آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون | صفحه اصلی | خیانت های کوچک 2 »


یکشنبه 12 مهر 1388
خیانت های کوچک

توی مهمانی بودیم و به ظاهر خیلی شلوغ بود و کسی با کسی کاری نداشت ، ولی من زیر چشمی او را می پاییدم و می خواستم ببینم بعد از اینهمه سال که ندیدمش چه تغییری کرده ، هر بار توی جمعیت از کنارش رد می شدم یا نا خود آگاه کنار دستش قرار می گرفتم سعی می کردم نگاهش نکنم و چشمم توی چشمش نیفتد . از بچگی می شناختمش و روزگاری دوستش داشتم . خواستم جوری که آقای شوهر بویی نبرد نظرش را راجع به او بدانم که کلی نا امید شدم و حرص خوردم ، با خودم فکر کردم شاید چیزی حدس زده و می خواهد حال مرا بگیرد و یا از روی حسادت از طرف بد می گوید ، ولی به روی خودم نیاوردم و با سماجت هی بحث را به او می کشاندم و اگر یکی از مهمانها بحثمان را قطع نمی کرد کم کم داشتم گند می زدم


***

واضح بود که دارد با شوهرم لاس می زند ، به شوهر دوستم نگاه می کنم تا ببینم او هم متوجه قضیه هست یا نه ؟! دستش را توی کاسهء آجیلش کرده و احتمالا دنبال پسته می گردد و حواسش به چیزی نیست . باز هم به آن دو نگاه می کنم ، بفهمی نفهمی بدم نمی آید که دوستم مغز شوهرم را بخورد . با اینکه دختر خوشگلی لا اقل از نظر آقایون به حساب می آید ولی خیلی اعصاب آدم را تحریک می کند ، همه چیز را با هیجانی چندین برابر هیجان معمول موضوع تعریف می کند و اصرار دارد که به چشمان طرف مقابل زل بزند .خود من وقتی طرف صحبتش هستم احساس می کنم چشمانم چپ شده و سرم داغ می کند . باز هم به آقای شوهر نگاه می کنم و درونم چیزی از جنس خود نمایی و غرور به جوشش در می آید . انگار می خواهم به خودم و او ثابت کنم که ببین : هرکس از من خوشگلتر است ولی در عوض غیر قابل تحمل است . خستگی و کلافگی را که در صورتش می بینم بازی را تمام می کنم و وسط صحبتشان می پرم : " کسی چایی می خواد ؟ "


***

نزدیک به 9 ساعت است که بچه بیدار است ، یک کتاب لالایی را با آهنگ ها و مدل های مختلف برایش خوانده ام ، 4 بار پوشکش را عوض کرده ام که 2 بار آن مجبور به تعویض لباس هم بودم ، نمایش عروسکی اجرا کردم ، زانوهایم درد می کند ، دلم برای پدر بچه تنگ شده ولی در عین حال از دستش عصبانیم ، مهم نیست که سر کار است تا خرجمان را در بیاورد . مهم اینست که در حال حاضر نیست که کمی مراقب بچه باشد و من خسته ام و دلم کمی تنهایی و استراحت می خواهد ، دو تا 10 دقیقه عین پیرمردها چرت زده و من از هول و هیجان اینکه از این 10 دقیقه ام چطور استفاده کنم بیدارش کرده ام . تلفنم زنگ می زند ، یکی از آشنایان قدیمی ست ، پسری که هیچوقت با او رابطهء عاطفی نداشتم و صرفا یک دوست است ، به خودم که می آیم می بینم خیلی مثل یک دوست معمولی با او حرف نمی زنم و کمی پایم را از گلیمم بیرون گذاشته ام و اگر کسی گوش می داد ممکن بود فکر کند چیزی از قدیم بین ما بوده: دارم باهاش درد و دل می کنم وخودم را برایش لوس کرده ام و بعدا که در حالتی غیر از این خستگی باشم ، ممکن است پشیمان شوم .


***

خیلی از این دوستم پیش آقای شوهر تعریف کرده بودم و حالا که قرار بود ببیندش لابد کلی کنجکاو بود ، وقتی لباس می پوشید و اصلاح می کرد و ادکلن می زد ، نگاهش می کردم . نمی دانم چرا احساس کردم کمی زیادی دارد به خودش می رسد ولی ترجیح دادم مثل این زنهای شکاک که به همه چیز پیله می کنند برخورد نکنم و عادی باشم .
دوستم که آمد از همان دم درتوی ذوق آقای شوهر خورد ، این را کاملا می شد توی صورتش تشخیص داد ، حس عجیبی داشتم معجونی از حسادت و عصبانیت . نمی دانم برای چه باید دلش را به کسی غیر از من خوش می کرد که حالا بخواهد توی ذوقش بخورد ؟!
بعد از رفتن دوستم سعی کردم کمی سین جیمش کنم و نظرش را بدانم که احساس کردم دارد چپ چپ نگاهم می کند و شبیه همانهایی می شوم که نمی خواهم . با اینکه معمولا بعد از مهمانی های کوچک یک غیبت خانوادگی راه می اندازیم و مردم را تحلیل می کنیم این بار بی خیال شدیم ...


***

بچه روی پایم خواب است و نمی توانم تکان بخورم ، آنقدر بد خواب است که می ترسم کمی جابه جا شوم و کتابم را که فقط نیم متر آن طرف تر است بردارم و بخوانم ، تنها وسیله ای که دم دست است گوشی موبایل است . آن را بر می دارم و سعی می کنم خودم را سرگرم کنم . دفترچهء تلفنش را به ترتیب حروف نگاه می کنم ...باید به فلانی زنگ بزنم ، چند روز پیش برایم پیغام گذاشته بود ، این یکی سه شنبه از ایران می رود و هنوز خداحافظی نکرده ام ، این یک هفته است دستش شکسته و هنوز حالش را نپرسیده ام ...هیچ وقت شماره های خیلی قدیمی را هم پاک نمی کنم و برای همین در طی مکاشفات سردرگمم به اسمی می رسم که ممکن بود روزی بینمان اتفاقاتی می افتاد و بعد من با کس دیگری ازدواج کردم و او هم هنوز مشغول ازدواج کردن است ! سعی می کنم تصور کنم که اگر الان زن او بودم زندگیم چه شکلی بود ؟ کجا بودم ؟ بچه داشتم ؟ اصلا شاید ازدواج نکرده بودم و با او یا هرکس دیگری دوست بودم .صدای سرفهء بچه توجهم را جلب می کند و احساس می کنم گونه هایم گل انداخته و سرم گرم شده ، همان چند لحظه باعث شد احساس آزادی غریبی بکنم و حتی تصور اینکه اگر مجرد بودم حالا چه کار می کردم موجب شد فکر کنم دارم مرتکب خیانتی می شوم .


پ.ن : همه چیز تلفیقی از واقعیت و حس داستان پردازی بنده و صرفا مقدمه ای برای متن بعدی ست !!! (!!)

لیلا | 04:42 PM | ادامه دارد ... (16)