
سی سالگی که تمام شد دیگر زیاد فرقی نمی کند که سی و چند ساله باشی . حتی حسی که در شنونده ایجاد می کند وقتی می پرسد چند سالت است و تو جواب می دهی سی و یک و یا سی و هفت فرق چندانی ندارند . نمی دانم که چرا این طوری ست و اصلا شاید فقط برای من است که همچین احساسی وجود دارد . وقتی من به دنیا آمدم پدرم سی و پنج ساله بود . مادر و پدرم هر دو به نسبت نسل خودشان دیر ازدواج کردند و بعد از آن هروقت یادم می آید وقتی تولد پدر را جشن می گرفتیم و می گیریم می گوید : " پیر شدن که تبریک ندارد ! " ناراحت می شدم که چرا خودش را پیر می داند و با وجود زودرس انبوه موهای سفید او در کودکی من چیزی به نام پیری مفهوم نداشت ولی حالا می فهمم او چه می گفت . راستش احساس پیری ندارم ولی احساس جوانی هم نمی کنم . دوست دارم این دهه هرچه سریعتر بگذرد ، فکر می کنم توی یک جور خلاء بی حس و بی زندگی گیر کرده ام و فقط دارم چکه می کنم و صدای افتادن این قطرات روی سطحی صاف و صیقلی توی گوشم زنگ می زند وقتی به چهل یا بعد آن برسم تکلیفم روشن تر است ، دیگر ایستاده ام و به روبرو نگاه می کنم .
از این سی و یک سال فقط دوتولد را خوب به یاد دارم و این هم از مزایای به دنیا آمدن در روز دوم سال است. هشت سالگی و بیست سالگی ! یکی با فامیلی که بعد از سالها حضور تشنج و اتفاقات ناگوار آن دوران و با جای خالی خیلی از عزیزان دور هم جمع می شد و دیگری با حضور دوستان دبیرستان که همه دانشجو شده بودند و احساس بزرگی می کردند . عکسی که با چند نفر آنها دارم را جایی قایم کردم که نبینمش . چشم های کسانی که از این دنیا رفته اند از توی عکسها بدجوری آدم را می پایند و انگار دارند به همه چیز زندگی ابلهانه مان پوزخند می زنند و از این میان کسانی که در اوج جوانی رفته اند نگاهشان سوراخ تر است و حالشان آرام تر ...
حس یک لباس سر چوب لباسی را دارم که تویش آدمی نیست . افسرده نیستم و برای همین نیاز به دلداری و انگیزه دادن ندارم . به پوچی هم نرسیده ام و نمی خواهم از امید چیزی بشنوم . . فقط یک لباس تو خالی ام خالی خالی بی هیچ آرزو . نمی دانم وقتی برای باقی زندگی ام چیز خاصی نمی خواهم باید چه کار بکنم . دنبال کسی یا چیزی نمی گردم و دیگر حتی خوابهایم هم جور دیگری ست . چند سال پیش دکتر همیوپات می پرسید فضای خوابهایت چطورند و من جواب می دادم : آدم های زرد مو هویجی در محیط های نا آشنا و من که همیشه دارم می گردم و می گردم و گم می شوم و باز هم می گردم ...
حالا اما همه اش ایستاده ام و سایه ای دراز روبرویم روی زمین پهن است ، سایه ای که نمی دانم متعلق به من است یا گذشته ای که قرار است روی زندگی من و آینده و فرزندانم و فرزندان آنها بیفتد و من هم جزئی از آن باشم . چیزی را نمی خواهم که به جستجویش بروم و می دانم تنها چیزی که می خواهم اینست که نمی خواهم جزئی از چیز دیگری ، سایه ای و یا روندی باشم . شاید خودخواهیم است ولی همیشه از اینکه مهره ای باشم که کار دستگاهی را راه بیندازد و یا کسی باشم که یکی از افراد گروهی ست که کاری را می کنند متنفر بودم . همیشه عاشق تنهاییم بودم و می خواستم خودم باشم حتی اگر هیچ کاری نکنم ، حتی اگر هیچ وقت دیده نشوم .
سی و یک ساله شدم . با هم بقیهء فیلم را می بینیم ...