آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
بیلبیلک

Shakhe Niloofar

پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
خروس
انجمن داستان بیهقی
مجله الکترونیکی عقربه
نوشته ای بر جدایی نادر از سیمین
گهگداري مانترا
نوشته ای بر قهوه تلخ
برای لیلا یا تیله های ما بیهوده نیستند
آن مرد ، معمار است !
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« گذشتم از او | صفحه اصلی | بچه بزرگ کردن من عقده‌ای »


چهارشنبه 15 شهریور 1391
برای دوستم"حسین محسنی"

549611_10151201128607790_1470753652_n.jpg

من درد در رگانم حسرت در استخوانم و چیزی نظیر آتش در جانم...

بچه که بودم، وقتی پدر و مادرم از خاطراتشان می‌گفتند فکر می‌کردم چقدر همه چیز برایشان دور است. با بیشتر این خاطرات ارتباطی برقرار نمی‌کردم مگر اینکه مربوط به اوضاع سیاسی و یا آفرینش خودم می‌شد. وقتی از دوستی تعریف می‌کردند که او را از دست داده‌بودند، تصورم این بود که آن دوست چقدر پیر و فرسوده‌بوده و درکی نداشتم که بزرگترهایم وقتی درباره از دست دادن دوستشان می‌گویند چه دردی می‌کشند. حالا بعضی وقتها وسط تعریف کردن چیزی برای کسی یادم می‌آید که این را قبلا گفته‌ام، بعد شرمم می‌شود نه از آن کسی که دارم برایش خاطره‌ای تکراری می‌گویم که از خودم: پیر شده‌ام! هرچیزی را باور نکنی گریبانت را می‌گیرد. آدمها به مرگ زیاد فکر می‌کنند چون ملموس است، یک نفر را داری و بعد یک‌مرتبه نداری! نبودنش یک آن بر سرت هوار می‌شود و می‌فهمی مرگ چیست. به پیری ولی فکر نمی‌کنند. اگر به آدم شصت ساله بگویی پیر بهش بر می‌خورد. پیری همیشه در مقایسه با پیرتر از خودت جوانی است و فکر می‌کنم نسل ما زود پیر شده، بدون اینکه بداند و بفهمد.
آدمها به مرگ زیاد فکر می‌کنند چون ملموس است، ولی هیچ وقت به مرگ "دوست" فکر نمی‌کنند. ممکن است تصور کنند که در نبودشان چه بر سر خود و خانواده‌شان می‌آید یا حتی وحشتناک‌تر در نبود فردی از خانواده چه بر سر آنها می‌آید ولی هیچ وقت فکر نمی‌کنند که یک "دوست" نباشد. انگار ماهیت دوست بودن است. حتی اگر فاصله‌تان زیاد باشد، اگر او را نبینی باز هم ته دلت یک چیزی مطمئن است که "دوست" هست! اصلا باید باشد، برای وقتی لازمش داری، وقتی می‌خنداندت، وقتی اخبار آن‌وری که خودش است را می‌گوید و وقتهایی که حرف می‌زنید.
آن موقع‌ها که وبلاگ نوشتن رونقی داشت، "دوست" یک مرتبه معنایش وسیع شد. دوستت می‌توانست ایران نباشد، می‌شد تو تهران باشی و او مازندران، گیلان، فارس و یا آذربایجان باشد. همانطوری که بودند. اوائل بهش می‌گفتیم دوستی وبلاگی ولی سطح‌اش را پایین می‌آورد. آدمهایی که نوشته‌های هم را می‌خوانند از دل هم خبر دارند. چه کسی تعیین می‌کند که این دوستی حقیقی‌تر نباشد؟ شکلش مجازی‌ست ولی حجمش بیشتر است. تو می‌فهمی که توی سر دوستت که الان آن‌ور دنیا نشسته چه می‌گذرد ولی وقتی با هم سوار اتوبوس می‌شوید از دانشگاه و مدرسه به خانه می‌آیید، پشت یک میز می‌نشینید و غذا می‌خورید و هر دو مثلا به یک جا نگاه می‌کنید، ممکن است هرکدامتان برای آن‌یکی کاملا مجازی باشد.
آن روزها بچه‌ها از همه‌جای ایران و ایرانی‌ها از همه‌جای دنیا شروع به نوشتن کردند، به ارتباط برقرار کردن، به دوست شدن، بیرون آمدن از تنهایی و شجاعت گفتن خودشان به دیگران. وبلاگی‌های"مشهد وخراسان" و "خوزستان" خیلی فعال بودند. هرکدامشان تقریبا یک گروه که با هم دوست بودند و از هم حمایت می‌کردند. من از بین آنهایی که از اهواز می‌نوشتند اول با "حسین" دوست شدم. طنز خیلی قوی داشت و می‌نیمال می‌نوشت. آنهایی که می‌توانند کم بنویسند و تو منظورشان را بفهمی هنرمندترند در مقایسه با آنها که مثل من روده‌درازی می‌کنند.معتقدم آنهایی که طنز می‌نویسند، کسانی که می‌توانند تو را بخندانند، زندگی را خوب درک کرده‌اند، درد را می‌شناسند و عمیقند. دوست من"حسین" زندگی را خوب شناخته‌بود. زندگی ظرفیتش کم بود.
آدمها به مرگ زیاد فکر می‌کنند چون ملموس است، ولی هیچ وقت به مرگ "دوست" فکر نمی‌کنند. نمی‌توانم درک کنم که بعد از "حسین" چه بر سر سارا، مادرش، مهدی و رضا و بقیه آشناهایش آمده. حتی نمی‌توانم خودم را یک لحظه جای آنها بگذارم که اگر بگویم دروغ گفته‌ام. من در همین‌جایی که هستم وقتی خبر را شنیدم، لرزیدم. زمین زیر پام لرزید و گفتم تمام است: دوست آدم که برود آدم هم می‌رود. چند روز اول نبودم، هیچ درکی نداشتم از این که چطور می‌شود یک دوست نباشد و تو باشی. بعد حسرت شروع شد، روزهایی که می‌خواستم گوشی تلفن را بردارم و بهش زنگ بزنم و حال و احوالی کنم ولی نکردم، روزهایی که دلم برای شوخی‌هایش تنگ می‌شد ولی نشنیدمشان و حرف‌هایی که نزدیم،...
من درد دارم، حسرت می‌خورم و همه آنهایی که "حسین" را از دست دادند اندوه بزرگی دارند، ولی از یک چیزی مطمئنم: جای او از ما خیلی بهتر است...

لیلا | 07:42 AM | نظرات (13)