آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« مادرانه | صفحه اصلی | سالاد روز »


سه شنبه 6 مرداد 1388
می خواهم بزرگم کند

روزی که فهمیدم قرار است مادر شوم ، گفتم دختر است . گفتند نه پسر است . شکم که بالا آمد پیرزنهای فامیل گفتند پسر است و همه هم پشت سر هم برایم خواب دیدند . فکر کنم تمام کار و زندگیشان را گذاشته بودند و برای من خواب می دیدند . یک عالمه باردار دیگر دور و برمان بود ولی خوابها را من و پسر فرضی ام اشغال کرده بودیم و در انحصار خودمان داشتیم . ماه سوم بودم که دکتر گفت دختر است . گفتند نه ! ماه سوم که نمی شود جنسیت تعیین کرد . خوابهای ما از سونوگرافی دقیقتر است ...
همان موقع ها دکتر گفت باید خانه نشین بشوی ! یک عمل جراحی و 6 ماه آینده را در خانه گذراندن ... برای آدمی مثل من وحشتناک ترین چیز به نظر می آمد . کتاب و سریال ( لاست ، جومونگ ، هیروز ، دسپرد هاوس وایف  ....) و معاشرت با خاله ها و عموهایی که به دلیل نداشتن خاله و عموی خونی کم هم نبودند ( چون هیچ کس حاضر نبود دایی و عمه باشد ) زندگی ابلهانه ولی آرامی را برای من و دخترم فراهم کرده بود . برایش "عروسک جون " ثمین باغچه بان را می خواندم به امید اینکه وقتی آمد لالایی خوابش باشد و نمی دانستم که وقتی بیاید برایش " سر اومد زمستون " خواهم خواند و او هم همه ساعاتی را که من بیدارم بیدار می ماند و با چشمهای فوضولش همه جا را می پاید .
نشستم دعا کردم و گفتم خدایا آرامش کودکم به پدر بزرگ مادریش برود ، خوابیدنش به " پدر " و عمه اش ، دماغش هم به همان قوم پدر ! دستانش به خودم و ... بقیهء چیزهایمان هم آنقدرها زشت نبود که به هرکدام برود مهم باشد . خوابش که به من رفته ، آرامش نداشته اش هم احتمالا زاییده شرایط آخر بارداریست و خوشبختانه دستهایش شبیه من است و بینی اش شبیه سروش !این دو مورد را محض به دست آوردن دل ما رعایت کرده و ...
گفته بودم اگر بچه ام دختر شد نمی گذارم توی مدارس کوفتی این خراب شده درس بخواند و می گذارم برود دنبال هنر و الواتی ، ژست های فیلسوفانه ای که از الان می گیرد شبیه " دائی " فیلسوفش است و شبیه آرزوهای من نیست .
دکتری را انتخاب کردم که با وجود شلوغی بیش از حد مطب ، ولی در آن چند دقیقه ای که پیشش بودم آرامش و اطمینان می بخشید و امید ، 9 ماه پیش فکر می کردم که وقتی شوهر دکتر آدم س ع ی د ح ج ا ر ی ا ن باشد تاثیری در روند زندگیش ندارد ، نمی دانستم که 2 هفتهء آخر بارداریم به دعا کردن برای او خواهد گذشت ، مسلما هم به خاطر خودم و هم این زن که اینقدر نازنین است .
خواستم اولین حسی را که تجربه می کند " عشق " باشد و "دوست داشتن" ، روزهایی را که من با انزجار پای تلویزیون می نشستم تنها تنفر را می فهمید و با لگدهای خود به شکم من آن را به ما هم می فهماند .
می خواستم برایش آرامش و صلح کاملا فراهم باشد و نمی دانستم که خود من هم تشنهء اینها خواهم ماند . دوستی در شرایط خودم روزهای آخر زنگ زد و گفت : لیلا ! چه گهی خوردیم تو این شرایط ...
ولی من با خودم فکر کردم که الان بیش از هر زمان دیگری می خواهمش ، می خواهم موجودی را که با حضورش به من فهماند چه قدر زندگی غیر قابل برنامه ریزی و چقدر دنیا پیش بینی نشده است را در آغوش بگیرم ، ببویم و ببوسم و می خواهم به او عشق بدهم تا ببیند در آنسوی این تاریکیها چیست . می خواهم امید داشته باشم که او زندگی بهتری را تجربه خواهد کرد ، می خواهم خودش باشد تمام و کمال ، موجودی که برای شدنش به دنیا آمده ، می خواهم بزرگش کنم ، می خواهم بزرگم کند !
سزای چون تو گلی گرچه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما
تو ای ستاره خندان کجا خبر داری ؟
ز سوز سینه و گلبانگ عاشقانه ما

لیلا | 03:14 PM | نظرات (14)