آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« توصیه های ایمنی | صفحه اصلی | spiritual & material »


سه شنبه 27 مرداد 1388
پای رفتن

سابقا یک جور توانایی عجیب و خطرناک درخودم سراغ داشتم ، نمی دانم ناشی از شجاعت زیاد بود و یا ترس ، فقط می دانم که گاهی اوقات که خیلی خسته بودم به این فکر می افتادم . وقتی تمام چیزهای دور و برم و تمام آشنایی هایم به خاطر همین آشنایی و شناخت خسته ام می کردند ، وقتی که از خودم خسته می شدم و دوست داشتم آن جور دیگری باشم که در آن محیط آشنا امکانش نبود ، وقتی روابط اذیتم می کردند ، وقتی محبتها ، بی توجیها ، توجه ها و همه چیز آزارنده می شد دوست داشتم و می توانستم فرار کنم .این توانایی را کاملا در خودم می دیدم که مادر ، پدر ، برادر ، همسر و تمام دلبستگیها و عشق هایم را رها کنم و بروم . بروم یک جایی و همه چیز را از صفر شروع کنم . بروم جایی که هیچ چیز آشنا نباشد ، جایی که خستگی هایم را روی دوش کسی نریزم و کسی بابتشان بازخواستم نکند و یا تلاش نکند که درمانشان کند ، جای امن و تنهایی که خستگیها خودشان خشک شوند ، پوسته کنند و بریزند و هیچ کس نبیندشان . آدم نا مهربانی نیستم و نبودم ولی همیشه یک جور احساس رهایی و آزادی داشتم . به هیچ چیز آنقدر وابسته نبودم که نتوانم رهایش کنم حتی به زندگی ! در مورد اشیاء هم همینطور هستم . خیلی چیزها هست که دوستشان دارم ، دور و برم هستند و یا مدام از آنها استفاده می کنم ، ولی اگر کسی بگوید : این چیز چه خوشگل است ، راحت می توانم بگویم : بیا ! مال تو ! کاملا می دانم که این حس مثلا بخشش چیز مثبتی نیست و شبیه درویش مسلکی هم نیست ، یک حس غریبی ست که می توانم از چیزها بگذرم و به قول جناب شوهر خیلی بد است که من وقتی خسته ام حتی برای به دست آوردن چیزهایی که با تمام وجود دوستشان دارم نمی جنگم و تلاشی نمی کنم . کاملا می گذارم همه چیز برود و تنهایم بگذارد .
همیشه کولیها مایهء غبطه ام بودند که از این شهر به آن شهر می روند ، خانه ای ندارند ، آشنایی در جایی ندارند ، کسی منتظرشان نیست ، با آدمهای ساکن شهرها دوست می شوند ، حتی عاشق می شوند و بعد هم می روند ...رها می کنند و می روند تا جایی دیگر دوباره از نو آشنا شوند ، زندگی کنند ، عاشق شوند و رها کنند .
صبح بود ، از بی خوابی و خستگی تهوع داشتم ، کنار دخترم دراز کشیده بودم و تماشایش می کردم ، خواب نبود ، یک چیز میان بیداری و خواب . دست و پایش را مدام تکان می داد ولی چشمهایش بسته بود . فکر کنم نای این را نداشت که بازشان کند ولی حاضرهم نبود بخوابد . همینطور که نگاهش می کردم یک چیزی از توی قلبم تیر کشید ، قل خورد و شکست و پایین ریخت . احساس کردم دست و پایم برای همیشه بسته شده ، دیگر آن حس رهایی را ندارم و به جایش یک جور وابستگی شدید و بزرگ نا آشنا احساس می کردم . بیشتراز وابستگی که او به خاطر غذا و آغوش من به من دارد من به خاطر شنیدن صدایش و نفسش به او دارم . کودکم پای رفتنم را بسته ، مرا محافظه کار و ترسو کرده ، مرا نه علاقه مند به زندگی که محتاج به آن و نه آزاد از عشق که دربند آن کرده ...حالا می فهمم چرا همیشه پشت محبت مادرم یک جورزود رنجی بوده ، حالا می دانم چرا همیشه توقع یک چیزی را از من داشته که من نمی فهمیدمش . شاید سالها پیش من هم پای او را بسته ام ...

پ.ن :
از عشق های زندگیم به خاطر اینکه خودسانسوری نکردم عذر می خواهم ...

لیلا | 10:39 AM | نظرات (21)