آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)

Alexander Rybak - Fairy Tale

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
زن روزهای ابری می نویسد
با ایسنا تماس بگیرید
وبلاگ بهنام ناطقی
اسامی برندگان جوایز اسکار 2009
ACADEMY AWARDS 81st
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (27)
مادرانه (5)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (11)
هیچکدام (6)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (47)
دور سوم چرخه (36)
داستان (14)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من
بخوانید

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« خیانت های کوچک | صفحه اصلی | خرده جنایت های کودکی »


شنبه 2 آبان 1388
خیانت های کوچک 2

اول که به شوهرش گفته بود مخالفت کرده بود و گفته بود شغل بی کلاسی ست . کم و کسری نداشتند و با همان شغل مهندسی پسرک زندگیشان به خوبی می گذشت ولی زن حوصله اش سر می رفت و می خواست کاری داشته باشد . جناب شوهر خیلی زود موافقت کرده بود چون هم زنش را خیلی دوست داشت و هم اینکه می دانست دخترک آنقدر هنر دارد که هرچیز در پیتی را خیلی مهم و ویژه جلوه دهد . کار زن تهیه و تدارک سفره عقد و لباس عروس بود ، مدیریت می کرد و دوروبرش همیشه پر از خیاط وگلسازو اینجورچیزها بود . یک پارچه مچاله و مقداری گل روی یک میز گرد می گذاشت و بعد دو تا جعبهء جواهر برای جای حلقه ها و همین می شد " میز نامزدی " و بابتش کلی پول از آدمهای خنگ می گرفت . چند وقتی که گذشت با آقایی سن و سال دار که توی کار تهیه و تدارک جا و مکان عروسی و شام و اینجور چیزها بود شریک شد و کلی تجارتشان بالا گرفت . شریکش یک آدم کچل عینکی بود از آنهایی که موی یک ور سرشان را روی فرق سرشان می آورند تا کچلیشان را بپوشاند ، شلوار چند پیلی می پوشید و همیشه هم کرم قهوه ای بود ، دو پسر بیست و چند ساله داشت و این دهمین شغلی بود که عوض کرده بود . روزی که شوهر فهمید زنش با این شریک بی ریخت سر و سری دارد . دختر دوهفته ای را خانهء مادرش ماند و بعد هم برگشت سر زندگی تنها چیزی که در ظاهر تغییر کرد بی کاری خانم و خانه نشین شدنش بود .

***
دخترک گرافیست بود و شوهرش دندانپزک . هردو تازه کار بودند و چیزی از ازدواجشان نمی گذشت . پسر از خودش مطب نداشت و توی کلینیک عمومی کار می کرد . کلینیک پایین شهر بود و ارزانتر از جاهای خصوصی . دو منشی داشت که شیفتی کار می کردند و یکی از آنها از آن دخترهایی بود که تا قبل از ازدواجشان سیبیل و ابرو دارند و مقنعه چانه دار سر می کنند و مانتوهای دراز می پوشند . جوشهای دوران بلوغشان به علت عدم رعایت بهداشت و یا اعصاب خراب روی صورتشان جا انداخته و ...دخترک وقتی فهمید که شوهرش با این منشی جذاب می خوابد بیشتر از اینکه احساس کند خیانت دیده کند بهش برخورد ، پسرک انکار نکرد و در عرض چند روز طلاق گرفتند .

***
فردای روز عقد مهرش را اجرا گذاشت و شوهر را به دادگاه کشاند ، دور و بریها باورشان نمی شد ولی گفته بود عندالمطالبه است . کارشان که به طلاق کشید هر روز یک شکایت جدید جور می کرد و همیشه هم می گفت من که طلاق نمی خواهم ، حقم را می خواهم ، شوهرش می گفت چطور می توانم با همچین آدمی زیر یک سقف بروم . بعد از 4 سال عندالمطالبه وصول شد ، طلاق جاری شد و یک زندگی شروع نشده تمام شد !

