آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« سبیل | صفحه اصلی | نوشته های زرد »


چهارشنبه 28 مهر 1389
گریه ی مرد

یکی رو می شناختم مثل اینکه اسمش علی بود

یا مثل اینکه مرتضی یا تقی بود

وقتی که پنج ساله شد انگشت دستش برید

خون از دستش جاری شد رنگ از رخسارش پرید

تا اومد اشک از چشماش از فرط درد

مادرش گفت بغض نکن ؛ماشاالله دیگه شدی مرد!

مرد که گریه نمی کنه!

علی یا مرتضی یا تقی یا نقی

گریه ش رو خوب نگه داشت؛ بغضش هم نترکید

وفتی که ده ساله شد یه روز توی مدرسه

افتاد زیر کتک معلم هندسه

تا اشک تو چشماش جمع شد از خجالت و از درد

معلم سرش داد زد: مگه تو نیستی یک مرد؟!

مرد که گریه نمی کنه!

وفتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ

دختر همسایه شون فکرش رو کرد شلوغ

یه روز که با دوچرخه گاز می داد جلوی اون

باباش سرش داد کشید: انقدر تند نرو؛ حیوون!

دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدند

خوشبختانه اشکش رو این بار دیگه ندیدند

مرد که گریه نمی کنه!

تقی یا نقی ؛ یا مرتضی یا علی

بزرگ شد و زن گرفت ؛ زنش رو دوست داشت ولی

زنش با ناراحتی می گفت : تو بی احساسی!

تا حالا نکردی یه گریه ی اساسی !

زنش از جدا شد؛ رفت یا به مرد جوون

که واسه ش اشک می ریزه ؛ مثل یه رود روون!

تقی بیچاره ؛ یا مرتضی یا حمید

از زور ناراحتی دیگه نفسش برید!

مرد که گریه نمی کنه!

(آبجیز)

لیلا | 04:22 PM | نظرات (32)