آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
پست الکترونیک
leylaa@leylaa.com
 Yahoo Messenger
بایگانی
موضوعی:
قبل از مرگ اول (3)
من (33)
مادرانه (16)
مرگ (5)
نقاشی‌هایم (3)
نوشته‌های پیشین (16)
نیشتو ببند ! (15)
هیچکدام (24)
اندر حکایات من ، آقای "کاف " و درآمد زایی ! (3)
بعد از مرگ اول (58)
دور سوم چرخه (54)
داستان (22)
روزنوشت (94)
ماهانه:
Archives
ببینید
نقاشیهای من

Powered by
Movable Type 2.661
G A R D O O N . I R

Syndicate
XML

L E Y L A A . C O M


« March 2003 | صفحه اصلی | May 2003 »


یکشنبه 7 اردیبهشت 1382
Silence

- هيس !
- .................
- هيچی نگو !

لیلا | 09:37 AM | نظرات (1)
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1382
؟



اينجا هم نيست ؟ توی اتاق رو هم نيگا کن ! نه ! نه اينجا هم نبود ! لای اون کتابها ؟ توی اون کاغذ پاره ها ؟ نه نيست ! ميون اون نوارها ؟ نه ! پشت ميز ؟ روی صندلی ؟ نه !‌ نه ! جلوی کامپيوتر ؟ نيست ! حتما بيرونه ! بيرون از خونه نيست ؟ نه نيست ! نمی دونم کجاست ! چند وقتيه ازش بيخبرم ٬ اصلا يه جورايی انگار گمش کردم ! ببينم کسی از من خبری نداره ؟

لیلا | 10:05 AM | نظرات (0)
دوشنبه 1 اردیبهشت 1382
جفت

ديدم بازار عشق و عاشقی داغه گفتم به قول يکی از دوستان غذای مونده بدم بخورين ٬ اين مطلب مال اون ته تهای آرشيومه که البته فکر کنم تعداد کمی خونده باشنش ٬ به هر حال کلمات يکيه منتها تاثير زمان ممکنه کمی مفهوم رو عوض کرده باشه !




جفت




- اگه بتونی این پازل رو درست کنی یه جایزهء بزرگ داری !
¤ خب سعيمو ميکنم!.....مممممم......داره %D! تکه های مونده چند تا بيشتر نيستن و اين چند تا دونه رو نقاشی می کنم .................... رديفه !... درست شد ! حتی سازندش هم تشخيص نميده که اينها اصل نيستن اينا عين اصل هستن فقط زياد نبايد دستمالی بشن!
ـ خب درستش کردی باريکلا! فقط يه مشکلی هست اين يکی رو هم بايد درست کنی آخه جفت اونه و بايد با هم باشن!
¤ اه ..... چه غلطی کردما! دندم نرم! باشه می سازم ! ....................... ولی .............. نميشه ! نمی دونم چرا تا به اين ۵ـ۶ تای آخر می رسم مشکل دار ميشه؟!......؟..! ولی %D

لیلا | 10:31 AM | نظرات (1)
پنجشنبه 28 فروردین 1382
اقبال

ای محبوب ۳ روز تمام عاشق تو بودم ٬ اگر هوا مساعد باشد ۳ روز ديگر نيز عاشق تو خواهم ماند .

( نمی دونم مال کيه )