***
5-6 سال که از زندگیشان می گذشت یک روز به شوهرش گفت که دوستش ندارد گفت یک نفر دیگر را دوست دارد و توی این چند سال هم با او رابطه داشته . جدا شدند و زن با عشقش ازدواج کرد . شوهر مغموم کارهایش را جمع و جور کرد تا از ایران برود و زندگی جدیدی بسازد ، کارها که ردیف شدند دخترک دوباره طلاق گرفت و برگشت تا با شوهر سابقش از ایران برود ...

***
خوشگل ترین دختر دانشگاه بود ولی حالت های پسرانه ای داشت ، برای همین هیچکس فکر نمی کرد آنقدر زود ازدواج کند . وقتی ازدواج کرد جماعت ذکور همه عذادار شدند نه فقط به این خاطر که نیمچه امیدی به وصالش داشتند بلکه به خاطر اینکه همه معتقد بودند : " سیب سرخ دم دست چلاق "
شوهر و فک و فامیلش هنوز مدل خان و خانزاده ای زندگی می کردند ، ده داشتند و زمین و نوکر و...
دختر خیلی زود فهمید که سر و گوش شوهرش بدجوری می جنبد و بازنهای درپیت دهشان رابطه دارد ولی خیلی خیلی طول کشید تا زندگی دونفره شان را خاتمه داد .

***
تلفن مدتی ست زنگ نخورده ، با اینکه قلبت برایش می تپد توی دلت چند فحش آبدارنثارش می کنی و خودت را لعنت می کنی که منتظرش نشستی . وقتی که بالاخره تماس می گیرد یادت می رود که تصمیم داشتی به نشانهء قهر تلفن را جواب ندهی دلت طاقت نمی آورد و گوشی را بیتابانه برمی داری ...
هرچندباری که توی زندگی دلت لرزیده باشد و گرفتار یکی از آن حسهای ناب عاشقانه شده باشی ، لابد فکر کرده ای که این ناب ترین است ، این شخص کامل ترین است ، او جورترین تکهء پازل گمشدهء من است .
انتظار کشیدی ، نگران بودی ، مرارت کشیدی و ...اگر به عشقت رسیده باشی و روزمرگی زندگی هردوتان را بلعیده باشد ، همهء اینها را فراموش کرده ای و حالا فقط سیرفرسایشی زندگی را می بینی .
گاهی فکر کردی که اشتباه کردی ، بعضی اوقات هردویتان بزرگ شدید و تغییر کردید ولی در جهات مختلف برای همین دیگر آن نیستید که بودید . بعضی وقتها چیزی که جذبتان کرده بود و اخلاقی که عاشق شدنی بود دیگر یا عاشق شدنی نیست یا کمرنگ شده ، گاهی اوقات خسته اید و خستگی از زندگی شامل خستگی از زوجتان هم می شود ، انتظارهایتان برآورده نمی شود چرا که دیگر هیچکدام در تب و تاب بیشتر دوست داشته شدن و عاشق تر بودن نیستید . بعضی ها محافظه کارتر و پایبندتر به اخلاقند برای همین سعی می کنند وضع موجود را حفظ کنند و بعضی ها امیدوارترند و جسورتر و هنوز حاضر نیستند آن لحظات ناب را فراموش کنند همچنان می گردند و جستجو می کنند و گاهی هم با یک نگاه گرفتار می شوند . آن تپیدن ها و لرزیدن ها و انتظارها همیشه جذابند و آن حس ناب همیشه گمشده ایست که مانند شبهی که هیچوقت هم دیده نشده وهمه فقط تغریفش را شنیده اند جستجو کردنی . موهومی که هرکس به شکلی تعریفش می کند و معلوم نیست چه شکلی و چه طعمی ست اگر وجود داشته باشد...

لیلا | 05:16 PM | ترک‌بک (0) | ادامه ندارد (24)