آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« همینجوری... | صفحه اصلی | سنگ حرف می زند »


شنبه 1 اسفند 1388
ما آدم های فرهیخته

من و آقای شوهر آدم های فرهیخته ای هستیم و این را می توان مثل خیلی فرهیختگان دیگر از روی مکالمات روزانه مان فهمید.

آقای شوهر – بیا سس هم برات آوردم
من – مرسی ! کچاپه ؟
- آره دیگه ! مگه نمی خواهی ؟
- چرا ولی سس سفید می خوام !
- آخه چند شب پیش که ازت پرسیدم گفتی قرمز ...
- خب اون موقع سوسیس بود این کالباسه !
- ...
***
آقای شوهر – وای چقدر هوا گرم شده . می خوام کولرها رو روشن کنم
( من آدم سرمایی هستم که چلهء تابستون هم با پتو می خوابم و آقای شوهر همهء این زمستون رو با آستین کوتاه گذروند )
من – چی ؟!!!!! هنوز رادیاتورهامون بازه .
- خب اول رادیاتورارو می بندم بعد کولر روشن می کنم !

***
( اتاق مانترا رو از 5 ماه پیش از اتاق خودمون جدا کردم ولی چون شبها خیلی بیدار میشه خودم از اون موقع و بعضا برای برقراری نهاد خوانواده هم من و هم آقای شوهر توی اتاق اون می خوابیم ، چند شب پیش تصمیم گرفتم که توی تخت خودم بخوابم و هروقت بیدار شد بهش سر بزنم )
من – می گم استرس دارم می ترسم صداشو نشنوم .
آقای شوهر – می شنوی بابا !
- تو استرس نداری ؟
- نه !
- چرا ؟
- چون می دونم تو تا صبح خوابت نمی بره !

***
آقای شوهر – می خوام مانترا رو ببرم این سلمونی مردونه موهاش خیلی بد شده !
من – نمی شینه که رو صندلی همش می خواد وول بخوره !
- خب چیکار کنیم خیلی موهاش بد شده ؟
- خودم تو حمام کوتاهشون می کنم .
- نه نمی خواد تو گند می زنی ،جاپاهات می مونه رو سر بچه !
- !!!!!
***
من – حدس بزن " کارل" با کی ریخته رو هم ؟
( کارل شخصیت یکی از سریالهاییه که من می بینم و هر 24 قسمتشو در عرض 5 دقیقه برای آقای شوهر تعریف می کنم )
آقای شوهر – با " بری " ؟
- آفرین از کجا فهمیدی ؟
- بابا اون ...کشه ! می خواد پولهای بری رو بالا بکشه !


***
( موهامو کوتاه کردم و همین باعث شد مانترا یک ساعتی با تعجب نگاهم کند و بغلم نیاید ؛ کلی نا امید و افسرده شده بودم و بقیه دلداریم می دادن که حالا وقتی شیر بخواد میاد ، بچه بوی مادرو میشناسه نگران نباش ، الان فقط تعجب کرده وگرنه می شناستت ...با روی گشاده رفتم طرفش و گفتم :مامان جان منم عزیزم ! مانترا روشو برگردوند و باباشو نگاه کرد بعد باباش هم با روی گشاده بهش گفت : دخترم ببین خاله به این خوبی ، چرا نمیری بغلش ؟!!!!!....)
***
من – ببین روی بروشورش نوشته سوسکها برای خوردنش درنگ نمی کنن ، تا حالا فقط یکی دوتا سوسک داشتیم ، ازین به بعد همهء سوسکهای شهر میان اینجا که ازینها بخورن !
( لازم به ذکر است من از سوسک بیشتر از گلوله می ترسم ! )
آقای شوهر – نخیر عزیزم ! همین چند تا دونه سوسک میان از این می خورن بعد تشنه شون میشه میرن تو فاضلاب اونقدر آب می خورن تا می میرن .
- خب میان از این می خورن بعد راه میوفتن تو خونه رو سر و کلهء ما !
- نه بابا ! می خورن بعد بر می گردن تو همون جهنم دره ای که ازش اومدن !
- ا....راهشونو پیدا نمی کنن راه میوفتن تو خونه رو سر و کلهء ما !
- نخیر اونها سوسکن ! آدم که نیستن می دونن از کجا اومدن ...
( نا گفته نماند همهء سوسکهای شهر تا صبح رو سر و کلهء ما بودن ...)

لیلا | 10:41 PM | از کجا آمده ام ؟آمدنم بهر چه بود ؟ (13)