آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« | صفحه اصلی | شقایق »


شنبه 13 فروردین 1390
گوش دادن

داره منو نگاه می کنه وهر از گاهی سرشو به نشانهء تائید حرفهای من تکون می ده و لبهاشو یه فشار کوچیک میده که من خیلی خوشم میاد ، حرفهام که تموم میشه منتظر می مونم تا هم عکس العمل اونها رو تو صورتش ببینم و هم بشنوم که نظرش چیه که یک مرتبه و با هیجان میگه : چشمهاتو امروز یه جور دیگه آرایش کردی ؟ بیشتر بهت میاد !

***

چندین ساله با هم دوستیم و خودش می دونه که من از اون آدمهایی نیستم که از جون برای مشکلات دیگران مایه بزارم چون برای خودمم اینکارو نمی کنم ، نمی جنگم و اونقدر صبر می کنم که یا معضل از من عبور کنه یا من از اون ، این عیب بزرگیه و بهش افتخار نمی کنم ولی در عوض به حرفهای دوستم همیشه گوش دادم و لا اقل از این نظر باهاش همراهی کردم ، این دوست عزیز ایران نیست و دفعهء آخری که اومده بود کلی از من شاکی بود که اون بیشتر زنگ می زنه و من نمی زنم و اون بیشتر میاد و من نمیام و اون با معرفته و من نیستم ! کلی بحث کردیم و بهش گفتم که مشکلات من که شوهر و بچه دارم اگه از مال تو که مجردی بیشتر نباشه کمتر نیست و تو همیشه فقط حرف زدی و هیچ وقت نخواستی بشنوی ، بعد هر دو به این نتیجه رسیدیم که من هم باید برای حفظ دوستیمون حرف بزنم و درد و دل کنم . مدتی گذشت و دوست عزیز برگشت به دیار غربت و من برای اولین بار یه نامه نوشتم و کلی توش غر زدم و نالیدم و از مشکلاتم نوشتم و ...دو هفته ای گذشت و دوستم جواب منو داد و توی اون ایمیل فقط نوشته بود : لیلا جان امیدوارم بهتر شده باشی !!!!

***

جمله ای در رد حرفهای من می زنه و سرشو عین بادبزن تکون میده ، انگار می خواد با این تکون ها حرفهای منو پخش کنه تو هوا و به کلی نابودشون کنه ، کلی فکر می کنم و جوابشو می دم تا بحث بی ثمر تموم نشه ، دوباره جملهء اولشو با یه آرایش دیگه به خوردم می ده و اینبار انگشت اشاره شو به سمتم تکون میده ، باز هم فکر می کنم و سعی می کنم که با منطق اونو متقاعد کنم که باز هم همون حرفها رو تکرار می کنه ، می دونم که هرکس توی بحث خودش رو محق می دونه و می خواد حرف خودشو ثابت کنه ولی نمی تونم تحمل کنم که یه نفر اصلا به دلایل من گوش نکنه و مدام حرفهای تکراری خودشوبا سماجت تو مغزش نگه داره و تا من حرفم تموم میشه همون ها رو دوباره تو صورت من پرت کنه ، یکهو ساکت می شم و تصمیم می گیرم طرف فکر کنه حرفهاشو پذیرفتم...

***

این دوستم همیشه معترضه که من کم حرف می زنم و با همین روش تمام بحث ها رو نیمه کاره میزارم و من همیشه فکر می کنم که اون خیلی باهوشه و سفسطه می کنه و گوش نمی کنه و فرصت دلیل آوردنو از آدم می گیره ، یه مشکل دیگه هم داریم و اون اینه که من با صدای پایینتری حرف می زنم و بلند حرف زدن و قرمز شدن اون منو عصبی می کنه و همیشه احساس می کنم که آدمی که بیشتر داد بزنه نا خود آگاه بحث رو به نفع خودش تموم می کنه و اون که اول با شدت تو شکم آدم میاد در نهایت حرفش رو به کرسی می شونه و از نظر روانی آدم یواش بازنده است و من بازنده ام چون نمی تونم داد بزنم !

***

کلا معترفه که قرار نیست به حرفهای من گوش بده و برای همین هم جوابی در کار نیست ، گاهی محل بحث رو ترک می کنه و میگه من به حرفهای تو گوش نمی کنم و گاهی یک بند عینهو صفحه ای که سوزنش گیر کرده باشه میگه : نه نه من حرفهاتو قبول ندارم ، می گم چرا ؟ می گه خب قبول ندارم ! می گم دلیلت چیه ؟ می گه هیچی قبول ندارم ...

لیلا | 09:51 AM | نظرات (4)