آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« ای همه گل‌های از سرما کبود | صفحه اصلی | ما نگفتیم »


سه شنبه 28 تیر 1390
حفاظت شده


اتاق بزرگ و تقریبا خالی بود . پنجره های قدی رو به حیاط قدیمی باز می شد و فرش رنگ و رورفتهء لاکی تمام کف را می‌پوشاند. پیرمرد پاکستانی روی تشکچه ای نازک کف زمین لم داده بود. به نظر می آمد به هیچ کس توجه نداشت و تسبیحی را دور انگشتانش می چرخاند. بعد از یک ربع ساعت صاف نشست و خیره شد به جایی توی حیاط .
- برو اون سطل فلزی رو از کنار حوض بردار و آب کن . پارچه سیاه آوردی با خودت ؟
گلنار سرش را تکان داد و به سمت حیاط رفت. نرگس گوشهء اتاق نشسته بود ، با چشمانش او را می پایید و رنگش سفید شده بود. با سطل پر که برگشت پیرمرد گفت پرده را بکش و با دست وسط اتاق را نشان داد که آنجا بنشیند. نشست و پارچه نخی شسته نشده را از کیفش در آورد و همانطور که پیرمرد توضیح می داد روی سطل را با آن پوشاند . بعد هم حمد و قل هو اله را خواند و خیره شد به پیشانی صاف پیرمرد . همه جای صورتش چروکهای ریز بود . انگار ملحفهء شسته شده را چلانده باشی و از آن ماسکی برای صورت ساخته باشی ولی پیشانی اش صاف صاف بود . زیر لب ورد می خواند و دانه های تسبیح را یکی یکی توی انگشتانش می فشرد و بعد سر می داد توی نخ بلند و چرک گرفته. چشمانش جایی روی دیوار را نگاه می کرد و سیاهی آنها کم کم رو به بالا رفت تا کاسهء چشم کاملا سفید شد . سر و بدنش رعشه ای گرفت و آرام شد و مانند بچه ای که یک مرتبه خوابش ببرد سرش پایین افتاد .گلنار دوستش را نگاه کرد که گوشهء اتاق مچاله شده بود و انگشتان پاهایش را می فشرد و صورتش شبیه ماهی شده بود که از تنگ بیرون افتاده .
- دستت رو از زیر پارچه بکن توی سطل و آب رو بگرد.
پیرمرد صورتش رو به او بود ولی هرچیز را نگاه می کرد جز گلنار. دستش را توی سطل کرد و با احتیاط پارچه را روی ساعدش مرتب کرد. همانطور که آب را هم می زد، معده اش منقبض می شد و از آمدنش پشیمان. آب گرم بود و انگار با هربار هم زدن غلیظ می شد و سنگین.
- چی قراره از این تو بیاد بیرون؟
پیرمرد اخمی کرد ، رویش را برگرداند و تسبیح را حلقه کرد سر زانویش .
- هر چیزی!
مچش درد گرفته بود، انگار داشت گل سنگینی هم می زد. برای لحظه ای نوک انگشتانش سرد شد و جسم فلزی باز گم شد، گلنار سرش را بالا آورد و دوستش را نگاه کرد که دو دستش را روی بینی و دهانش گذاشته بود، فرش اتاق کش آمد و بزرگ شد و پیرمرد دور شد. دستش را چرخاند و یک بار دیگر جسم را حس کرد،این بار انگشتانش را محکم کرد دور سردی لزج و بیرونش کشید . ساعت مچی با شیشهء ترک خورده را که رامین داده بود بالا آورد و جلوی چشمانش نگه داشت. نرگس می لرزید. ماشین را جلوی رستورانی پارک کرده بودند. رامین گفته بود دستت را بده و گلنار دستش را دراز کرده بود، جعبه را باز کرده بود و ساعت بند فلزی را دور مچش بسته بود.
- دوسش داری؟
- خیلی قشنگه .
- از اون بند چرمیه خوشم نمی اومد .
- یادگار مامان بزرگم بود .
