آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« spiritual & material | صفحه اصلی | که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون »


جمعه 6 شهریور 1388
درسهایی از زندگی !!!

1- هرروز صبح که من و مانترا بیدار می شویم رادیو ( رادیو فردا ) را راه می اندازم ، خوبیش اینست که هم برای مانترا موزیک پخش می کند و هم مادر خانه نشین کمی از خبرها اطلاع پیدا می کند ، به نظرم کسی که مسئول موسیقی این رادیوست آدم با شعوری باید باشد ، چون هم موزیک ها متنوع است و هم خیلی چرت و پرت نیست ، این عادت ما به روزهای تعطیل هم که پدر در خانه است سرایت کرده ، آن روز پدر از صبح کلی موسیقی های مختلف را ( با کامپیوتر )روی مانترا امتحان کرده بود و نتیجه گیری های زیر به دست آمده بود :
- با صدای شجریان آرام می شود
- صدای باب دیلن را دوست دارد
- با موزیک خال تور تند تر شیر می خورد و مک می زند ...
موقع ناهار مادر حواسش به رادیو نبود که طبق معمول داشت موزیک پخش می کرد و او دیگر خیلی از آنها را نمی شنید . مادر دید که چشمهای پدر گرد شده و با حالتی از ناباوری و غصه مانترا را نگاه می کند که دست و پا می زند و خوشحال است و می خندد ، پدر با ناراحتی فراوان اشاره ای به سمت صدا کرد و گفت : وای لیلا ! از هایده خیلی خوشش میاد !!!!
2- یک کار هست که دخترم از بدو تولد درمواقع خوشی و ناخوشی انجام می دهد : وقتی فقط دستی زیر سرش باشد و جای دیگرش گیر نباشد ، حالا چه طاقباز خوابیده باشد و یا دمر ، پایش را به اولین مانع ( مثل پای کسی که بغلش کرده ) فشار می دهد و خودش را شلیک می کند ، در مواقعی که طاقباز است و پایش به جایی نمی رسد مرتب لگد می زند ، چند روز پیش مهمانی داشتیم که به همین صورت نگهش داشته بود ، من توی آشپزخانه داشتم غذا می کشیدم که دیدم مهمان مورد اصابت لگدهای فراوان قرار گرفته تنها کاری که می توانستم انجام دهم که هم جنبهء تربیتی داشته باشد و هم آن دوستمان فکر نکند بچه را دادیم بغلش و دیگر بیخیال ... این بود که گفتم : " دخترم ، به مهمان لگد نزن ! " این اولین اصل تربیتی بود که در خانهء ماگفته شد ( البته اجرا نشد )
3- امروز دخترم در اولین لونا پارک زندگیش حضور داشت : ماشین پدر بزرگ ! پدر به ماموریت ( عمان !!!!!) رفته و پدر بزرگ به دنبال مادر و مانترا می آید تا چند روز آینده را در خانهء آنها بگذرانند . مادر به اندازهء یک کمد وسیله با خودش برده و با وجود این نصف کرم ها و وسایل مانترا را جا گذاشته . پدر بزرگ مثل همیشه رانندگی می کند : تمام سرعت گیرها و چاله ها را با بیشترین سرعت رد می کند ، برای همهء مزاحمین بوق بلند و کشدار می زند ، لایی می کشد و ...
4- ظهر مادر و مانترا به اتاق قدیمی مادر می روند که الان شبیه اتاق یک پیرمرد بسیار شاد است ( دو مبل قرمز و سرمه ای ، چراغ سقفی قرمز ، رو تختی رنگی ، قاب عکس یک متری پر از عکس های ریز و درشت + زانو بند ، شیشه های متنوع قرص ، یک وزنه ، دو بالش آرتروز و چندین عینک دور و نزدیک ) و مادر سعی می کند مانترا را بخواباند ، خانهء خود مانترا در یک مجتمع مسکونی و رو به حیاط و بسیار ساکت است و خانهء پدر بزرگ در یک محلهء کم تراکم قدیمی و با آدمهای قدیمی تر ...چند بار مانترا به خواب می رود ولی با صدای موتور سیکلت ، کوبیدن در ورودی ، داد و فریاد همسایه و بوق ماشین بیدار می شود تا اینکه مادر از خیر خواباندنش می گذرد . امروز مانترا با یک پدیدهء بسیار معمولی که تا به حال با آن آشنایی نداشت آشنا شد : " مردم آزار "


پ.ن : مانترا سه روزه پی پی نکرده ، هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز برسه که اینقدر منتظر رویت گه باشم !
پ.ن2 : اصولا خیلی عکس گذاشتن توی وبلاگ را خوب نمی دانم ولی چون مانترا هنوز در قد و قواره ای نیست که توی خیابان راه برود و بشناسندش عکسش را می گذارم ( برای دوستانی که خواسته بودند )
IMG_5003.JPG

لیلا | 04:36 PM | نظرات (21)