
حواسم پرت است و ظرف غذای دخترم را روی میز صندلی غذایش می گذارم تا بروم و برایش کاسه بیاورم ، همین طور که گریه می کند و بهانه می گیرد ظرف را با دستش جلو می کشد ، با وحشت نگاهش می کنم بعد از چند ثانیه گریهء ناشی از سوختگی اش بلند می شود ، هول می کنم بغلش می کنم تا دلداریش دهم...خودم هم گریه ام می گیرد گریه ای که مربوط به سوختگی دل است ...زن برادرم می آید تا مرا دلداری دهد ... فکر می کنم چه کسی باید او را دلداری بدهد ؟ چطور باید دختر برادرم را دلداری بدهم ؟ دلم می سوزد و تکرار چندش آور تاریخ حالم را به هم می زند ، می خواهم بالا بیاورم . تمام این سالها را بالا بیاورم تمام کسانی را که باعث این همه تلخی شده اند بالا بیاورم و دور بریزم . دلم می سوزد ...