آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« | صفحه اصلی | لالایی برای بیداری »


یکشنبه 10 اردیبهشت 1391
برنگشتنی

دختری از بچه‌های فامیل توی فیس بوک به دوستی انتخابم کرده، توی شهر دیگری‌ست و پزشکی می‌خواند. آنقدری از من کوچکتر است که من آن روزها به آدمهایی با همین نسبت می‌گفتم "خاله"! دوستی‌اش را قبول می‌کنم، می‌روم توی عکسهایش می‌چرخم. صورتش دیگر آن حالت کودکانه را ندارد که می‌شناختم. بعد عکسهای دسته جمعی. دخترها و پسرهای همکلاسی‌اش که با هم رفته‌اند کافه، مهمانی و ...سعی می‌کنم از روی عکس‌ها بفهمم کدام پسر به او نزدیکتر است. کدامشان دوستش دارد. همین کار را توی پروفایل چندتا آدم دیگر هم می‌کنم. احساس می‌کنم فضول شده‌ام. نه پیر شده‌ام. احمق شده‌ام یا خیلی بیکار. یک مدت همینجور می‌گذرد. الان می‌دانم چه شده. حسرت می‌خورم. حسرت جوانی که رفته و دارد می‌رود. عکسهای اینها را که می‌بینم احساس جوانی می‌کنم. یاد روزهای خودم می‌افتم. آدمهایی که بودیم. آنهایی که هستیم. چیزهایی که بر ما گذشته. اما یک چیزی هم هست اگر به عقب بر می‌گشتم همین جور زندگی می‌کردم. همینقدر مهربان بودم. همین اندازه مهر می‌ورزیدم و همین شکلی عاشق می‌شدم.

لیلا | 01:55 PM | نظرات (40)