آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« خیانت های کوچک | صفحه اصلی | خرده جنایت های کودکی »


شنبه 2 آبان 1388
خیانت های کوچک 2

اول که به شوهرش گفته بود مخالفت کرده بود و گفته بود شغل بی کلاسی ست . کم و کسری نداشتند و با همان شغل مهندسی پسرک زندگیشان به خوبی می گذشت ولی زن حوصله اش سر می رفت و می خواست کاری داشته باشد . جناب شوهر خیلی زود موافقت کرده بود چون هم زنش را خیلی دوست داشت و هم اینکه می دانست دخترک آنقدر هنر دارد که هرچیز در پیتی را خیلی مهم و ویژه جلوه دهد . کار زن تهیه و تدارک سفره عقد و لباس عروس بود ، مدیریت می کرد و دوروبرش همیشه پر از خیاط وگلسازو اینجورچیزها بود . یک پارچه مچاله و مقداری گل روی یک میز گرد می گذاشت و بعد دو تا جعبهء جواهر برای جای حلقه ها و همین می شد " میز نامزدی " و بابتش کلی پول از آدمهای خنگ می گرفت . چند وقتی که گذشت با آقایی سن و سال دار که توی کار تهیه و تدارک جا و مکان عروسی و شام و اینجور چیزها بود شریک شد و کلی تجارتشان بالا گرفت . شریکش یک آدم کچل عینکی بود از آنهایی که موی یک ور سرشان را روی فرق سرشان می آورند تا کچلیشان را بپوشاند ، شلوار چند پیلی می پوشید و همیشه هم کرم قهوه ای بود ، دو پسر بیست و چند ساله داشت و این دهمین شغلی بود که عوض کرده بود . روزی که شوهر فهمید زنش با این شریک بی ریخت سر و سری دارد . دختر دوهفته ای را خانهء مادرش ماند و بعد هم برگشت سر زندگی تنها چیزی که در ظاهر تغییر کرد بی کاری خانم و خانه نشین شدنش بود .

***
دخترک گرافیست بود و شوهرش دندانپزک . هردو تازه کار بودند و چیزی از ازدواجشان نمی گذشت . پسر از خودش مطب نداشت و توی کلینیک عمومی کار می کرد . کلینیک پایین شهر بود و ارزانتر از جاهای خصوصی . دو منشی داشت که شیفتی کار می کردند و یکی از آنها از آن دخترهایی بود که تا قبل از ازدواجشان سیبیل و ابرو دارند و مقنعه چانه دار سر می کنند و مانتوهای دراز می پوشند . جوشهای دوران بلوغشان به علت عدم رعایت بهداشت و یا اعصاب خراب روی صورتشان جا انداخته و ...دخترک وقتی فهمید که شوهرش با این منشی جذاب می خوابد بیشتر از اینکه احساس کند خیانت دیده کند بهش برخورد ، پسرک انکار نکرد و در عرض چند روز طلاق گرفتند .

***
فردای روز عقد مهرش را اجرا گذاشت و شوهر را به دادگاه کشاند ، دور و بریها باورشان نمی شد ولی گفته بود عندالمطالبه است . کارشان که به طلاق کشید هر روز یک شکایت جدید جور می کرد و همیشه هم می گفت من که طلاق نمی خواهم ، حقم را می خواهم ، شوهرش می گفت چطور می توانم با همچین آدمی زیر یک سقف بروم . بعد از 4 سال عندالمطالبه وصول شد ، طلاق جاری شد و یک زندگی شروع نشده تمام شد !

***
5-6 سال که از زندگیشان می گذشت یک روز به شوهرش گفت که دوستش ندارد گفت یک نفر دیگر را دوست دارد و توی این چند سال هم با او رابطه داشته . جدا شدند و زن با عشقش ازدواج کرد . شوهر مغموم کارهایش را جمع و جور کرد تا از ایران برود و زندگی جدیدی بسازد ، کارها که ردیف شدند دخترک دوباره طلاق گرفت و برگشت تا با شوهر سابقش از ایران برود ...

***
خوشگل ترین دختر دانشگاه بود ولی حالت های پسرانه ای داشت ، برای همین هیچکس فکر نمی کرد آنقدر زود ازدواج کند . وقتی ازدواج کرد جماعت ذکور همه عذادار شدند نه فقط به این خاطر که نیمچه امیدی به وصالش داشتند بلکه به خاطر اینکه همه معتقد بودند : " سیب سرخ دم دست چلاق "
شوهر و فک و فامیلش هنوز مدل خان و خانزاده ای زندگی می کردند ، ده داشتند و زمین و نوکر و...
دختر خیلی زود فهمید که سر و گوش شوهرش بدجوری می جنبد و بازنهای درپیت دهشان رابطه دارد ولی خیلی خیلی طول کشید تا زندگی دونفره شان را خاتمه داد .

***
تلفن مدتی ست زنگ نخورده ، با اینکه قلبت برایش می تپد توی دلت چند فحش آبدارنثارش می کنی و خودت را لعنت می کنی که منتظرش نشستی . وقتی که بالاخره تماس می گیرد یادت می رود که تصمیم داشتی به نشانهء قهر تلفن را جواب ندهی دلت طاقت نمی آورد و گوشی را بیتابانه برمی داری ...
هرچندباری که توی زندگی دلت لرزیده باشد و گرفتار یکی از آن حسهای ناب عاشقانه شده باشی ، لابد فکر کرده ای که این ناب ترین است ، این شخص کامل ترین است ، او جورترین تکهء پازل گمشدهء من است .
انتظار کشیدی ، نگران بودی ، مرارت کشیدی و ...اگر به عشقت رسیده باشی و روزمرگی زندگی هردوتان را بلعیده باشد ، همهء اینها را فراموش کرده ای و حالا فقط سیرفرسایشی زندگی را می بینی .
گاهی فکر کردی که اشتباه کردی ، بعضی اوقات هردویتان بزرگ شدید و تغییر کردید ولی در جهات مختلف برای همین دیگر آن نیستید که بودید . بعضی وقتها چیزی که جذبتان کرده بود و اخلاقی که عاشق شدنی بود دیگر یا عاشق شدنی نیست یا کمرنگ شده ، گاهی اوقات خسته اید و خستگی از زندگی شامل خستگی از زوجتان هم می شود ، انتظارهایتان برآورده نمی شود چرا که دیگر هیچکدام در تب و تاب بیشتر دوست داشته شدن و عاشق تر بودن نیستید . بعضی ها محافظه کارتر و پایبندتر به اخلاقند برای همین سعی می کنند وضع موجود را حفظ کنند و بعضی ها امیدوارترند و جسورتر و هنوز حاضر نیستند آن لحظات ناب را فراموش کنند همچنان می گردند و جستجو می کنند و گاهی هم با یک نگاه گرفتار می شوند . آن تپیدن ها و لرزیدن ها و انتظارها همیشه جذابند و آن حس ناب همیشه گمشده ایست که مانند شبهی که هیچوقت هم دیده نشده وهمه فقط تغریفش را شنیده اند جستجو کردنی . موهومی که هرکس به شکلی تعریفش می کند و معلوم نیست چه شکلی و چه طعمی ست اگر وجود داشته باشد...

لیلا | 05:16 PM | ادامه ندارد (8)