آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« سنگ حرف می زند | صفحه اصلی | آب زنید راه را ... »


جمعه 21 اسفند 1388
کی بر می گردی داداش جان ؟*

n564372981_1501121_5694966.jpg

دخترم برای ارتباط برقرار کردن با هر کدام از اعضای فامیل یک نشانهء خاص دارد : مثلا پدر بزرگ مادریش ( پدر من ) می گوید : " فوضولچهء من " و مانترا می خندد و سرش را مثل دارکوب تکان می دهد ، پدر بزرگ پدری او را روی پاهایش می نشاند و تکان می دهد و یک شعری می خواند شبیه :" دیبم بلو دیمبلو ..." و مانترا انگشت پای خودش را می گیرد و می خندد ، دایی او را از پشت بغل می کند و صورتش را از بالای سر به مانترا نزدیک می کند ، مانترا دستان کوچکش را در ریش پرپشت دایی فرو می کند و می خندد . یادم هست چند سال پیش که دختر برادرم تازه زبان باز کرده بود یک بار روی پاهای پدر من نشسته بود و گفت : " بابا بزرگ سبیلتو بیتراشون " پدر من که سبیل پر و پیمانش برایش ناموسیست جواب داد :" به بابای خودت بگو ریششو بیتراشونه ! " مینو خیلی جدی به سمت پدرش رفت و گفت : " بابا ریشتو بیتراشون ! " برادرم هم با آرامش گفت :" خب دخترم من ریشمو بتراشم تو با چی بازی می کنی ؟ " و مینو جواب داد : " با عمه ! "
برادرم آدم مهمی ست ، حتی ریشش به اندازهء خود من با اهمیت و با ارزش است ، برادرم را همهء فامیل و آشنا دوست دارند حتی آنوریها ! بعید می دانم تا به حال کسی را رنجانده باشد ، هیچ وقت اعتقادش را با صدای بلند بیان نکرده و هیچ وقت تبلیغ هیچ چیزی را نکرده ، با عزت نفس است و برای انسانیت بیش از هر چیز ارزش قائل است ، آرام است و شنونده . وقتی حرص می خورد یا زیاد فکر می کند ابروهایش را بالا می اندازد و سرش را یک جور خاصی می خاراند ، عاشق این حالتش هستم . رعایت همه را می کند و اطرافیانش برایش خیلی مهم هستند .از چند وقت پیش که گفتم مانترا هروقت عصبی و ناراحت است انگشتش را به حالت مشت می گیرد و حاضر نیست بازش کند هرروز یک راه حل جدید برای باز کردن انگشت خواهرزاده پیدا می کند . لابد الان که تنها نشسته دارد فکر می کند که نکند من از دوری او ناراحت باشم و مانترا که شیر می خورد این حس را بگیرد و باز هم مشت کند ، لابد نگران مامان و باباست که در این سن باید راه بیفتند از اینور شهر به آنور تا نشانی از او بگیرند ، حتما نگران است که دختر کوچکش زیاد بهانه بگیرد و بدون قصه های شبانهء پدر نخوابد ، فکر می کند که همسر صبورش وقتی غصه می خورد به خاطر دخترشان دندان روی جگر می گذارد ولی غذا از گلویش پایین نمی رود ، فکر می کند که دوستانش عذاب می کشند و ...
برادرم آدم مهمی ست . وجود او برای بالا بردن میزان انسانیت در جامعه لازم است !
دلم برایت تنگ شده کی برمی گردی داداش جان ؟
پ.ن. نقاشی دختر شش ساله برادرم از پدرش
*. نام یکی از داستانهای علی اشرف درویشیان

لیلا | 01:00 AM | نظرات (20)