آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« گریه ی مرد | صفحه اصلی | فید بک »


چهارشنبه 12 آبان 1389
نوشته های زرد

لنگ ظهر و دخترک هنوز خواب است ، کلا چند شبی است که انگار سوار هواپیما شده و از آمریکا اومده و خوابش کاملا به هم ریخته ...به من می گن خب اون که می خوابه تو هم بخواب و من به کارهای عقب افتاده ام فکر می کنم واینکه وقتی بچه خوابه چه کارهایی می تونم بکنم .
بطری شیر رو از توی یخچال در می آرم و یک کاسه هم بر می دارم که کورن فلکس توش بریزم ، ملافه و لباسهایی که دیشب دخترم روشون بالا آورده توی لباسشویی اند و می رم پودر میارم تا ماشینو روشن کنم . جا پودری رو بیرون می کشم و بطری شیر رو توش سرازیر می کنم ، بعد همینجور می ایستم و نگاه می کنم به مایع سفید رنگی که توی جا پودری تکان تکان می خورد و به نظرم یک جای کار می لنگد، خاطراتم رو از روشن کردن ماشین لباسشویی مرور می کنم ...
کلی کار عقب افتاده دارم ، با دوستای مدرسه یک دورهء کتابخونی راه انداختیم و منم برای اینکه مجبور باشم بخونم خودم شدم مسئول گروه! " شب مادر" کورت ونه گات که مانترا هی نشانش می دهد و می گوید : بابا بابا ، دخترم تا وقتی بزرگ بشود نمی فهمد که من سواد خواندن و نوشتن دارم ، دانه دانه کتابهای کتابخانه متعلق به بابا است و مامان معلوم نیست توی خانه چه می کند ، بابا صاحب کمالات است و مامان صاحب " ممه "! نمی دانم ممه ما را کی قرار است لولو ببرد ؟ هی می نشینم برنامه ریزی می کنم که شیر دادن به بچه را کم کنم بعد دچار آن بی خوابی های شبانه می شود و ریده می شود به برنامهء ما
مربی " بادبادک " می گوید شیر را نگیر ازش گناه دارد ، دکتر می گوید شیر را بگیر گناه دارد ، مامانم می گوید شیر را بگیر گناه داری و ...توی کلاسش همهء بچه ها نقاشی می کنند و دستشان تا ناف توی رنگ است و مانترا توی دستشویی به شلنگ گیر داده و می خواهد آب بازی کند ، معلم که می داند من نقاشی می کنم می گوید جلوی این بچه نقاشی نکن اون فکر می کنه این پدیده تو رو از اون جدا می کنه و من می گویم من به کجام بخندم اگه برسم یا بتونم نقاشی کنم چه رسد با وجود مانترا !
بعد " یک دوست " می آید می نویسد راجع به بچه ات ننویس ، قبلا که بچه نداشتی بهتر می نوشتی ...من هم قرار است از این به بعد راجع به بچهء همسایه مان بنویسم که هر روز توی آسانسور می بینمش ، بچهء لوس و بی ادب و جالبی ست ، خوشتان خواهد آمد

لیلا | 03:05 PM | نظرات (25)