آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی /یادمان آید از آنها چیزکی | صفحه اصلی | من ماهیم ،نهنگم ،عمانم آرزوست »


شنبه 29 خرداد 1389
کشوی خاطرات

یکی از سرگرمی های من و دخترم اینست که هر از مدتی می رویم سراغ یکی از کشوهای میزتوالت من که کشوی خنزرپنزرهاست ، محتویات این کشو می تواند نیم ساعتی دخترکم را سرگرم کند و من هم کنارش روی تخت دراز می کشم و دو صفحه ای کتاب می خوانم .
النگوهای چوبی بزرگ که مانترا آنها را به نوبت توی دست و پاهایش می کند و بعد برای درآوردنشان جیغ اعتراض سر می دهد و من باید کمکش کنم ، گردنبندها و مهره های چوبی و لاکی که آنها را توی دستهایش می گیرد و شروع به بال زدن می کند و هر از چندگاهی بعضیهایشان را با دندان تست می کند و اگر به دهانش مزه کند مثل بچه گربه رشتهء گردنبند را همانطور توی دهان نگه می دارد و به سراغ بقیه می رود ، انواع کش و کلیپس و گل سر که چون موهای مادر کوتاه است دخترکم بلد نیست چطور از آنها استفاده کند و فقط به هم می کوبدشان و موفق شده دوتایشان را هم به همین روش بشکند ، مچ بند چرمی مربوط به زمانی که دست من دوماهی شکسته بود و هنوز دانشجو بودم ولی هر از چندی که دست درد دارم مورد استفاده ام قرار می گیرد ، یک گردنبند تقریبا نقره مربع شکل با نگین آبی و قرمز که وقتی با بچه های دانشگاه رفته بودیم اصفهان تا خیر سرمان کسوف را تماشا کنیم خریدم و بعد که برادرم گفت شبیه اینهاست که گردن اسب می اندازند دیگر نتوانستم به گردنم بیاویزم  کلی صبر کردیم تا لحظهء کسوف برسد و بعد عینهو دیوانه ها وقتی همه داشتند با آن عینکهای مخصوص طلقی خورشید را نگاه می کردند پاچه هایمان را بالا زدیم و از اینطرف سی و سه پل رفتیم آنطرف ( البته از توی آب ) ، چندین رشته سنگهای رنگی تزئینی که خریده بودم تا با آنها گوشواره و گردنبند بسازم و طبق معمول همینطور ماندند و شدند آیینهء دق بی انگیزه گی ام ، چند تا قرص کمر ( دانه های چوبی قهوه ای رنگ که زنان باردار موقع حاملگی برای درد کمر می خوردند )که از عطاری خریده بودم و رویشان نقاشی کشیده بودم و وقتی مامان بابا خانه نبودند با دریل سوراخشان کرده بودم و با بند چرمی به گردنم می انداختم و هر کس می دیدشان با تعجب می گفت : این چیه ؟!
چند تا سنگ کج و کوله که توی یک کیف چرمی کوچک می گذاشتم و آن موقع ها که توی عوالم دیگری سیر می کردم روی چاکرای مربوطه با خودم حمل می کردم ، تاس رمل ، ساعتهای قدیمی و از کار افتاده که بیشترین تفریح دخترم هستند ، وقتی به هم می کوبدشان با خنده ای مرموز مرا نگاه می کند و پیش خودش خوشحال است که دارد یک کار ممنوعه انجام می دهد ، اگر توی این حال صدایش کنیم هول می کند و ساعت را رو به من می گیرد که یعنی بگیر ، دوست ندارم طفلکم ترسو شود ولی نمی دانم چرا هروقت دارد با وسایل ممنوعه بازی می کند ( مثل ساعت و عینک و ...) و من صدایش می کنم هول می کند و یا جسم را ول می کند و بدو بدو به سمت من می آید و یا یک خندهء الکی می کند و آن را به سمت من می گیرد .
هروقت که مانترا را بغل می کنم و توی اتاق خواب ما می رویم و این کشو باز می شود صورت دخترکم از خوشحالی می شکفد ، انگار که تمام کمد اسباب بازیهایش در برابر کشوی خنزرپنزر من بی ارزش است و او هم می تواند ببیند که پشت هرکدام از این چیزهای به ظاهر بی ارزش چه خاطراتی برای مادرش پنهان است .
یادم هست که وقتی بچه بودم یک چنین گنجینه ای توی اتاق مادرم بود ، یک قوطی فلزی مخصوص آبنبات که رویش به فرانسوی نوشته بود میوه ای و تویش پر از دکمه بود ، دکمه های رنگی فلزی ، پلاستیکی و چوبی ، دکمه های دراز و گرد و مربع ... روی زمین پهنشان می کردم و با آنها شکل می ساختم ، برایم مثل جواهرات بودند و بعضی اوقات آنها را رشته می کرم و به گردنم می انداختم و مادر غر می زد که عینهو دهاتی ها شدم ، سگک کمربند ، یک قالب گچی دندان با دو دندان متحرک که به نظرم خیلی ترسناک بود و نمی دانستم مال چه کسی ست ، زنجیر کیف که مادر آنها را جدا کرده بود کیف را بدون بند استفاده می کرد ، کرمها و لوسیونهای عجیب و غریب و بلا استفاده و ...
توی هرخانه ای یک یا چندین محل با توجه به تعداد افراد خانواده برای نگهداری خاطرات کهنه و عجیب و غریب هست که ممکن است از نظر فنگ شویی جاهای جالبی نباشند ولی برای تجدید خاطره های خاک گرفته و شیطنت های فکر بازیگوش دستمایه خوبی هستند . بچه که بودم خاطره ای در کار نبود ولی می دانستم که جادویی توی این گنجها ، توی تک تک دکمه ها و مهره ها وجود دارد ، حالا هرچه بزرگتر می شوم جادوی خاطره برایم عزیزتر می شود جادویی که زندگی را می سازد و بعدها به دخترم انتقال می یابد .

لیلا | 05:50 PM | نظرات (28)