

دخترم برای ارتباط برقرار کردن با هر کدام از اعضای فامیل یک نشانهء خاص دارد : مثلا پدر بزرگ مادریش ( پدر من ) می گوید : " فوضولچهء من " و مانترا می خندد و سرش را مثل دارکوب تکان می دهد ، پدر بزرگ پدری او را روی پاهایش می نشاند و تکان می دهد و یک شعری می خواند شبیه :" دیبم بلو دیمبلو ..." و مانترا انگشت پای خودش را می گیرد و می خندد ، دایی او را از پشت بغل می کند و صورتش را از بالای سر به مانترا نزدیک می کند ، مانترا دستان کوچکش را در ریش پرپشت دایی فرو می کند و می خندد . یادم هست چند سال پیش که دختر برادرم تازه زبان باز کرده بود یک بار روی پاهای پدر من نشسته بود و گفت : " بابا بزرگ سبیلتو بیتراشون " پدر من که سبیل پر و پیمانش برایش ناموسیست جواب داد :" به بابای خودت بگو ریششو بیتراشونه ! " مینو خیلی جدی به سمت پدرش رفت و گفت : " بابا ریشتو بیتراشون ! " برادرم هم با آرامش گفت :" خب دخترم من ریشمو بتراشم تو با چی بازی می کنی ؟ " و مینو جواب داد : " با عمه ! "
برادرم آدم مهمی ست ، حتی ریشش به اندازهء خود من با اهمیت و با ارزش است ، برادرم را همهء فامیل و آشنا دوست دارند حتی آنوریها ! بعید می دانم تا به حال کسی را رنجانده باشد ، هیچ وقت اعتقادش را با صدای بلند بیان نکرده و هیچ وقت تبلیغ هیچ چیزی را نکرده ، با عزت نفس است و برای انسانیت بیش از هر چیز ارزش قائل است ، آرام است و شنونده . وقتی حرص می خورد یا زیاد فکر می کند ابروهایش را بالا می اندازد و سرش را یک جور خاصی می خاراند ، عاشق این حالتش هستم . رعایت همه را می کند و اطرافیانش برایش خیلی مهم هستند .از چند وقت پیش که گفتم مانترا هروقت عصبی و ناراحت است انگشتش را به حالت مشت می گیرد و حاضر نیست بازش کند هرروز یک راه حل جدید برای باز کردن انگشت خواهرزاده پیدا می کند . لابد الان که تنها نشسته دارد فکر می کند که نکند من از دوری او ناراحت باشم و مانترا که شیر می خورد این حس را بگیرد و باز هم مشت کند ، لابد نگران مامان و باباست که در این سن باید راه بیفتند از اینور شهر به آنور تا نشانی از او بگیرند ، حتما نگران است که دختر کوچکش زیاد بهانه بگیرد و بدون قصه های شبانهء پدر نخوابد ، فکر می کند که همسر صبورش وقتی غصه می خورد به خاطر دخترشان دندان روی جگر می گذارد ولی غذا از گلویش پایین نمی رود ، فکر می کند که دوستانش عذاب می کشند و ...
برادرم آدم مهمی ست . وجود او برای بالا بردن میزان انسانیت در جامعه لازم است !
دلم برایت تنگ شده کی برمی گردی داداش جان ؟
پ.ن. نقاشی دختر شش ساله برادرم از پدرش
*. نام یکی از داستانهای علی اشرف درویشیان