رامین فرمان را گرفت و روی آن خم شد. مثل بالشتی بغلش کرد و رویش را به سمت پنجره برگرداند .
- خیلی به گذشته ها گیر میدی ؟ آدمهایی که رفتن دیگه رفتن. پدر من دیگه مرده و یادگاری ازش نمی خوام.
دستش را پشت شانه رامین گذاشت و صفحهء ساعت را نگاه کرد.
شکسته بود. روزی که از دست رامین فرار می کرد و می دوید زمین خورد و بعد که به خانه رسید ساعت را گم کرده بود و یادش نمی آمد کی و چطوری این اتفاق افتاده. نرگس انگشت اشاره‌اش را رو به ساعت گرفته بود و دهانش باز مانده بود . پیرمرد گفت :
- باز هم بگرد باید چیزهای دیگه ای هم باشه.

خرداد دوسال پیش بود و هنوز پنج دقیقه وقت داشت ، ساعت پنج قرار بود رامین را کنار کتابفروشی" هابیل " ببیند و طبق معمول او زودتر رسیده بود. مردی از کنارش رد شد که کلاه بزرگ و سیاهی را روی صورتش پایین کشیده بود و یقهء بارانی‌اش را بالا داده بود، سرش را کمی به سمت گلنار برگرداند و به راهش ادامه داد. گلنار سردش شد. ساعتش را نگاه کرد. عقربه ثانیه شمار حرکت نمی کرد، ساعت پنج دقیقه به پنج بود. پاهایش کرخت شده بود. راه افتاد به سمت کوچه ء کنار کتابفروشی. از این کوچه های باریک که از میانش جوی آبی رد می شد. هیچ کس آنجا نبود . از تو رفتگی های طاقی شکل انتهای کوچه صدای دعوا می آمد . پسر بچه ای از همانجا پرت شد وسط کوچه و پشت سرش یکی دیگر بیرون آمد و پرید روی سینه‌اش . پسرک سرش افتاد کنار جوی آب و آن یکی نشست روی قفسه سینه‌اش دست برد از کنار آبی که بی رمق رد می شد سنگی برداشت و توی سر اولی کوبید، گلنار جیغ زد و به سمتشان دوید. آبی که به سمتش می آمد قرمز بود. پسری که سنگ را زده بود برگشت و نگاهش کرد. رامین بود که هنوز ریش و سبیل در نیاورده بود و موهایش را تیغ زده بود، بچه بود. سرش را برگرداند تا ببیند کسی هست که کمکش کند و وقتی برگشت هیچ کدام از پسرها نبودند. مرد کلاه‌دار با یقه بالا داده با سرعت از کنارش رد شد. تمام بدنش می لرزید و صدایی از گلویش در نمی آمد که فریاد بزند ، نفهمید کی به کتابفروشی رسید و رامین را دید که لبخند می زد ، دوباره بزرگ شده بود و منتظرش ایستاده بود. گفت هردو سروقت رسیدیم. گلنار صورتش را برگرداند و دوید. از پشت سر می شنید که صدایش می زند. گلنار ! گلنار ! نرگس یک لیوان آب دستش داد خودش می لرزید و رفت آنطرف تر نشست. پیرمرد نگاهش کرد دستهایش را روی رانهایش کوبید.

- هروقت بهتر شدی ادامه بده .
آب گرم بود و دستهای یخزده اش را که رعشه گرفته بودند آرام می کرد . آب را هم زد و دستش را تا شانه توی سطل فرو کرد ، انگشتانش به ته سطل نمی رسید و آب با فشار به کف دستش می کوبید. حلقه ای کوچک به نوک انگشت اشاره‌اش افتاد، دستش را بیرون کشید. زنجیری کوتاه به انتهای حلقه کلید وصل بود و یک صفحه پلاستیکی کوچک که رویش نوشته بود 505 . راهروی دانشگاه خلوت بود گلنار مانی را هل داد به سمت اتاق 505 .
- برو تا نیومده .
مانی پاهایش را سفت کرده بود، تکان نمی خورد و قیافهء مستاصلی داشت.
