آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« خیانت های کوچک 2 | صفحه اصلی | هفته »


سه شنبه 5 آبان 1388
خرده جنایت های کودکی

خانه پدر بزرگ توی یکی از شهرهای استان فارس بود ، درندشت با یک حوض وسیع وسط حیاط و دو باغچه بزرگ و عمیق دو طرف و در راستای حوض ، به خاطر شرایط آب و هوا سطح باغچه ها نیم متری از کف حیاط پایین تر بود و دو سمت حیاط دوخانه تابستان نشین و زمستان نشین بود که عملا ما وقتی به آنجا مسافرت می کردیم همیشه در یک سمت آن روزگار می گذراندیم و این سمت دیگر بود که جذاب و رازآلود و تاریک بود . یک در بزرگ چوبی در ارتفاع قامت من از زمین در انتهای راهرویی قرار داشت و من همیشه انتظار باز شدن این در را می کشیدم ، توی تصوراتم آن طرف در دنیای دیگری بود با موجودات دیگر ، چند بار که در باز شده بود یک عالمه ظروف مسی بزرگ دیده بودم و بعد فکر می کردم که اینها جای خواب آن موجودات است . در واقع بیشتر کودکی من به آفرینش موجوداتی گذشت که خودم از آنها می ترسیدم . توی خانه و حیاط می پلکیدم و هرروز برای خودم سرگرمی جدیدی کشف می کردم . مادرم که توی آن شهر یک سری فک و فامیل داشت که بچه های هم سن من داشتند فکر می کرد بالطبع اگر من با آنها باشم بیشتر خوشحال خواهم بود و نمی دانست وقتی آن بچه های فامیل سر ظهر توی خانه شان برای نماز به صف می شوند و من عین بز نگاهشان می کنم چه زجری می کشم و ترجیح می دهم تک و تنها توی خانه پدر بزرگ باشم .
روی دو ضلع حوض حیاط خانهء پدر بزرگ دو کلهء شیر سنگی بود که البته من تا وقتی تخت جمشید را ندیده بودم نمی دانستم اینها قرار است شیر باشند و فکر می کردم اجداد همان موجودات آنور در هستند . سر و دهان شیرها سوراخ بود و این دو سوراخ با یک فرم ال شکل به هم مرتبط بودند ، روزها که دور و بر حوض می گشتم و سنجاقک ها را با پاشیدن آب می تاراندم و دمپایی هایم را روی آب شناور می کردم یکی از کارهایم هم این بود که شلنگ آب را از توی دهان آقا شیره رد کنم و از سرش بیرون بیاورم ، آب را که باز می کردی از کلهء شیر فواره می زد و خیلی هیجان انگیز بود . بعد مادر بزرگ می آمد وضو بگیرد ، شیر آب را که باز می کرد آب می پاشید به سر و صورتش و می گفت : اه بچه جان نجسم کردی و من نمی فهمیدم چطور همان آبی که با آن وضو می گیرند می تواند نجس هم بکند . پدر بزرگ مذهبی نبود و می خندید و احتمالا از اینکه کاربردی برای آن شیرهای بی مصرف پیدا شده بود به من می بالید .
بعد مادر بزرگ که می دید من به لولیدن توی حیاط علاقه دارم یک سبد کوچک به دستم می داد و می گفت برو لیمو بچین تا برای همه شربت آبلیمو درست کنم ، برای تو یک پارچ بزرگ درست می کنم . غافل از اینکه من نه تنها به شربت آبلیمو کوچکترین علاقه ای نداشتم بلکه از درخت لیمو متنفر بودم ، درختی که پر از خارهای ریز نادیدنی بود و تن آدم را خراش می داد .
یادم هست یک بار عمدا پاهایم را با یک تکه چوب باریک که توی باغچه افتاده بود خراش دادم و مادر بزرگ که آنها را دید گفت : الهی بمیرم برای بچه ام ! نمی خواد بری لیمو بچینی ، بعد پدر بزرگ گیر داد که درخت که بالای سرت بوده چطور پاهات زخمی شده و من هم خیلی از باهوش بودن پدر بزرگ و خنگی خودم لجم گرفت .


راهنمایی مدرسه ای می رفتم که از اول راهنمایی تا آخر دبیرستان با هم بودند . خانه مان توی شهرک مسکونی در غرب تهران بود و سرویس داشتم . سال اول راننده ای داشتیم که شب کار بود و تقریبا نصف سال دیر به ما می رسید . من لرزان از سرما توی تاریکی اول صبح سر کوچه می ایستادم و بعد از نیم ساعت که از آمدن سرویس نا امید می شدم دستی تکان می دادم و دوست دیگری که سر سه کوچه پایین تر می ایستاد پیش من می آمد تا با هم به سراغ یکی از بچه های دبیرستانی برویم و جمعا تاکسی بگیریم . هیچوقت توی خانه نمی گفتم که ما اکثر روزها بدون سرویس به مدرسه می رویم چون احساس می کردم که یک جای کار تقصیر من است و پدر هم با شنیدنش فقط عصبانی می شود و به همهء دست اندرکاران مدرسه ام فحش می دهد .به مدرسه که می رسیدیم برای گرفتن پول تاکسی و شکایت به دفتر سرویس ها می رفتیم . مسئول سرویس ها آقایی بود که بچه ها می گفتند معتاد است و سیگار از گوشهء لبش نمی افتاد . رو به دختر دبیرستانی که همراه ما بود می کرد و با چشمکی می گفت : خانم ....شما باید غمض عین داشته باشید ! این جمله را هر روز تکرار می کرد و جوری هم آن را کش می داد که بیشتر شبیه غمزه عین بود . من هر روز توی تخیلاتم می دیدم که آقای مسئول سرویس رفته خواستگاری سال بالایی ما و دلم به حال بدبختی زندگی مشترکشان می سوخت .


