آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« مرد که گريه نمي کنه | صفحه اصلی | آپارتمان شماره 4 »


سه شنبه 30 فروردین 1390
راز مرا نگه دار

" ببین این چیزی که بهت می گم بین خودمون بمونه ها ، این از اون چیزایی نیست که بری به یکی دیگه از دوستات بگی و بعدشم بهش بگی بین خودمون باشه "
کمی حرص می خورم چون کمتر پیش آمده این جور چیزها را برای کسی بگویم و از اینکه شوهرم بخواهد چنین تذکری بهم بدهد لجم می گیرد ولی همچنان خونسردی ام را حفظ می کنم و با اشتیاق می پرسم :
" نه بابا ! به کی بگم ؟ "
فاصله اش را با من کم می کند ، انگار که کس دیگری توی خانه است که ممکن است صدایش را بشنود : دستش را توی موهای پر پشتش فرو می کند و آب دهانش را قورت می دهد و می گوید :
"ببین حالا که حرفش شد بهت می گم ،پای آبروی شوهرش در میونه ها اگه کسی بفهمه مدیونی! من هردوشونو به یه اندازه دوست دارم ولی طفلک شوهرش ...."
می داند کم صبرم و حوصلهء موعظه ندارم برای همین حرکتی از خودم نشان می دهم انگار که می خواهم از روی مبل بلند شوم و دنبال کارم بروم که با آرامش مچ دستم را می گیرد و سرجایم می نشاند .
" من که می خوام بگم ، فقط می خواستم مطمئن بشم به کسی نمی گی "
سرم را به نشانهء تائید تکان می دهم و لبهایم را روی هم فشار می دهم .
" رفیقت – میترا – به شوهرش خیانت می کنه "
" از کجا می دونی ؟ "
"می دونم ! خودم دیدمش "
" چی می دونی ؟ چی دیدی ؟ شاید همکاری چیزی بوده ؟"
" نه بابا معلوم بود آدم اون جوری آویزون همکار ش نمی شه که ..."

***

هفتهء بعد توی خانهء شیرین نشسته ام ، برایم چای می آورد و با لبخند نگاهم می کند :
" خوب کردی اومدی . بابا نپوسیدی تو اون خونه ؟ "
راست می گوید ، بین همهء دوستانم به تنبلی یا بی معرفتی شهره شده ام و خیلی از دوستان قدیمی دیگر سراغم را نمی گیرند .
چیزی که راجع به میترا شنیدم یک هفته است ناراحتم کرده ومی خواهم با شیرین در میان بگذارم . بابت تذکر شوهرم نگران نیستم چون شیرین شوهر میترا را نمی شناسد که بخواهد برایش مشکلی ایجاد کند و از طرفی آدم راز نگه داری ست ، اگر بگویم پیش خودمان بماند حتما پیش خودش می ماند .
" چه خبر ؟ راستی از میترا خبر نداری؟ "
با قیافه ای نگران می پرسد :
" میترا ؟ چی شد یاد میترا افتادی ؟ "
با این قیافه ای که به خودش گرفته حتما از ماجرا خبر داره ! شوهر خوش خیال من را بگو. تصمیم دارم نگذارم با رازداری اش چیزی را نگفته بگذارد با دلخوری می گویم :.
" تو هم خبر داری ؟ مثل همیشه من آخرین نفری بودم که خبرها رو شنیدم ..."
با نگاهی حیران بر اندازم می کند و می گوید :
" من فکر نمی کردم تو بدانی ! بابا دختر عجب بزرگواری ! من اگه همچین چیزی راجع به شوهرم می شنیدم اونم با دوست خودم هردوشونو جر می دادم ..."

لیلا | 01:15 PM | نظرات (13)