آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« کبوتر جان که بالت را شکسته است ؟ | صفحه اصلی | کشوی خاطرات »


چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی /یادمان آید از آنها چیزکی

پیراهن قشنگی تن دخترک می پوشاند ، جوراب ، کفش وگل سر همه رنگ بندی مناسبی دارند و دخترک در لباسش لبخند می زند و توی مهمانی دل همه را می برد ، هرکس یک سهم بغل می خواهد و همه تند و تند از بچه تعریف می کنند ، مادر خوشحال است و به خود می بالد .

ظرف غذا را روی میز می گذارد و با چند چیز ساده تزئینش می کند ،مرد یک اومممممممم کشدار می گوید و با لذت شروع به خوردن می کند . زن با لذتی دو چندان از نتیجهء کارش او را همراهی می کند .

نوشتهء کوتاهی برای پدربزرگ مرحومش آماده کرده و با کلی تپق زدن توی مراسم می خواند ، با این وجود اشک همه را در آورده و نگاه کردن به چهره هایشان احساس رضایت را در دلش می نشاند .

توی جلسه وقتی همه چرتشان گرفته و رئیس هم عصبانی ست که کارشان پیش نمی رود ایدهء خودش را مطرح می کند که با تحسین و تشویق جناب رئیس و همکاران مواجه می شود و ایده به نظرش هزار بار بهتر از چیزی که فکر می کرد می آید.

یکی نقاش است ، آن یکی آشپز ، نویسنده ، طراح ، معمار ، خیاط ، نجار و ...

به نظر می آید بیشترین لذتی که در دنیا وجود دارد لذت آفریدن باشد ، آفریدن یک حس ، یک طعم ، یک منظره ، یک شکل ، یک لبخند ، یک اثر و ...آفرینش یعنی همان کاری که خداوندی به سبب آن شهرت دارد همان چیزی که بالاترین حد نزدیکی به هموست و بالاترین خوشی به خاطر آنست . آدمها در هر سطح و درجه ای از سواد و تجربه هرروزشان ناخود آگاه و یا آگاهانه مشغول تقلید از این صفت هستند ، خلق می کنند و بواسطه این کار سطح زندگیشان را بالا می برند ، خوشحال می شوند و خوشحال می کنند ، ارضا می شوند ، اعتماد به نفس پیدا می کنند و بزرگ می شوند بزرگ و بزرگتر تا خدا می شوند . مثل میکل آنژی که به داوودش فرمان می دهد بلند شود و راه برود و چون داوود سمج بازی در می آورد و همچنان می خواهدمجسمه بماند زانویش با چکش خالق عصبانی آسیب می بیند .
هنرمندان عموما در بالاترین سطح خالقان قرار دارند و به همین خاطر هم هست که معمولا یا سرخوشند و یا به خاطر عدم رضایت از خودشان و زندگی هنریشان وضع ناجوری دارند حتی خیلیهایشان برای پرکردن خلائی که به خاطر این حالت و یا ایجاد روحیات والای خلاقانه دارند به وسائل کمکی روی می آورند ، سکس افراطی ، دراگ ، الکل و ... مثلا می گویند لینچ نصف سال دراگ مصرف می کند و نصف دیگر سال فیلمنامه می نویسد ، یا موسیقی ایرانی هرکجا کم می آورد با تریاک جبران
می کند ، آنهایی هم که ترک می کنند از اژدهای موسیقی ایرانی تا حد یک کرگدن نزول می کنند :).

من مدتهاست از یک آدم اکتیو که می توانست درطی یک روز در چندین جای شهر و برای چندین کار مختلف ظاهر شود به یک مادر خانه نشین تبدیل شده ام ، دخترم را زیاد جایی نمی برم تا حتی کوچکترین خلاقیتی برای تبدیل او به یک منظربصری به خرج دهم ، حوصله ندارم و غذایی نمی پزم که مزهء جدیدی بیافرینم ، نمی نویسم چون خوراک نوشتنم همان خیابان گردیها و معاشرت با آدمها بود و رسما تغذیه ای ندارم که چیزی برای نوشتن داشته باشم و بعد ملت می آیند می گویند از وقتی بچه دار شدی زرد شدی و ما وبلاگت را معرفی کردیم به دوستان و آبرویمان رفت و ...نقاشی نمی کنم چون احساس می کنم همهء تکنیکها وسبکهای هنری در نبود من و دور بودن من از دنیای هنر به سرعت جلو رفته اند و من مثل عقب مانده ها شدم ...واقعیت اینست که خیلیها را دور و برم می بینم که با وجود اینکه شرایط متفاوتی دارند دست از آفرینش برداشته اند و بی انگیزگی دارد لهشان می کند . بی خوابی و خستگی تنها یک دلیل ظاهری برای دلمردگی کسی مثل من است و واقعیت اینست که مردم ما درحال مردن تدریجی اند و من هم یکی از آنها هستم.
نمی دانم چه مان شده ( یعنی یک کم می دانم ولی آن دلیل قابل تشریح نیست ) افسردگی عمومی غالب بر آدمها یک فضای ناجور سیاهی درست کرده که هرکس راه خلاصی از آن را می جوید و متاسفانه چون مغز و دلهایمان هم درست کار نمی کنند این راه خلاصی عموما به ناکجا می رود ، کسی می داند چه باید کرد ؟

لیلا | 03:43 PM | نظرات (136)