لیلا | 12:58 PM | نظرات (1)
دوشنبه 25 فروردین 1382
عاشقانه ی عاقلانه

چند روز پيش يکی از دوستان که هميشه عقيده داشت من واقعا عاقلانه می نويسم با ترديد نظرم رو دربارهء عشق پرسيد ٬ امروز هم يه لينک بامزّه از خودم ديدم نوشته بود :« کسی که رک و پوست کنده دور احساسش يه ديوار عقل کشيده ولی ... » خب می دونين هم برام جالب بود هم اينکه يه کم حالم گرفته شد . شايد روزی که اسم اينجا رو گذاشتم عاقلانه از روی نوعی لجبازی با خودم بود ( حدود ۹ ماه پيش ) چون می دونستم که اين اسم اصلا برای خوانندهء وبلاگ تحريک کننده نيست ! من خودم اگه يه همچين اسمی می ديدم فکر می کردم صاحب وبلاگ يه آدم گند دماغيه که همش بالای منبره و نصيحت های عقلانی می کنه و عمرا حاضر بودم همچين چرندياتی رو بخونم ! ولی می خواستم عاقل باشم از همون نوعی که ضد عشقه از همون نوعی که مولوی می گه عقل در شرحش چو خر در گل بخفت ... آره می خواستم خر باشم ! حالا هم فکر می کنم که بلد نيستم عاشقانه بنويسم ٬ اگه بخوام به عشق فکر کنم نوشتنم نمياد ! نمی فهمم روابط عاشقانه رو نمی فهم ! احتمالا اين حس خواننده هام درسته ٬ ديگه واقعا تبديل شدم به يه واعظ عاقل نما ! ولی جای اميد هست : واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند ....

آخه چی بنويسم ؟ راجع به عشقی بنويسم که طرف عاشق يکی دو تا خصيصهء ظاهری يا حتی باطنی معشوق می شه و بعد می بينه که بقيهء چيزا خيلی دارن رو اعصابش راه می رن و با خودش می گه که کمال برای هر کس و در هر سنی ممکنه اتفاق بيفته و چون کمال همونه که اون بهش رسیده ٬ تصميم می گيره طرفش رو متکامل کنه و اونی رو بسازه که تمام و کمال عاشقش باشه و بعد در حين عمليات پاکسازی و اصلاح هر دو طرف متوجه می شن که بابا عشق کيلو چنده ؟ ......... يا اون عشقی که پسره از ترس اينکه دختره حرف ازدواج رو پيش بکشه هيچ وقت رو نمی شه ٬ چون می دونه که تو ايران دخترا زود قضيه رو به ازدواج می کشونن تا از ترشيده شدن نجات پيدا کنن ؟........ يا اون عشقی که اونقدر شديده ! که باعث می شه پسره يه ماشين و موبايل در اختيار دختره بذاره تا هر وقت خواست عشقش در دسترس باشه ؟ ........ يا اون آدمايی که از شانس بدشون معشوق هميشه دوست دختر يا دوست پسر يکی ديگه از آب در مياد و اين بزرگترين ظلم تاريخه که اين تصادف ( آشنايی ) برای اونها اتفاق نيفتاده ؟ .........يا اون عشقی که تنها رابطهء عاشقانه وقتيه که عاشق از زير پنجرهء اتاق معشوقش تو کوچه رد می شه و با تکون پردهء پنجره می فهمه که اون اونجاست ؟ .........يا اون عشقی که اگه روابط فيزيکی رو ازش حذف کنيم هيچی از اون نمی مونه و فقط Sex نگهش می داره چون حرفی برای گفتن وجود نداره ؟ ! .........يا اونی که طرف اونقدر عاشقه که در مقابل تمام اشتباهات معشوقش فقط سکوت می کنه تا اون نرنجه و روزی به خودش مياد که اونقدر رنجيده که ديگه چيزی از عشق نمونده ؟ .......... يا اون عشقی که عاشق می ترسه اگه ابرازش کنه طرف معذّب بشه و تو هچل بيفته ؟ ........ يا اون که غرورش اونقدر از عشق بيشتره که می ترسه اگه ابراز بشه خودش له بشه ؟ .......... يا اونی که خودش فکر می کنه عاشقه ولی نمی دونه چرا اين عشق اينقدر زود اثرش از بين می ره و جاشو به خودخواهی می ده ؟ .....يا اونی که عاشق می شه به شرطی که حق انتخابش زياد باشه و بتونه هر روز عاشق يکی باشه تا يه وقت سردی بر مزاجش نائل نشه و زندگي متنوعش مختل نشه ؟ ......... شما بگين از چه عشقی بنويسم ؟ عشق شيخ صنعان به دختر ترسا ؟٬ عشق مولانا به شمس ؟٬ عشق مجنون به ليلی ؟٬ عشق فرهاد به شيرين ؟٬ عشق مريم مجدليه به مسيح ؟٬ ......... فکر کنم بهتره عاقل باشم ! دوستانی که از نزديک منو ميشناسن راجع به وبلاگم اين مثل رو می گن که : بر عکس نهند نام زنگی کافور !
و من به همين دلخوشم ! که هنوز چو خر در گل نشدم و شما هم زياد جديم نگيريد !!!!!!!

