آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« پای رفتن | صفحه اصلی | درسهایی از زندگی !!! »


یکشنبه 1 شهریور 1388
spiritual & material

چند سال پیش که نجوم یاد می گرفتم، کلاسمان در طبقهء دوم یک موسسه یوگا برگزار می شد که مدیر آن یک خانم میانسال بود . کلاس ما تنها درسی بود که مرتبط با آموزه ها و خود این خانم نبود و استادمان صرفا از مکان آنجا استفاده می کرد . هر روز موقع کلاس که می شد در را آرام هل می دادم و سعی می کردم پله ها را با آرامش و سریع طی کنم که خانم مدیر مرا نبیند ، این خانم که من در طی آن یک سال هیچگونه کرامت خاصی از او ندیدم جز اینکه صدایش را به طرز ناجوری کش می داد خیلی اصرار داشت که مرا به زمرهء مریدان خودش در آورد . هربار که مچ مرا می گرفت می گفت : لیلا جان ! بیا یک چایی بریزم با هم بخوریم ، استادتان هنوز نیامده ! بعد شروع می کرد و هر بار به طریقی سعی می کرد مغز مرا بخورد . یک بار می گفت چرا اینقدر رنگی رنگی لباس می پوشی ؟ از کجا می دانی کدام رنگ با اورای ( هاله ) تو تناسب دارد ؟ یک بار می گفت : چرا اینقدر انگشتر دستت می کنی ؟ من هم همسن تو بودم همینطوری بودم ولی همه رو بخشیدم و بعد یواش یواش شروع شد و الهامات اومدند ! ( حالا این خانم به پولکی بودن معروف بود ) یک روز که من داشتم برای یک جشن خیریه پوستر نصب می کردم و از او اجازه می گرفتم گفت : بیا خیریه خودمان را راه بیاندازیم اینها همه شان دزدند و ...
یادم هست که ماجرا ازآن روزها شروع شده بود ! ماجرای گرایش مردم به معنویات ! توی خانهء هرکسی می رفتی یکی از این سمبل های چینی فنگ شویی ، آب نما یا مجسمه های بودا پیدا شده بود . آنهایی که از اول به این سیستم ها اعتقاد داشتند دیگر قابل تشخیص نبودند . همه کلاسهای یوگا و مدیتیشن می رفتند . تکیه کلام همه شده بود : انرژی مثبت ، انرژی منفی ! همه انگشتر شرف شمس به دست می کردند ، یک مرتبه همه طالب عود شدند و مغازه های سنگ فروشی و عود فروشی فراوان شد و همهء مغازه داران هم عالم علوم معنوی و طبیب دردهای جسمانی از آب در آمدند و ...دور و بر ما که همه یک چیزهایی می دیدند و یک جور کراماتی داشتند ! موجودات غیر ارگانیک را می دیدند که نمی دانم چرا آن روزها اینقدر زیاد دور و بر دوستان ما می پلکیدند و تا چند سال قبل پیدایشان نبود . همه یک جور مدیتیشن می کردند ( شمع ، چاکرای قلب و ...) ، مدیتیشن هایی مربوط به گروه های عجیب و غریب با متد های غریب ترکه فکر کنم توی خود هند هم با آنهمه جمعیت پیروانی بیشتر از صد نفر نداشتند .
وقتی مد از جنس چیزهای موهومی و غیر قابل اثبات باشد معلوم نیست به کجاها بکشد ، دیگر عودهای مصرفی عود حشیش و بنگ شد، مردم دوباره به دعانویسی و جن گرفتن معتقد شدند، هر روز یکی یک جایی یا ا م ا م غ ای ب را می دید یا با او رابطه داشت که تازه این نوع بی کلاس آدم های معنوی بودند ، با کلاسهایش همه یا می توانستند سفر زمان داشته باشند و یا روی آتش یا آب راه بروند و یا چند باری مرده بودند و برگشته بودند و یا شفاگر بودند . وقتی جو عمومی جامعه اینطور شد جو تلویزیون هم که اصولا پایه سوء استفاده و کثافتکاری است ( مثلا در سریال های ماه رمضان ) تغییر کرد . شیطان با مردم پسر خاله شد و عینهو بارباپاپا هی تغییر قیافه می داد و سالهای بعد هم می آمد . مردم به کما می رفتند و برمی گشتند و آن دنیا عینهو خانهء خاله در دسترس شد . بهشت و جهنم شبیه کارت پستال های دوزاری دم زیارتخانه ها به تصویر کشیده شد و ...
آنهایی که مذهبی بودند اوضاع بدتری پیدا کردند سفره های رقیه و سمیه هم به ابوالفضل و حضرت عباس اضافه شد ، تسبیح های هزارتایی به بازار آمد ، نمازهای من در آوردی ابداع شدند و وای به حال آنهایی که مادرهاشان کلاس قرآن و جلسه رو شدند ، خانم های جلسه ای عینهو ویروس زیاد شدند و افتادند به جان مغز زنهایی که سنی ازشان گذشته بود و با چرندیات پرشان کردند . نذر و نیازها عجیب و غریب شد و ...
آن بالاها هم اوضاع بهتری نبود ، معتقدان متعصب دیوانه روی کار آمدند ، گردن کلفت ها به جادو علاقه مند شدند و ...
وقتی خرافه پرستی و دروغ شیوع پیدا کند مردمی که خود مثلا به نوعی به معنویات گرایش دارند نمی توانند با آن مبارزه کنند ، اگر سیستم حاکمه از جنس موهومیات باشد ، مردم با گرایش های معنوی در آن حل می شوند و نمی توانند به مبارزه و یا حتی مخالفت با آن بپردازند ، تنها گرایشات ماتریالیستی می تواند جلوی خرافه و دروغ بایستد . وقتی سر و کار مردم با چیزی واضح و ملموس و مادی ( مثل پول یا رای یا ... ) باشد می توانند هدفدار شوند . مردمی که الان نه از مردن می ترسند و نه از کتک خوردن . مردمی که فقط از زندان می ترسند و دیگر یادشان نمی آید که چند سال پیش چه طور زندگی می کردند . مردمی که دوباره از دین و معنویات پا پس کشیدند و خواستار چیزهای دست یافتنی این جهانی هستند نه طالب وعده های اخروی ...
دیگر در میان جمعیت های میلیونی که به خیابان می آیند انرژی مثبت و منفی اهمیتی ندارد ، مهم نیست که هر کس چه کراماتی داشته الان مهم اینست که همه امید داشته باشند و همه بدانند چه چیز را می خواهند و چه چیز را نمی خواهند .
مردمی که نمی خواهند روشن بین باشند و یا پرواز کنند آنها می خواهند دیده شوند و آزاد باشند .

لیلا | 04:37 PM | نظرات (167)