
1- هرروز صبح که من و مانترا بیدار می شویم رادیو ( رادیو فردا ) را راه می اندازم ، خوبیش اینست که هم برای مانترا موزیک پخش می کند و هم مادر خانه نشین کمی از خبرها اطلاع پیدا می کند ، به نظرم کسی که مسئول موسیقی این رادیوست آدم با شعوری باید باشد ، چون هم موزیک ها متنوع است و هم خیلی چرت و پرت نیست ، این عادت ما به روزهای تعطیل هم که پدر در خانه است سرایت کرده ، آن روز پدر از صبح کلی موسیقی های مختلف را ( با کامپیوتر )روی مانترا امتحان کرده بود و نتیجه گیری های زیر به دست آمده بود :
- با صدای شجریان آرام می شود
- صدای باب دیلن را دوست دارد
- با موزیک خال تور تند تر شیر می خورد و مک می زند ...
موقع ناهار مادر حواسش به رادیو نبود که طبق معمول داشت موزیک پخش می کرد و او دیگر خیلی از آنها را نمی شنید . مادر دید که چشمهای پدر گرد شده و با حالتی از ناباوری و غصه مانترا را نگاه می کند که دست و پا می زند و خوشحال است و می خندد ، پدر با ناراحتی فراوان اشاره ای به سمت صدا کرد و گفت : وای لیلا ! از هایده خیلی خوشش میاد !!!!
2- یک کار هست که دخترم از بدو تولد درمواقع خوشی و ناخوشی انجام می دهد : وقتی فقط دستی زیر سرش باشد و جای دیگرش گیر نباشد ، حالا چه طاقباز خوابیده باشد و یا دمر ، پایش را به اولین مانع ( مثل پای کسی که بغلش کرده ) فشار می دهد و خودش را شلیک می کند ، در مواقعی که طاقباز است و پایش به جایی نمی رسد مرتب لگد می زند ، چند روز پیش مهمانی داشتیم که به همین صورت نگهش داشته بود ، من توی آشپزخانه داشتم غذا می کشیدم که دیدم مهمان مورد اصابت لگدهای فراوان قرار گرفته تنها کاری که می توانستم انجام دهم که هم جنبهء تربیتی داشته باشد و هم آن دوستمان فکر نکند بچه را دادیم بغلش و دیگر بیخیال ... این بود که گفتم : " دخترم ، به مهمان لگد نزن ! " این اولین اصل تربیتی بود که در خانهء ماگفته شد ( البته اجرا نشد )
3- امروز دخترم در اولین لونا پارک زندگیش حضور داشت : ماشین پدر بزرگ ! پدر به ماموریت ( عمان !!!!!) رفته و پدر بزرگ به دنبال مادر و مانترا می آید تا چند روز آینده را در خانهء آنها بگذرانند . مادر به اندازهء یک کمد وسیله با خودش برده و با وجود این نصف کرم ها و وسایل مانترا را جا گذاشته . پدر بزرگ مثل همیشه رانندگی می کند : تمام سرعت گیرها و چاله ها را با بیشترین سرعت رد می کند ، برای همهء مزاحمین بوق بلند و کشدار می زند ، لایی می کشد و ...
4- ظهر مادر و مانترا به اتاق قدیمی مادر می روند که الان شبیه اتاق یک پیرمرد بسیار شاد است ( دو مبل قرمز و سرمه ای ، چراغ سقفی قرمز ، رو تختی رنگی ، قاب عکس یک متری پر از عکس های ریز و درشت + زانو بند ، شیشه های متنوع قرص ، یک وزنه ، دو بالش آرتروز و چندین عینک دور و نزدیک ) و مادر سعی می کند مانترا را بخواباند ، خانهء خود مانترا در یک مجتمع مسکونی و رو به حیاط و بسیار ساکت است و خانهء پدر بزرگ در یک محلهء کم تراکم قدیمی و با آدمهای قدیمی تر ...چند بار مانترا به خواب می رود ولی با صدای موتور سیکلت ، کوبیدن در ورودی ، داد و فریاد همسایه و بوق ماشین بیدار می شود تا اینکه مادر از خیر خواباندنش می گذرد . امروز مانترا با یک پدیدهء بسیار معمولی که تا به حال با آن آشنایی نداشت آشنا شد : " مردم آزار "
پ.ن : مانترا سه روزه پی پی نکرده ، هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز برسه که اینقدر منتظر رویت گه باشم !
پ.ن2 : اصولا خیلی عکس گذاشتن توی وبلاگ را خوب نمی دانم ولی چون مانترا هنوز در قد و قواره ای نیست که توی خیابان راه برود و بشناسندش عکسش را می گذارم ( برای دوستانی که خواسته بودند )