- اگه برسن چی؟ دخل هردومونو میارن
- نمی رسن . همه رفتن ناهار . کشانی هم که یهو یادش نمیاد برگرده درو قفل کنه.
- گلنار جان بیا بی خیال شو . خودم سر امتحان میشینم همه رو بهت می رسونم.
- اینقدر ترسو نباش پسر. تو کی بیشتر از من بلد بودی که بهم برسونی. برو قربونت برم.
مانی به سمت در رفت و دستگیره را کشید. برگشت و لبخندی زورکی زد.
- حالا نمی خواد خرم کنی.
گلنار در را پشت سر مانی بست و رفت از بالای راه پله ها پایین را نگاه کرد تا وقتی مانی سوالهای امتحان را کش می رود، مراقب باشد کسی سر نرسد. راه پله خلوت بود و بیشتر بچه ها رفته بودند سالن آمفی تئاتر برای نمایش فیلم " گربه سیاه، گربه سفید". گلنار! برگشت و گوشش را به در چسباند.
- پیداشون کردی؟
- آره باز کن درو بیام بیرون .
- وا خب بیا !
- خب تو قفلش کردی .
- من قفل نکردم .کلید رو مگه نبردی تو ؟
- بابا خودم شنیدم کلید تو قفل چرخید .
- اینجا که کلیدی نیست .
دودستی به جان دستگیره افتاد. در قفل بود. صدای پاهایی می آمد که از راه پله بالا می آمدند . گلنار خیس عرق شده بود.
- چیزی پیدا کردی ؟
گلنار پیرمرد را نگاه کرد. دانه های عرق از پیشانی اش چکید روی پارچه سیاه و گم شد. سرش را تکان داد یعنی نه. پیرمرد گفت :
- حتما باید باشد، خوب بگرد .
گلنار آب غلیظ را هم زد و یادش آمد مادربزگ وقتی داشت برای یک نفر همین کار را می کرد چطور صورتش برق می زد و صدایش صاف بود . پیرمرد بدعنق بود و نگاهش نمی کرد . از مادر بزرگ پرسیده بود اینها از کجا می آیند توی سطل و مادر بزرگ گفته بود دوستانم می آورندشان . گفته بود یک نفر اینها را برده و باید به صاحبش برگردانده شود تا مشکلش حل شود . مادر هیچ علاقه ای به کارهای مادر بزرگ نداشت و وقتی دائی توی تصادفی کشته شد مادر گفت مادر جون با این جادوگریها پسرش را به کشتن داده و آنقدر گلنار را نبرد پیش مادر بزرگ تا مادرجان هم از دنیا رفت . مادر بزرگ همیشه گفته بود تو هم وقتی بزرگ شدی می توانی مثل من باشی ولی نشد. نرگس وادارش کرده بود پیش پیرمرد بروند. در این چند سالی که از شروع دانشگاه با هم دوست بودند و حتی قبل از آن، هر پسری به گلنار علاقه مند می شد، بعد از مدتی از زندگیش بیرون می افتاد و به دلیلی رابطه شان تمام می شد. گلنار گاهی می ترسید که توهم داشته باشد و بعضی وقتها فکر می کرد این پسرها هستند که یک چیزیشان می شود. ولی نرگس معتقد بود بخت گلنار را بسته اند. می گفت باید یک نفر را پیدا کنند که طلسم را بشکند.
گلنار انگشتانش را از هم باز کرد و همانطور که دستش را توی آب می چرخاند چند بار مشت کرد و با حرص به دیوارهء سطل کوبید. پیرمرد چشم غره ای رفت و استغفراللهی گفت. گلنار مشت کرد و این بار حس آشنایی از چیزی که توی مشتش گرفتار شد لبخند به لبش آورد . دستش را بیرون کشید و جلوی چشم پیرمرد انگشتانش را باز کرد . پیرمرد اما یک مرتبه از جا پرید و عقب رفت، گوشهء عبایش را از زیر زانویش بیرون کشید و ایستاد. گرهی به ابروهایش انداخت و گفت :
- این چیه ؟
گلنار کمی گیج بود .