مادرم معلم بود و آنهایی که شرایط مرا داشته اند می دانند که درس خواندن توی یک چنین محیطی سخت است . خصوصا برای من که اصولا از حفظیات فراری بودم و کرم خاصی داشتم که شبهای امتحان یک کار دیگر بکنم . کتاب رمانم را لای کتاب درسی می گذاشتم و هرکس تو می آمد تا مثلا میوه ای چیزی برایم بیاورد فکر می کرد دارم درس می خوانم .وآنقدرهم بدبین بودم که فکر می کردم رسیدگی به خوراک من در چنین شرایطی صرفا بهانه ایست برای چک کردن من . آن روزها تلویزیون فیلم تکراری زیاد می گذاشت و من که توی اتاقم مشغول خواندن داستان بودم به محض اینکه موزیک شروع فیلم را می شنیدم داد می زدم و اسم فیلم را می گفتم ، بعد برای اینکه ببینم درست حدس زدم یا نه می رفتم سروقت تلویزیون و مامان که انگار یک لحظه حضور من هم در آنجا برایش به منزله تنبلی کردن بود می گفت : مگه تو امتحان نداری ؟ و من توی اتاقم می آمدم و با احساس شجاعتی که به خاطر این تشر بهم دست داده بود تا نیمه های شب داستان می خواندم . یادم هست یکبار آنقدر برای اپونین گریه کردم که زیرچشمهایم گود افتاد و مادر دلش به حالم سوخت و گفت که زیاد درس خواندم و بهتر است بخوابم و من که می خواستم ادامهء رمانم را بخوانم با خود شیرینی گفتم : نه ! حالا یک دور دیگر هم دوره می کنم ...


ده پانزده سالی از من بزرگتر بود و اولین عشق زندگیم بود ، او بود که چهارشنبه سوری ها مرا زیر بغلش جا می داد و با هم از روی آتش می پریدیم و من توی همان حالتی که چشمهایم از هیجان و ترس گرد بود فکر می کردم بزرگ که شدم عروسی می کنیم و او را هم همانطور که بود تصور می کردم ، انگار قرار است او فریز شود و من فقط بزرگ شوم . او بود که با وجود مخالفتهای برادرم دارت ساختن با سر کبریت را یادم داد ومرا ترک دوچرخهء بزرگش نشاند . یک بار یکی از تیله هایم را با مال او عوض کردم . بعدش عذاب وجدان گرفتم و خواستم برش گردانم تا مدتها که فرصت برگرداندنش پیدا نمی شد بعد هم تیلهء او را می دانستم کدام است ولی یادم رفته بود کدام یکی تیله من است.دست آخر هم مال او را برگرداندم ولی یکی از تیله هایم کم شد ! امسال پسر نوجوان و پدرش را در عرض سه ماه به خاطر سرطان از دست داد ومن که نتوانستم چهره فریز شده اش را جایگزین ظاهر شکسته اش کنم ، هنوز حتی تسلیت هم نگفته ام ...


فاصلهء خانهء ما تا خانه دوستم به اندازه طول یک بلوار بود و هر روز ظهر که از خواب بعد از ظهر فرار می کردم ، سوار دوچرخه ام می شدم و تا خانهء آنها رکاب می زدم تا توی حیاط خانه شان شوت یه ضرب بازی کنیم . به کوچه شان رسیده بودم که صدای موتور گازی را پشت سرم احساس کردم ، بعد هم صدا قطع شد و کسی داد زد : دختر خانم ! هنوز حتی مدرسه هم نمی رفتم برای همین به صدایی که انگار درخواست کمک داشت با غرور جواب دادم . گفت که موتورش خراب شده و باید کمکش کنم . نزدیک رفتم تا مثلا کمکش کنم که یکهو یادم آمد تا حالا داشته با موتورش پشت سرم میرانده . سوار دوچرخه ام شدم و فرار کردم . یکبار دیگر صدایم زد ، همانطور که با سرعت پا می زدم برگشتم و برای اولین بار چیزی از مردانگی را دیدم که هرگز ندیده بود . تا یک هفته تب کردم و از تصور دیدن ممنوعیات زندگی عذاب وجدان گرفته بود . به هیچکس چیزی نگفتم و همه فکر می کردند از ترس دزد مریض شده ام


4 سال از من کوچکتر بود و تا 8 سالگی با ما زندگی می کرد و مثل برادر کوچکتر من بود . من که با برادر بزرگم همین اختلاف سن را داشتم ولی هیچ وقت دعوا نمی کردیم ، عملا تمام دعواهای خواهر برادریم را با او داشته ام.. پدرم که چند سالی از ما دور بود و عموی او هم بود مایهء حسادت و دعوا بود . می ترسیدم او را بیشتر دوست داشته باشد و در عالم بچگی می ترسیدم یکبار دیگر پدرم به واسطهء پسر عمو از من گرفته شود . یک بار کار بدی در حقش کردم که یادم نیست چه بود . فقط می دانم پدر عصبانی به سراغمان آمد . دادی زد و ما هردو که تا به حال طعم کتک را نچشیده بودیم چشمهایمان را بستیم و بعد با صدایی که آمد وحشتزده نگاه کردیم . در خرد شدهء یکی از اتاقها تا مدتها یادآور جنایتهای من در حق پسرعمو بود و کسی آن را درست نمی کرد .

لیلا | 04:40 PM | نظرات (30)