.....................
راستی يه قرار وبلاگی هست گفتن تبليغ کنين !

لیلا | 12:54 AM | نظرات (22)
پنجشنبه 21 فروردین 1382
جنگ !

لیلا | 03:23 PM | نظرات (1)
دوشنبه 18 فروردین 1382
دوست

دوستای زيادی دارم ! خيلی زياد ! خيلی ها من باب نصيحت می گن يه آدمی که با اينهمه آدميزاد جورواجور معاشرت کنه يا مخش تاب داره و يا آدم چند روييه !.... من چند رو نيستم ٬ مخم هم خيلی بيشتر از بقيه تاب نداره ! احساس می کنم اينا جنبه های مختلف وجودمه که اونارو تو دوستای متعددم می بينم و پيدا می کنم :
دوستی دارم که انگار همهء قدرت وجوديش رو تو چشماش ريخته ٬ آدم سخت می تونه به اونا نيگا کنه و حرف بزنه ٬ دوستی دارم که تو مدت چند سال دوستيمون ۱ روز خوش نداشته و تازگيا چند روزيه که دنيا داره بر وفق مرادش می گرده ! دوستی دارم که هميشه پر از درد دله و کافيه ببينيش تا در دردو دلش با يه سلام باز بشه ٬ دوستی دارم که مثل پرده های کهنهء نقاشی هميشه لبخندی گوشهء لبش داره و حتی بخت بد روزگار رو هم با همون لبخند برات می گه ٬ دوستی دارم که من تنها دوستش تو دنيام ولی اين جنايت منه که اون تنها دوست من نيست ٬ دوستی دارم که يه گولّه شور و حرارته و دوستی که هميشه مثل کوه يخ منتظره که تو حرف بزنی ٬ دوستی دارم که هيچ وقت پيشش نمی تونی حرف بزنی مگه اينکه صحبتش رو با تحکم قطع کنی ٬ دوستی دارم که هيچ وقت نمی تونی حدس بزنی جمله ای رو که الان ازش شنيدی جدّی بود يا شوخی ؟ و دوستی که به همه چيز دنيا می خنده ولی مطمئنم که ته دلش برای همهء اونچه تو دنيا می گذره گريه می کنه ٬ دوستی دارم که هيچ وقت گوش نمی ده و هميشه يکّه تاز ميدون حرّافيه و دوستی که هر وقت به اون نيگا می کنم اونو شبيه يه گوش بزرگ می بينم انگار همه چيزو ذخيره می کنه ٬ فقط می شنوه تا شايد يه روز جواب همهء اونارو بده ٬ دوستی دارم که همهء زندگيش کتابا و آلبومای موسيقيشن و انگار چيزی به اسم آدميزاد نمی شناسه و دوستی که آدمای کتابخون رو يه مشت ابله می دونه که خودشون رو پشت صفحات کتابا قایم می کنن ٬ دوستی دارم که با همهء جک و جونورها طرح دوستی می ريزه و می تونه همه رو با خودش حتی به رختخواب هم ببره و دوستی که از هر موجودی که نفس بکشه می ترسه ٬ دوستی دارم که اونقدر سر به هواست که هميشه سکندری می خوره و دوستی که اونقدر به زمين نگا می کنه که اگه برادرش رو ببينه نمی شناسه ٬ دوستی دارم که هميشه حرفاش نيشدار و آزار دهنده ست حتی اگه تمجيدت رو بگه و دوستی که اگه بدت رو هم بگه اونقدر با شيرين زبونی می گه که باورت می شه بدترين آدم روی زمينی و اون يه عالمه بهت لطف داره ٬ دوستی دارم که هميشهء خدا هراسون و مضطربه و اگه نيم ساعت کنارش بشينی همهء استرسش رو به تو منتقل می کنه و دوستی که اونقدر آروم و خونسرده که بعضی وقتا دلت می خواد ميز رو بکوبی تو سرش تا شايد اون طرح افقی لبه�%A