- عروسکه ! عروسکمه !
- پیش تو چیکار می کنه ؟
- مال خودمه . مادر بزرگم بهم داده بود ولی بچه که بودم گمش کردم .
- مادر بزرگت ؟
مادر بزرگ مهربان بود . حیاط بزرگ خانه شان همیشه چیزهایی برای کشف کردن داشت . 3 در که هرکدام به کوچه ای جداگانه باز می شد . یکی از درها انتهای دالان بلندی بود که سقف طاقی شکلی داشت و نقش انباری را داشت که نور به آن نمی رسید . فرشهای لوله شده ، دیگ های مسی بزرگ ، چند تا کنسول و گنجهء کهنه ، کتابهای خطی و ....گلنار لابه‌لای کتابها می گشت و نمی توانست خطهای عجیب و کج و معوج را بخواند . با اینحال انگار به تابلوهای نقاشی نگاه می کرد که رازهایی داشتند. از کشوی گنجه ها چیزهایی بیرون می آورد، صفحه های گرد و مربع شکل برنجی که رویشان شکل ها و حروف بی معنی حکاکی شده بود. تاسهای رمل، سنگ های شفاف و مات با رنگهای مختلف که ساعتها جلوی نور می گرفتشان و تماشایشان می کرد. زینت آلات سیاه شده و خاک گرفته.
عروسک را مادر بزرگ برایش درست کرده بود، مادر می گفت تا به حال چیزی زشت تر از این ندیده ام و همان هفتهء اول می خواست بیندازدش توی آشغال ها ولی گلنار آنقدر گریه کرد که مادر بیخیال شد. مادر بزرگ گفته بود این را همیشه به گردنت بینداز . سر بزرگی داشت و بالای کله اش یک جور خاصی پهن می شد . گردن نداشت و روی شکمش سنگ لاجوردی به اندازهء یک فندق بود. گلنار آن را همیشه به گردنش انداخت، نوجوان بود که به یک عروسی می رفتند و از حمام که برگشت عروسکش نبود. هرچه گشت پیدا نشد. مادر گفت وقتی برگشتیم پیدایش می کنیم و به هر حال خوب نبود آن را توی عروسی بیاویزد. شب که برگشتند گلنار تب کرد و فردایش حالش بدتر شد. یک ماه مریض بود و عروسکش حالا از توی سطل پیرمرد پیدا شد .
پیرمرد همچنان با وحشت نگاهش می کرد .
- مطمئنی که مال خودته؟ چیز دیگه ای نبود؟
- نه چیزی نبود.
- دختر جان خوب دقت کن نباید چیزی جا بمونه. تو همزادی داری که از جنس ما نیست، دوستت داره و نمی خواد مردی رو با تو ببینه، مادربزرگت اینومی دونسته و سعی کرده از تو محافظت کنه. فکر کن ببین چیزی هست که پیداش نکرده باشی.
گلنار عروسک را روی دامن مانتویش گذاشت و نگاهش کرد. اجزای صورتش پر رنگ شده بود.
- فقط یه چیز. نمی دونم مهمه یا نه .
- چی ؟
- یه حلقه بود بالای سرش که از توش بند رد می کردم و آویزونش می کردم.
- بگرد دوباره تو سطلو !
گلنار خسته بود. دست راستش را روی رانش تکیه کرد و یله داد، دست چپش را توی سطل فرو برد و آب را هم زد. آب سنگین را در جهت عقربه های ساعت می چرخاند و منتظر بود . پیرمرد ایستاده ورد می خواند. دستش جان نداشت. به نظر می رسید دست دیگری در خلاف جهت آب را هم می زند و توی سطل را می گردد . انگشتان دست دیگر انگشتانش را لمس کرد و نوازششان کرد . انگشت انگشتری اش را برای لحظه ای توی دستش نگه داشت و گلنار چندشش شد و دستش را بیرون کشید . حلقهء آویز عروسک مثل حلقه ای روی انگشت انگشتری اش چسبیده بود .

لیلا | 09:56 AM | نظرات (44)