آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم | صفحه اصلی | قدم خیر »


دوشنبه 13 دی 1389
کارکرد

اگر به خودم بود اصلا حوصله نداشتم از خانه بیرون بروم ، چه رسد به اینکه بچهء خودم و دختربرادرم ومامانم را هم راه بیندازم دنبالم ، نرگس که پیشنهاد داد اما ،قبول کردم . نرگس دوست هم نیمکتی من است ، هفده سال پیش با هم توی یک کلاس بودیم و از همان موقع از آن شور و هیجان و روحیهء کودکانه اش خوشم می آمد ، خیلی معصومانه جوک های بی ادبی را نمی فهمید ، زودتر از همه مان عاشق شد ، مهربان بود و هست و هرکاری برای هرکس از دستش بر می آمد می کرد مادرش معلم بود و من یک حس ردیابی مخفی داشتم برای یافتن دوستانی که مادرهایشان مثل مادرخودم معلم بودند ، هفتهء پیش از پله های مجلس ترحیم همین مادرعزیز بالا می آمدم و توی دلم به خودم فحش می دادم ، از قبل تصمیم داشتم مثل صاحب عزا همهء طول مراسم را در آنجا حضور داشته باشم ولی طبق معمول سخنران آنقدر اراجیف گفت که نتوانستم تحمل کنم ، به خودم فحش می دادم که چرا وقتی پروین خانم زنده بودند مانترا را کم پیشش بردم ، بچه ها را دوست داشت و از همه مهمتر بچه های خودش هنوز ازدواج نکردند و نوه ای برایش نیاورده بودند ، بارها تصمیم گرفتم بروم عیادتش ولی آنقدر حالم خراب بود که نرفتم فکر می کردم بگذار یک آدم با روحیه برود پیشش و دلداریش بدهد ، من بروم چه کار با این حال گه مرغی ام ...؟حالا اما نیست که من بتوانم جبران کنم
نرگس هم بچه ها را خیلی دوست دارد و بالعکس ، اصولا ایران نیست و سفر قبل که آمده بود آن یکی پدربزرگ و مادربزرگ دخترم عاشقش شدند، تنها کسی بود که از پس دخترک بر می آمد و به او غذا می خوراند
آمده بود خانهء مامان اینها پیش من و حال یکی دیگر از دوستان قدیممان را پرسید که باردار بود ، گفتم زنگ می زنم تا هر دو حالش را بپرسیم و فهمیدیم که همان روز فارغ شده و نرگس هم گفت برویم عیادتش، آماده که شدم دخترم بهانه گرفت و گفتم خب این را هم می بریم ، بعد که لباس پوشاندیمش شروع کرد یک بند گفتن : ددر می می ! ( ددر مینو که اسم برادر زاده ام است )وقتی هم که سوزنش گیر می کند دیگر ول کن نیست ، خلاصه جماعتی را راه انداختیم رفتیم عیادت دوستمان ، مامان با دو تا نوه اش پایین توی لابی بیمارستان ماند و من و نرگس بالا رفتیم . دوستمان خیلی خوشحال شد و بعد سراغ مامان نرگس را گرفت و نرگس هم گفت که خوب است سلام رساند و آن دوست هم گفت که این مدت که خانه نشین بوده همه اش مامان نرگس را دعا می کرده ، من هم عینهو بخت النصرایستاده بودم و از شدت بغض نزدیک بود بالا بیاورم ، پایین که آمدیم مامان چشم غره ای رفت و گفت که دخترم آبرویش را برده ، دختر برادرم هم گفت نه آبروی ما رو نبرده چون فامیلیش چ بود ( و فامیل شوهرمو گفت )گفتم چه کار کرده ؟ گفت یکی از توپهای درخت کریسمس آن پایین را کنده بچه های دیگر هم که سراغش می آیند جیغ می زند. دخترم را بغل کردم و گفتم : بیا بریم توپو به عمو پس بدیم . مانترا هم توپ را سفت چسبیده بود و مامان و خاله نرگسش هم گفتند ولش کن بچه رو همه دیدن برداشته دیگه ، گفتم نه باید یاد بگیره وگرنه هرجا می ریم یه چیزی برمیداره فکر میکنه مال خودشه ، عمو ( یکی از مسئولین پذیرش ) گفت عجب دختر شیطونی داری و مانترا هم هرکاری کردیم توپ را پس نداد توی راه برگشتن به این فکر می کردم که بعضی ها مثل نرگس می شوند : همه را خوشحال می کنند و خوشحالی همه را می خواهند ، بعضی هم مثل من خوشحالی همه چیز را حتی به بچهء خودش کوفت می کند من بلد نیستم آدمها را خوشحال کنم و این عیب بزرگی ست !

لیلا | 08:22 PM | نظرات (17)