیامد ، معلم ها می گفتند که از آن مدرسه رفته ولی یادم نیست که چرا ماها می دانستیم که او حامله است ! یادم نیست چه بلایی سر دخترک و بچه اش آمد ولی یادم هست که من تازه فهمیدم دنیای زنانه یعنی چه ...

اولین باری بود که ازپروژه ای پول در آوردیم ، سال اول دانشگاه بودیم و حمام قدیمی واقع در تکیه سمنان را رولووه (برداشت به قصد ترسیم یک فضا )کردیم و بعدش هم به میراث فرهنگی فروختیم ، 3 تا دختر بودیم و به علت کمبود وقت قرار شده بود مسئول حمام که حالا موزه بود روز جمعه بیاید و بی سر و صدا و بدون اینکه کسی بفهمد در را برایمان باز کند ، روز قبلش توی رستوران هتل با چند تا پسر همسن و سال رفیق شده بودیم و قرار شده بود بیایند کمکمان . صبح جمعه یادم نیست به چه دلیلی پسرها را قال گذاشتیم و خودمان رفتیم ، آقای مسئول در را به رویمان باز کرد و بعد هم از آن طرف رویمان قفل کرد و قرار شد ظهر بیاید ، همان تکیه ، ورودی مسجد هم بود و تمام خطبه های نماز جمعه را شنیدیم ، ظهر شد و آقای نگهبان نیامد ، دو دوست من سر 5 سانت قناصی ( قناسی ؟! ) فضای خزینه داد و بیداد راه انداخته بودند و من داشتم از گرسنگی می مردم ، یادم نیست که کی از آن تو بیرون آمدیم ولی یادم هست که از قال گذاشتن پسرها خیلی خوشحال شده بودیم ...

با یک سری از همکلاسیهای پسرمان برای بررسی بناهای کرمان رفته بودیم ، جاهایی که باید تحلیل می کردیم و عکس می گرفتیم مشترک نبود و آنجا هم توی کوچه و بازار همدیگر را می دیدیم یک روز یکی از پسرها پیشمان آمد و گفت یکی از بناهایشان یک حمام دایر زنانه است ، قرار شد قبل از شروع ساعت کار حمام ما برویم و برایشان عکس بگیریم . یادم نیست چرا این بنا به آنها افتاده بود ولی یادم هست وقتی در حال عکاسی بودیم زنهای تپل مپل زیادی با سر و صدا توی حمام ریختند و شروع کردند به لخت شدن ! هرچه می گفتیم صبر کنند یا لا اقل توی کادر عکس نیایند می خندیدند و گوش نمی کردند . یادم نست چقدر کارمان پیشرفت ولی یادم هست که خیس از عرق بیرون آمدیم و پسرها هم کلی دعوایمان کردند که چرا عکس های پرسوناژ دار نگرفتیم ...


به سر مناره اشتر، رود و فغان بر آرد
که نهان شدستم اینجا ، مکنیدم آشکارا

لیلا | 02:42 PM | یادم نیست (17)