آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (12)
هیچکدام (7)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (37)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« توصیه های ایمنی | صفحه اصلی | spiritual & material »


سه شنبه 27 مرداد 1388
پای رفتن

سابقا یک جور توانایی عجیب و خطرناک درخودم سراغ داشتم ، نمی دانم ناشی از شجاعت زیاد بود و یا ترس ، فقط می دانم که گاهی اوقات که خیلی خسته بودم به این فکر می افتادم . وقتی تمام چیزهای دور و برم و تمام آشنایی هایم به خاطر همین آشنایی و شناخت خسته ام می کردند ، وقتی که از خودم خسته می شدم و دوست داشتم آن جور دیگری باشم که در آن محیط آشنا امکانش نبود ، وقتی روابط اذیتم می کردند ، وقتی محبتها ، بی توجیها ، توجه ها و همه چیز آزارنده می شد دوست داشتم و می توانستم فرار کنم .این توانایی را کاملا در خودم می دیدم که مادر ، پدر ، برادر ، همسر و تمام دلبستگیها و عشق هایم را رها کنم و بروم . بروم یک جایی و همه چیز را از صفر شروع کنم . بروم جایی که هیچ چیز آشنا نباشد ، جایی که خستگی هایم را روی دوش کسی نریزم و کسی بابتشان بازخواستم نکند و یا تلاش نکند که درمانشان کند ، جای امن و تنهایی که خستگیها خودشان خشک شوند ، پوسته کنند و بریزند و هیچ کس نبیندشان . آدم نا مهربانی نیستم و نبودم ولی همیشه یک جور احساس رهایی و آزادی داشتم . به هیچ چیز آنقدر وابسته نبودم که نتوانم رهایش کنم حتی به زندگی ! در مورد اشیاء هم همینطور هستم . خیلی چیزها هست که دوستشان دارم ، دور و برم هستند و یا مدام از آنها استفاده می کنم ، ولی اگر کسی بگوید : این چیز چه خوشگل است ، راحت می توانم بگویم : بیا ! مال تو ! کاملا می دانم که این حس مثلا بخشش چیز مثبتی نیست و شبیه درویش مسلکی هم نیست ، یک حس غریبی ست که می توانم از چیزها بگذرم و به قول جناب شوهر خیلی بد است که من وقتی خسته ام حتی برای به دست آوردن چیزهایی که با تمام وجود دوستشان دارم نمی جنگم و تلاشی نمی کنم . کاملا می گذارم همه چیز برود و تنهایم بگذارد .
همیشه کولیها مایهء غبطه ام بودند که از این شهر به آن شهر می روند ، خانه ای ندارند ، آشنایی در جایی ندارند ، کسی منتظرشان نیست ، با آدمهای ساکن شهرها دوست می شوند ، حتی عاشق می شوند و بعد هم می روند ...رها می کنند و می روند تا جایی دیگر دوباره از نو آشنا شوند ، زندگی کنند ، عاشق شوند و رها کنند .
صبح بود ، از بی خوابی و خستگی تهوع داشتم ، کنار دخترم دراز کشیده بودم و تماشایش می کردم ، خواب نبود ، یک چیز میان بیداری و خواب . دست و پایش را مدام تکان می داد ولی چشمهایش بسته بود . فکر کنم نای این را نداشت که بازشان کند ولی حاضرهم نبود بخوابد . همینطور که نگاهش می کردم یک چیزی از توی قلبم تیر کشید ، قل خورد و شکست و پایین ریخت . احساس کردم دست و پایم برای همیشه بسته شده ، دیگر آن حس رهایی را ندارم و به جایش یک جور وابستگی شدید و بزرگ نا آشنا احساس می کردم . بیشتراز وابستگی که او به خاطر غذا و آغوش من به من دارد من به خاطر شنیدن صدایش و نفسش به او دارم . کودکم پای رفتنم را بسته ، مرا محافظه کار و ترسو کرده ، مرا نه علاقه مند به زندگی که محتاج به آن و نه آزاد از عشق که دربند آن کرده ...حالا می فهمم چرا همیشه پشت محبت مادرم یک جورزود رنجی بوده ، حالا می دانم چرا همیشه توقع یک چیزی را از من داشته که من نمی فهمیدمش . شاید سالها پیش من هم پای او را بسته ام ...

پ.ن :
از عشق های زندگیم به خاطر اینکه خودسانسوری نکردم عذر می خواهم ...

لیلا | 10:39 AM | ترک‌بک (0) | نظرات (31)