لیلا | 01:23 AM | نظرات (0)
پنجشنبه 14 فروردین 1382
اندر آداب مطالعه

از اوّل هم تنها کسی که توی خونمون اين عادت زشت رو داشت من بودم . يعنی از اوّل اوّل که نه ! از دوّم ! :
از ۶- ۷ سالگی شروع کردم وهر چی دم دستم می رسيد می خوندم . اون موقعها به تبع جوّ خونه از ساعدی ٬ صمد و درويشيان شروع کردم و بعد داستانهای کتاب جمعه ٬ کيهان هفته و .... بعد هم هرچه بابا جانمون می خوند پشت سرش می رفتم و می خوندم . يه کم که بزرگتر شدم مرجع تقليدم عوض شد ( برادرم ) . ولی نمی دونم چرا هميشه همه چيز جا به جا بود . « رئيس جمهور » استورياس رو در دوران کودکی خوندم و « شازده کوچولو » رو در بزرگسالی ٬ آنهم به خاطر اينکه اونقدر دنبال ترجمهء قاضی گشته بودم که ديگه پير شدم ! يه مدّت هم ويرم گرفته بود سينماچی بشم و فقط فيلمنامه و کتابهای فیلمسازی می خوندم !
از وقتی که يه کم عقل رس شدم و طبق مد کتاب خوندم اوضاع بدتر شد چون مثلا يه روز کوندرا مد می شد و من هنوز مد قبلی رو نخونده بودم ٬ اينطوری می شد که يه دفعه۶ ـ ۷ تا کتاب رو با هم شروع می کردم و هيچ کدوم رو هم تموم نمی کردم و اين همون عادت زشت بود !!!
چند وقت پيش يه جايی از بوبن خوندم ( فکر کنم الآن مد بوبن رسيده ! ) که : « ... شما کتاب زياد می خريد امّا همهء آنها را تا انتها نمی خوانيد . اين نقصی ست که در وجود شما است ٬ يک بيماری مزمن ٬ بيماری به پايان نبردن مطالعه و مکالمه و عشق . اين نقص لزوما نتيجهء سهل انگاری يا بی حوصلگی نيست . بلکه از آن روست که گاه در مطالعه و گفت و گو و عشق ٬ پايان پيش از پايان فرا می رسد . پايان کتاب آنجاست که خوراکی را که در آن روز ٬ در آن ساعت ٬ در آن صفحه بدان نياز داريد ٬ می يابيد . »
..... وقتی اين مطلب رو خوندم کلّی ذوق مرگ شدم و تا مدّتها خودم رو قانع می کردم ولی بعد که فکر کردم ديدم وضع من از اين خيلی بدتره چون عملا همون نصفه خوندن رو هم ول کرده بودم ٬ فکر کنم فقط عنوان کتابهام رو نگاه می کنم و بعد به خوندن ۸۰ صفحه آگهی همشهری اکتفا می کنم ! واقعا لذّت بخشه ٬ يک موسيقی خوب بگذاری و بعد .......٬ موبايل قسطی ٬ رنو يخچالی رينگ اسپرت با قيمت استثنايی ٬ آموزشکدهء خيّاطی ٬ آموزش شيرينی پزی و ...... خيلی خوبه فقط يه مشکل کوچولو دارم اونم وقتاييه که می خوام بنويسم !!!!



<><><><><>



کاوه گلستان کشته شد . اينو برای اونايی می نويسم که موافق جنگن ! شما طرفدار هر کدوم از دو طرف جنگ که باشين بايد اينو بپذيرين که جنگ تو يه کشور همسايه ضايعات زيادی برای ما داره و از اون جمله از دست دادن يه عکّاس خوبه ! کاوه صبح چهارشنبه در نزديکی سليمانيه با منفجر شدن مين زير پاش کشته شد و ايران بی طرف ديگه کسی رو نداره که مثل اون از دريچهء دوربينش به دنيا نگاه کنه .

لیلا | 10:17 PM | نظرات (7)