آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« گزیده | صفحه اصلی | گریه ی مرد »


یکشنبه 25 مهر 1389
سبیل

127.JPG

رفته بودیم عیادت مامان یکی از دوستان ، این دوست عزیز یک سبیل دسته موتوری دهشتناکی گذاشته بود و من اول ترسیدم که مانترا وحشت کند ، دخترم چند ثانیه ای با تعجب و عدم خوش آمدگی(؟) سبیلی را که یک عدد عمو ( یا دایی ) بهش وصل بود نگاه کرد و بعد بنای عمه عمه کردن گذاشت ، حالا اینکه چرا یک چنین هیبتی را عمه خطاب می کرد بگذریم . مدتی که نشستیم و دور و بر بیمار کمی جا باز شد من و دخترک روبروی یک آقایی نشستیم که یک عدد سبیل قیطانی پوآرویی داشت . مانترا کمی بازی کرد و بعد یکهو انگشت اشاره اش را گرفت رو به آن آقا و گفت : هاپ هاپ هاپ ...همانطور که سوزنش گیر کرده بود و هاپ هاپ می کرد بندهء مادر هی سرخ و سفید می شدم و نمی دانستم بچه را زیر کدام میز بچپانم که تابلوی نقاشی پشت سر آن آقا دیدم و گفتم : نه مامان جان ، اینکه هاپو نکشیده توش . مانترا هم کمی فکر کرد و آقا را بررسی کرد و گفت : مووووووووووووووووووو....

لیلا | 01:17 AM | نظرات (486)