آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« ما آدم های فرهیخته | صفحه اصلی | کی بر می گردی داداش جان ؟* »


سه شنبه 18 اسفند 1388
سنگ حرف می زند

حواسم پرت است و ظرف غذای دخترم را روی میز صندلی غذایش می گذارم تا بروم و برایش کاسه بیاورم ، همین طور که گریه می کند و بهانه می گیرد ظرف را با دستش جلو می کشد ، با وحشت نگاهش می کنم بعد از چند ثانیه گریهء ناشی از سوختگی اش بلند می شود ، هول می کنم بغلش می کنم تا دلداریش دهم...خودم هم گریه ام می گیرد گریه ای که مربوط به سوختگی دل است ...زن برادرم می آید تا مرا دلداری دهد ... فکر می کنم چه کسی باید او را دلداری بدهد ؟ چطور باید دختر برادرم را دلداری بدهم ؟ دلم می سوزد و تکرار چندش آور تاریخ حالم را به هم می زند ، می خواهم بالا بیاورم . تمام این سالها را بالا بیاورم تمام کسانی را که باعث این همه تلخی شده اند بالا بیاورم و دور بریزم . دلم می سوزد ...

لیلا | 09:26 AM | نظرات (26)