آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« تنهایی دوست داشتنی | صفحه اصلی | گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم »


سه شنبه 30 آذر 1389
تنهایی دست نیافتنی

مدرسه و بعد دانشگاه که می رفتم عادت داشتم وقتی برمی گشتم خونه می رفتم توی اتاقم و یک ساعتی بیرون نمی اومدم ، بعد مامان داد می زد که بیا دستتو بشور اه اه همینطوری کثیف رفتی چپیدی توی اتاقت و من بیرون می رفتم و یه چیزی می خوردم و برمی گشتم پشت درهای بستهء اتاقم ، یادم نمی آد چه کارهایی می کردم تو اون یه وجب اتاق ، اتاقم شبیه میدون جنگ ( یا بازار شام که هردو رو مامان می گفت ) بود ، یه روز تمام چیزهایی که دوست داشتم ، از یه نوشته و شعر گرفته تا یه بریدهء روزنامه می زدم به در و دیوار یا زیر شیشهء میز میزاشتم ( اون موقع ها میزها چوبی بود و احتیاج به مراقبت داشت هنوز ام .دی. اف نیومده بود تو بازار ) و یه روز حالم از همه شون به هم می خورد و همه رو می ریختم دور ، صندلی پشت میزم جالباسی بود و کنار دیوار پر از نقاشی های نصفه نیمه ، گاهی ساعتها زل می زدم به یه نوشتهء کوچیک رو دیوار و بعد یهو یه چیزی می نوشتم ، تلفن حرف زدنهام و چت کردنهام خیلی طولانی ورو اعصاب بود و از یه موقعی مامان بابا رفتن یه خط تلفن برام گرفتن که از شرم خلاص بشن ، اون موقع ها اوج روابط پسر و دختر همین بود ، آدمهایی که مغز سالمی داشتن با هم می رفتن کوه و اینجور جاها و ما چت مغزها می نشستیم پای تلفن ساعتها فک می زدیم ، دفعاتی که پای تلفن وقتی که زیر پتو چپیده بودم و خوابم برد خیلی زیاد بود ، وقتهایی که پشت کامپیوتر یا میزم می نشستم گاهی طفلک بابا می اومد تو یه لیوان چایی با شکلات و یا یه بشقاب میوهء پوست کنده می آورد تا به این بهانه کمی با من سگ اخلاق حرف بزنه ، لوس بابام بودم و هستم ( البته الان دخترم داره جامو می گیره ) ، از دانشگاه که برمی گشتم گاهی می رفتم موزهء هنرهای معاصر و یا سینما و 2 ساعتی هم اینجوری به تنهایی می گزروندم ، تمام مسیرهای زندگیمو از قصد طولانی تر می کردم تا تنها باشم و واقعا خوب که با خودم فکر می کنم می بینم اون همه تنهایی رو حیف و میل کردم که الان عاقبتم این شده ، صبحها که دخترک خوابه هی خدا خدا می کنم که آقای شوهر زودتر بره سر کار و یکم با خودم تنها باشم ، گاهی تا اون در خونه رو می بنده صدای مانترا هم بلند می شه و اون موقع هاست که تمام برنامه ریزیم برای فوقش نیم ساعت با خودم بودن به ...میره و از دست همه عصبانی میشم ، خیلی خیلی برام سخته که باید جون بکنم و این لحظات تنهایی رو فراهم کنم گاهی هم که موقعیتش پیش میاد هول می کنم و سر و صدایی ایجاد می کنم و دخترم بیدار میشه ، وقتهایی که پیش مامانم هستم هی می رم حمام و یا دستشویی های طولانی و بچه رو به امان مامان میزارم ، حتی اگه هرروز هم مامانمو ببینم حتما حمام میرم و این باعث شده پوست تنم شدیدا خشک بشه بعد اون تو که هستم سر و صدای مانترا میاد و می بینم که رس مامان بابامو کشیده و عذاب وجدان می گیرم ، چندتا بوم بردم خونء مامان اینا و هردفعه که می رم رنگهامو کول می کنم و بچه رو می زنم زیر بغل و بعد اونجا هم مانترا میاد هی میخواد قلم موهای منو خیس کنه و به در و دیوار بکشه و عملا باز نقاشی کردن منتفیه ولی باز از رو نمی رم و فرداش دوباره می رم اول یک ساعتی تو حموم بست می شینم و بعد قلم موهامو دست می گیرم و بعد بابا با یه بشقاب میوه و یا چایی میاد تو اتاق و یه کم گپ می زنیم و یه کم فحش میده و من دلم می گیره که همهء اینا رو ازش دریغ کرده بودم ، ...
حالا دیگه می دونین دلیل افسردگیه اکثر مادرا چیه !

لیلا | 09:34 AM | نظرات (12)